ناتالی پورتمن توی فرقون

یک راست و بدون مقدمه می‌روم سر اصل مطلب. زندگی مثل ماشینی که توی سرازیری افتاده باشد آرام آرام شتاب می‌گیرد. برای بعضی‌ها تا آخر عمر سرعت می‌گیرد و آخر سر هم یا وارد جاده‌ی صافی می‌شود و کم کم متوقف می‌شود، یا شاخ به شاخ می‌رود توی دیوار و تمام. برای بعضی‌های دیگر اما داستان فرق می‌کند. وسط راه یک‌دفعه یک بچه‌ای، گربه‌ای، چیزی می‌پرد جلوی ماشین. بعضی‌ها رد می‌کنند و ادامه می‌دهند. بعضی‌ها می‌زنند روی ترمز. می‌زنند روی ترمز و دیگر هیچ‌وقت شتاب اولیه را نمی‌گیرند. ماشین زندگی برایشان تبدیل می‌شود به یک چیزی. نمی‌دانم چه چیزی. شاید گاری یا فرقون. الآن مورد جالبی نمی‌توانم برایش گیر بیآورم. خلاصه یک کوفتی می‌شود. مهم این است که دیگر هیچ‌چیزش شبیه ماشین نیست.

گاهی یک اتفاق ناگهانی، خودش را می‌اندازد روی جاده‌ی زندگی. جوری که محکم می‌زنی روی ترمز! مثلاً برای دایی من وقتی فهمید پسر ده ساله‌اش سرطان خون دارد. زد روی ترمز. طوری زد روی ترمز که صد نفر هم جمع بشوند نمی‌توانند هلش بدهند. هلش هم بدهند، موتور ندارد که روشن بشود. برای خیلی‌ها خیلی اتفاقات دیگری می‌افتد که طرف مجبور است بزند روی ترمز. برای من وقتی پارسال دکتر به همسرم گفت ممکن است یک بیماری عمومی داشته باشد و باید صبر کرد و منتظر آثارش شد، ترمز زدن اتفاق افتاد. البته بعدها فهمیدیم که دکتر اشتباه کرده، ولی من هنوز در سر و صورت همسرم دنبال غده می‌گردم. یک دیوانه‌ی تمام عیار شده‌ام که خیلی حرفه‌ای می‌توانم حفظ ظاهر کنم. می‌خواهم بگویم همیشه این‌طور نیست که این اتفاق بیافتد. یعنی ماشینت قرار نیست حتماً کسی را زیر بگیرد تا بزنی روی ترمز. گاهی می‌زنی روی ترمز و بچه‌ی وسط خیابان، توپش را برمی‌دارد و دوباره از سر راهت کنار می‌رود. ولی شتاب تو دیگر گرفته شده. بعد اگر خیلی مرد باشی با زحمت باید پیاده بشوی و هل بدهی که حداقل راه کسی را مسدود نکنی. با شتاب خیلی کمی شروع به حرکت می‌کنی. در این شرایط و وقتی با سرعت لاک‌پشت حرکت می‌کنی، بیشتر از قبل خدا خدا می‌کنی که لازم نباشد دوباره بزنی روی ترمز. ولی گاهی مجبور می‌شوی. کاری از دستت ساخته نیست. مثل دو ماه پیش که بعد از دو هفته مراقبت ویژه و دو روز اضطراب پشت در بیمارستان، بچه‌ی سقط شده‌مان را انداختند توی قوطی و دادند ببرم آزمایشگاه. قوطی‌ای که شاید پنج تن وزنش بود. شاید بیشتر. بعضی چیزها آخر بیشتر از وزن واقعیشان هستند. بلی؛ همه جا قوانین فیزیک حاکم نیست. مثلاً فکرهای توی سر من ممکن است اصلاً وزنی نداشته باشند ولی با کله‌ام که ترکیب می‌شوند سنگین می‌شوند. سرم خیلی سنگین‌تر از اینی که الآن هست می‌شود. منظورم این است که اگر کله‌ام را ببرند و بذارند روی ترازو، سبک‌تر از اینی که الآن هست خواهد بود. ولی وزن کله‌ی گوسفندها شاید فرقی با قبل از بریدنشان نداشته باشد.

برای آدم‌هایی که یک بار زده‌اند روی ترمز، حرف زدن در مورد شروع مجدد مسخره است. رسم روزگار چنین است. مثلاً اگر ناتالی پورتمن به من ابراز عشق کند احتمالاً طوری نگاهش خواهم کرد که انگار دارد در مورد دوره‌ی دایناسورها حرف می‌زند. من خیلی مرد باشم خودم را جمع و جور کنم و به زندگیم برگردم. یا به دایی‌ام اگر بگویند به فکر یک فرزند دیگر باش، شاید تمام دود سیگارش را توی صورتشان فوت کند. آن‌هایی که روی ترمز نزنده‌اند احتمالاً با سرعت از کنار ما می‌گذرند. شاید در دلشان مسخره کنند و شاید هم نمی‌دانم. کلاً گاهی آدم حال ندارد حرفش را تمام کند. مثلاً من می‌خواهم همین‌جا متن را تمام کنم و حتی نقطه هم نگذارم

خانه‌ای در پاریس

خانه‌ای در پاریس است. در یک کوچه‌ی سنگ‌فرش که فقط پیاده‌ها و دوچرخه‌سوارها می‌توانند از آن بگذرند. اغلب کمی مه گرفته است و نم باران زده روی سنگ‌فرشش. از این چراغ‌های کم‌نور دارد که دو متر دور خودشان را بیشتر روشن نمی‌کنند. یک کافه در آن هست که صندلی‌هایش را توی کوچه چیده است. یک کتابخانه هم دارد که کنار پنجره‌اش می‌توانی بنشینی و قهوه بخوری و کتاب ورق بزنی. پنجره‌ی خانه رو به کوچه باز می‌شود و یک ایوان کوچک دارد که گلدان‌های شمعدانی از نرده‌هایش آویزان شده‌اند. هوای پاریس خوراک عاشقی است. می‌شود یک روز که تو می‌دوی تا زیر باران خیس نشوی از تو عکسی گرفت و بزرگ زد روی دیوار خانه. می‌شود روزانه یک وقتی را به در آغوش گرفتن تو در ایوان خانه اختصاص داد. می‌شود یک روز عصر در کافه بنشینیم و من محو تماشای چشمانت فنجان دوم قهوه را فراموش کنم تا سرد شود.

اما همین‌جا، همین تهران، میان این‌همه دود و سر و صدا و موش و گربه! همین‌جا که تاکسی‌هایش، شهر شلوغ که می‌شود دربست می‌برند فقط و پول خون می‌گیرند. همین امروز که قسط وام را با دو ماه تأخیر دادم. امروز که زوج بود و ماشین ما فرد. سهمیه‌ها را تازه ریخته‌اند در کارت‌هایمان. همین امشب که همسایه مهمانی دارد و صدای موزیکش حکایت از سیستم صوتی شاخش دارد. همین‌جا؛ این گوشه از دنیا که آنتن دارد و دیش و پارازیت و فیلتر. این گوشه از دنیا فقط هوایش نیست که وارونه می‌شود. همین امروز که دیدم پیرزن پله‌های بانک را بالا رفت تا یارانه‌اش را بگیرد. همین‌جا که جنین‌ها سقط می‌شوند و نفس‌ها به شماره می‌افتند و قلب‌ها تیر می‌کشند. همین‌جا چراغ خواب را روشن می‌کنم و کتاب مستور را باز می‌کنم. شروع می‌کنم بلند برایت صفحه‌ی اولش را می‌خوانم:

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه‌هایی غریب می‌آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی‌خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این‌ها پیش از قصه‌ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی: «هستم.» نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: «نیستی.» باز گفتی: «هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: «هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی «غلطی.» و این هنوز پیش از قصه‌ی دست‌های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می‌بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه‌ی سینه‌ام را آتش می‌زد. و من ذوب می‌شدم و پروانه‌ها نه، فرشته‌ها حیرت می‌کردند و این وقتی بود که هنوز دست‌هات انگشتانم را نبوییده بودند.

می‌بینی؟ این‌طور هم آدم عاشقی می‌کند. هیچ‌چیزش نه شبیه کتاب‌ها است و نه فیلم‌ها. حتماً لازم نیست تو هم مثل من خوره‌ی موسیقی و فیلم و رستوران باشی. درست است که پاریس خوراک عاشقی است، ولی  برای ما همین اتاق کوچک در این گوشه‌ی دنیا بس است.

یادداشتی برای خودکشی

این هفته توی بازار یک نفر خودکشی کرد. بازار آهن جای بزرگ و گل و گشادی است، ولی در این متن اهمیت ندارد. یک جوان بیست و شش ساله بوده. می‌گویند قرص برنج خورده بوده. بعد هم به گه خوردن افتاده. آمده پایین مغازه. مغازه‌های بازار آهن دو طبقه است  و دفاتر طبقه‌ی دوم است و آهن‌ها طبقه‌ی اول. و این البته به متن ما ربطی ندارد. به همسایه‌اش گفته که پشیمان است. گفته ببرندش بیمارستان و معده و روده‌اش را بشورند. نمی‌دانم کدام بیمارستان برده‌اند و چه کار کرده‌اند. فقط می‌گویند وقتی در غسالخانه چشم‌هایش باد داشته و ظاهرش به هم ریخته بوده. می‌گویند بدهی داشته ولی آن‌قدری داشته که بتواند بدهی‌ها را بدهد. به علاوه پدرش و دایی‌هایش کله گنده بوده‌اند و می‌توانستند اوضاع را جمع و جور کنند. همه‌ی این‌ها هیچ ارتباطی به متن ما نداشتند.

فرانسیس و کورتنی، من به خاطر شماها می‌رم. کورتنی، ادامه بده. به خاطر فرانسیس. اون بدون من خیلی خوشبخت‌تر می‌شه؛ دوستتون دارم. دوستتون دارم.

این یاداشت خودکشی کرت کابین خواننده‌ی نیروانا است. وقتی پلیس بالای سر جنازه‌اش حاضر می‌شود تفنگ هنوز رو به چانه‌اش بوده. یک روش ضربتی. این‌ها البته ربطی به متن ما ندارد و فرانتسیس و کورتنی را هم بیشتر مردم دنیا نمی‌شناسند و نمی‌دانند که دختر و همسرش هستند.

ویرجینیا وولف نویسنده‌ی فمینیست انگلیسی با یک روش الهام‌بخش دیگر خودش را کشت. او جیب‌هایش را پر از سنگ کرد و خودش را در رودخانه‌ی نزدیک محل سکونتش غرق کرد. یادداشت او را می‌توان با نوع خودکشی‌اش مرتبط کرد:

احساس می‌کنم باز به یکی از حمله‌های دیوانگی‌ام نزدیک می‌شوم. دیگر نمی‌توانم به این وضعیت وحشتناک ادامه دهم. این بار بهبود نخواهم یافت. صداهایی در سرم می‌شنوم و نمی‌توانم روی نوشته‌هایم تمرکز کنم. تا به حال مبارزه کرده‌ام ولی دیگر نمی‌توانم.

این دقیقاً جایی است که به متن ما مرتبط می‌شود. آن‌هایی که خودشان را می‌کشند لزوماً آدم‌های دیوانه‌ای نیستند. یا شاید هم باشند. نمی‌دانم. نمی‌شود قضاوت کرد. خودکشی شاید جدی‌ترین جایی است که شخص از تمام قضاوت‌ها خود را رها می‌کند و برایش احتمالاً کمترین درجه‌ی اهمیت را خواهد داشت که مردم بعد از این‌کار درباره‌ی او چه خواهند گفت. همان طور که هکسوم یکی دیگر از بزرگانی که خودکشی کرده جایی گفته:

برام مهم نیست که مردم می‌گن من زیاد با دخترها بیرون می‌رم یا نه، برام مهم نیست که فکر می‌کنن من هم‌جنس‌بازم یا می‌گن که استرالیایی‌ام. کی اهمیت می‌ده! مسلمه که ترجیح می‌دادم مردم نگن هم‌جنس‌بازم. ولی حالا که می‌گن، خب بذار بگن. اونقدرهام مهم نیست. از اینکه چند دفعه هم با رفقام به بارِ هم‌جنس‌بازها رفتم نگران نیستم.

هکسوم در یادداشتی که خیلی‌ها آن را مرتبط با خودکشی می‌دانند می‌گوید:

شماها این قمار رو باور می‌کنین؟

بهترین کسی که می‌تواند بر کارهای کسی قضاوت کند، خود آدم است. صادق هدایت دو بار خودکشی کرد. خودکشی دوم منجر به مرگ او شد. خودکشی اول او در سن بیست و شش سالگی بود. همان سنی که آن پسر در بازار آهن خودکشی کرد. هدایت خود را به رودخانه مارن (فرانسه) انداخت ولی یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. صادق به برادرش محمود می‌نویسند:

یک دیوانگی کردم، بخیر گذشت.

خیابان‌ها را خط‌کشی کرده‌اند

بچه‌تر از الآن که بودم خانه‌مان روبروی یک خیابان اصلی شلوغ بود و اجازه نداشتم از در حیاط خانه بیرون بروم. من آخر حیاط از سوراخ‌های کوچک دیوار، ماشین‌ها را نگاه می‌کردم و همیشه فکر می‌کردم که این ماشین‌ها تا کجا می‌روند؟ کدامشان اول می‌شوند؟ آن اولی الآن کجاست؟ خط شروع کجاست؟ مسابقه کی شروع شده؟ کی تمام می‌شود؟ کجا تمام می‌شود؟ از لای سوراخ‌های دیوار چیزهای دیگر هم می‌دیدم. مثل این‌که مرد و زنی دست هم را گرفته بودند و راه می‌رفتند. این‌کار آن‌موقع‌ها گناه بزرگی بود. چون اگر کمیته می‌گرفتشان بلا سرشان می‌آمد و من نمی‌دانستم بلا چیست. من فقط می‌دانستم آژیر قرمز که شد باید بروم زیر پله‌ها بنشینم.

بعد در یک فیلم آلمانی دیدم که کارآگاه میانسالی توی ماشینش نشسته و با تلفنی که سیمش وصل شده به آن جلوی داشبورد صحبت می‌کند. بعداً فهمیدم که آلمانی‌ها یهودی‌ها را کشته‌اند و یهودی‌ها مسیح را مصلوب کرده‌اند و مسیحی‌ها و یهودی‌های با هم جنگ داشته‌اند. بعداً فهمیدم که در بوسنی مسلمان‌ها را می‌کشند. در سومالی مردم از گرسنگی می‌میرند. سوئیس شکلات‌های خوشمزه‌ای دارد. این معما هم که اگر همه‌ی ماشین‌ها بخواهند سیم داشته باشند و سیم‌هایشان از پشتشان روی زمین کشیده شود و به مخابرات وصل شود و این ماشین‌ها هم در حال حرکت سیم‌هایشان به هم تابیده شود و خدای ناکرده حوادث ناگواری را رقم بزند، بعدها حل شد. ولی این‌که این ماشین‌ها کجا می‌روند و کدامشان اول می‌شود و آن اولی الآن کجاست و خط شروع کجاست و… هنوز حل نشده. حتی حالا که بچه‌ی بزرگ‌تری هستم.

آینه توالت

چند سالی می‌شد که فقط برای تراشیدن ریش و ترکاندن جوش‌های ریز به سراغ آینه می‌رفتم. بعد از چند سال وقت کردم خودم را در آینه یک براندازی بکنم. هنوز تار موهای سفید شده خیلی کم هستند و کماکان از ریزش مو خبری نیست. چروک‌های صورت هنوز جرأت نکرده‌اند خودشان را نشان بدهند. خدا را شکر. همه چیز مثل گذشته است. در ظاهر.

ولی این آینه‌ی لعنتی نمی‌فهمد که من دیگر جوان نیستم! آینه‌ها احمق هستند. برای همین فقط احمق‌ها وقت بیش از حد صرف آینه و توالشان می‌کنند. کسانی که صورتشان بیشتر رشد کرده تا شخصیت‌شان! و کسانی که با توالت زیاد، می‌خواهند تمام علائم پیری را از بین ببرند. آینه‌ها نمی‌فهمند که در دل آدم‌ها چه خبر است. نمی‌دانند که مثلاً من با دو سال قبلم کلی فرق می‌کنم. تمام دنیا باید دست به دست هم بدهند تا شاید کمی هیجان‌زده‌ام بکنند. من که توانایی شاد کردن یک جمع بیست نفره را به راحتی داشتم، حالا سی نفر باید جمع بشوند تا شاید یک خنده‌ی پنج ثانیه‌ای از ته دلم بیرون بکشند. این چین و چروک‌ها را هیچ آینه‌ای نشان نمی‌دهد. آدم‌ها وقتی می‌فهمند آینه به آن‌ها همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید، دیگر کمتر سراغش می‌روند. مثلاً من کمتر دیده‌ام مادرم بیشتر از چند ثانیه جلوی آینه بایستد. نهایتاً آینه می‌خواد به او بگوید تو فلان‌قدر سن داری، ده سال بالا و پایین. ولی مادرم می‌داند که روزهایی در زندگی هستند که او را بیشتر از یک روز پیر کرده‌اند. ساعت‌هایی هستند که او را بیشتر از چند سال پیر کرده‌اند.

به خودت که می‌آیی می‌بینی مجبور شده‌ای وارد این چرخه بشوی. دقایقی را تجربه کرده‌ای که سپاه اضطراب یا اندوه تا خاکریز قلبت پیش آمده و دوباره عقب رفته. ولی این خاکریز دیگر خاکریز سابق نمی‌شود. آدم‌ها یک لحظه به خودشان می‌آیند و می‌بینند وسط مهلکه‌ی زندگی گیر افتاده‌اند.