یک روز صبح

به آفتاب نگاه کن. صبح با امید شروع می‌کند و به ظهر که می‌رسد، سایه‌ها را شکست می‌دهد. بعد اما یا حالش را ندارد یا قدرتش را یا هر دلیل دیگری، بی‌خیال می‌شود و کم کم سایه‌ها بزرگتر و بزرگتر می‌شوند. غروب که می‌شود رنگ خون می‌گیرد. آسمان هم خونی می‌شود. آدم‌ها دلشان می‌گیرد از غم آفتاب و کم کم چراغ‌های کوچک خانه‌هایشان را برای خود روشن می‌کنند. حکومت سایه‌ها شروع می‌شود. ترس، دروغ، کشتار، دزدی؛ همه در حکومت سایه‌ها اتفاق می‌افتد. ولی طنین آفتاب در کوچه‌ها شنیده می‌شود:

نزدیک غروب آفتاب است، و من صبح را دوست دارم.

2 دیدگاه در “یک روز صبح”

  1. سلام!
    قلم شمارو خيلي دوست دارم، چند ماهيه كه تمام نوشته هاتونو خوندم و اشتراك فيد پاشويه هستم.
    با افتخار شمارو لينك كردم.
    اگه وقت داشتي به دل نوشته هاي من هم يه سري بزن، لطفاً

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *