این روزها که مدرن می‌گذرد

تازگی‌ها دنیا خیلی مدرن شده و مردم خیلی روشنفکر شدن. این‌روزها می‌تونی توی کافی‌شاپ بشینی و سیگار بکشی و خدا رو انکار کنی. می‌تونی اینقدر روشنفکر باشی که بفهمی هر چیزی که دیده نمی‌شه، وجود نداره. می‌تونی اگر مسلمون هستی، سرت رو بالا بگیری و با افتخار بگی که من مشروب می‌خورم و نمازم رو هم می‌خونم. این‌روزها این‌جور آدم‌ها تشویق هم می‌شن. این روزها تو وقتی آدم حسابی هستی که موهات رو زرد و پلاتینی کنی و سایه‌ی نقره‌ای بزنی. وقتی باکلاسی که کیف «لویی‌ویتون» توی دستت یه میلیون بیارزه. وقتی آدمی که از دم چک، ماشین صد میلیونی بخری و کلی ضررش رو بدی که بگی: «آهای مردم؛ من هم هستم». این‌روزها مسلمون‌هایی داریم که همه مدرن هستن. این‌روزها اگه یه زن چادری توی خیابون ببینی، باید به چشم یه آدمی بهش نگاه کنی که فقر فرهنگی داره. این‌روزها دخترهای مو رنگ کرده‌ی کفش تق تقی باید با اکراه جلوتر از مادرهای چادری‌اشون راه برن، تا به خودشون اثبات کنن که متجدد هستن. این روزها می‌شه که پدر نماز شب بخونه و پسر مستش توی خونه‌ی مجردی‌اش با جنده‌های پولی و غیر پولی باشه. این‌روزها می‌شه که به اسم آزادی نسل جوون، مادر توی خونه درد بکشه و دختر توی بغل دوست پسر مستش باشه و کوکائینش رو اسنیف کنه. چرا؟ چون دنیا مدرن شده. آزاد شده. هر کی هر کاری که می‌خواد، باید بتونه بکنه. این‌روزها می‌شه دین رو به یه سری آدم عوضی نسبت داد که به‌زور، یه عمری روی سر مردم روسری می‌کشن. می‌شه اون‌ها رو نماد دین دونست و نتیجه‌اشون رو به بقیه‌ی مسلمون‌ها تعمیم داد. این‌روزها حتی وقتی می‌خوایم راجع به کسی که بیست و چند سال پیش، جونش رو گرفته بود توی دستش و توی بیابون‌های خوزستان و پشت خاکریز‌ها نفسش توی سینه حبس شده بود و داشت به آینده‌ی زن و بچه‌اش فکر می‌کرد و دست آخر هم اون‌ها رو به خود خدا سپرد حرف بزنیم، به‌دلیل وجود «آزادی بیان» لزومی نداره که حرف‌هامون رو مضمضه کنیم.
جدیداً دنیا خیلی هم بزرگ‌تر شده. می‌تونی وقتی زن داری، خونه مجردی داشته باشی و با یه دختر که نه، با یه دنیا دختر لاس بزنی و توی کثافتشون وول بزنی. می‌شه همه بهت بگن حاج آقا و زن و بچه و نوه و نتیجه داشته باشی، ولی چشمت دنبال جنده دو زاری‌های کافه کلاسیک باشه. می‌شه کارگری که توی کارخونه‌ات کار می‌کنه، عصری که داره می‌ره خونه راهش رو دور کنه که بقال محل نبینتش. چرا؟ چون دو ماهه که حقوق دویست ‌هزار تومنی‌اش رو نگرفته و صاحب کارخونه‌اش بی.ام.و کروک اتاق سه‌اش رو فروخته و برای زمستون لندکروز خریده. این‌روزها می‌شه شکم زنت رو بالا بیاری و مشغولش کنی و خودت تا بوق سگ با رفیق‌های دوران مجردی‌ات باشی. شک نکن که اگه همه‌ی این‌کارها رو بکنی، می‌شی آدم حسابی. توی دنیای امروز می‌تونی فرق گه رو از گوشت کوبیده تشخیص ندی و دو کلاس درس نخونی و نتونی دو کلمه حرف حساب بزنی، ولی با ماشین و خونه‌ی خوب همه‌ی کمبودهات رو جبران کنی. این‌روزها می‌شه که مسلمون باشی و به حجاب معتقد نباشی. این‌روزها حتی می‌تونی از روی دین‌ها هم سلکشن بزنی.
این‌روزها می‌شه با هر چیزی مخالف بود. می‌شه وقتی کسی دلش گرفت و بغضش ترکید، حتی به گریه‌اش گیر داد و انتقاد کرد. می شه وقتی راجع‌به گذشته‌اش و مصیبت‌هاش حرف زد، اومد و به شددددت انتقاد کرد و دیدگاهش رو زیر سوال برد. این‌روزها چون خیلی دنیا مدرنه، دیگه نباید راجع به قهرمان‌های گذشته و آرمان‌هاشون حرف بزنی. چون بی‌سواد و قدیمی به‌حساب می‌آیی. باید همه چیز رو از دید دنیای مدرن ببینی. تازگی‌ها دنیا خیلی بزرگ شده. قهرمان‌‌ها هم جهانی شدن. می‌تونی سنگ «چه‌گوارا» رو به سینه بزنی و جمله‌های «کافکا» و «بارت» رو قرقره کنی، ولی وقتی یه جایی کسی به «امام علی» حرفی زد و جای دیگه «عاشورا» رو زیر سوال برد، بشینی و عین مسخ‌شده‌ها نگاهش کنی. اصولاً می‌تونی راجع به هر مقوله‌ای مطالعه کنی و حرف واسه گفتن داشته باشی، ولی وقتی کسی ازت پرسید: «امام حسین واسه چی حجش رو نیمه‌کاره گذاشت و رفت کربلا؟»، یا «چرا امام حسین قیام کرد و امام علی و امام حسن قیام نکردن؟»، خیلی راحت روی‌ات رو بکنی اون‌ور که مثلاً نشنیدی.
این‌روزها دیگه کسی توی دنیا نیست که از دنیا بی‌خبر باشه. خدا نعمتش رو به مردمش تموم کرده. دیگه نیازی به کتاب‌های آسمونی نیست. خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها هستن دیگه. قرآن و تورات و انجیل می‌خوایم چی‌کار؟ تازگی‌ها می‌تونی چشمت رو راحت بازکنی و ببینی، و در نهایت دموکراسی برخورد کنی. می‌تونی ببینی یه بچه‌ای که شکمش سوراخ شده و صورتش سیاه شده، و دهن گشادت رو باز کنی و به بررسی ریشه‌ای یک اتفاق، اون هم از منظر خودت بپردازی. این‌روزها می‌تونی همه‌چیز رو به این عنوان که: «توی مملکت خودمون هزار تا بدبختی داریم»، زیر سبیلی رد کنی. یکی از ویژگی‌های روشنفکری و فهمیده بودن این شده که وقتی
جنازه‌ی یه زن و بچه رو توی تلویزیون می‌بینی، بپرسی که: «مگه اینا زمین‌هاشون رو نفروختن؟». آره عزیز من. تمام این‌ها نشونه‌های روشنفکریه. تازگی‌ها دنیا خیلی قشنگ و تمیز بخش‌بندی شده. مردم یا خوب هستند، یا بد.
دقت کردی؟ اگه یه بچه‌ای توی خونه‌اش نشسته و داره مثل بید می‌لرزه و سربازهای اسرائیلی دارن مادر و پدرش رو کتک می‌زنن، به من و تو اصلاً ارتباطی نداره. قبلاً اگه توی خیابون به ناموس کسی چپ نگاه می‌کردن، مردهایی که اصلاً مدرن نبودن حساب طرف رو کف دستش می‌ذاشتن. ولی الآن اون‌قدر مدرن شده که خواهرت رو ببری پیش دکتر و پرده‌اش رو بدوزی. دیگه وقتی کریسمس می‌شه می‌تونی تو هم سال نو رو جشن بگیری و از این‌که تلویزیون با تصاویر «خون و آتیش»، شادی سال جدیدت رو خراب می‌کنه، عصبانی بشی. می‌تونی چشمت رو روی بچه‌های غزه ببندی. می‌تونی اخبار انتخابات آمریکا رو با هیجان دنبال کنی و برات مهم نباشه که توی اردوگاه‌های فلسطینی‌ها چی می‌گذره. دنیا اون‌قدر بزرگ شده که به‌اندازه‌ی کافی غمخوار بچه یتیم‌ها داشته باشه. می‌تونیم بچه‌های یتیم رو بدیم بغل «آنجلینا جولی» و ازشون عکس بگیریم و برای شادی روح پدر این بازیگر هالیوود صلوات بفرستیم.
حالا دیگه بعد از هزار و چهارصد سال، یکی از نشانه‌های روشنفکری اینه که به امام حسین فحش بدی. اینه که همه‌ی عزادارها رو مسخره کنی و اون‌ها رو عقب‌افتاده بشمری. می‌تونی از ترست بری توی اینترنت و برای خودت تیم درست کنی و به هر چی اسلام و مسلمون و پیغمبر و امامه فحش بدی. می‌شه این‌قدر بد دهن باشی که کسی نخواد سر به سرت بذاره. این‌روزها حتی عاشورا هم جواد و خز شده و تو باید یه الگوی جدید برای خودت بسازی. این‌روزها از این‌که مسلمونی باید خجالت بکشی. این‌روزها حتی یه شونه هم برای زار زار گریه کردن پیدا نمی‌شه.

معصومانه

دیدن شادمانه‌های عصرانه تو؛

دلیل ماندن من در برزخ زمان است.

تو که می‌خندی؛

انگار کشتی طوفان‌زده در کنار لبخندت پهلو می‌گیرد.

برای همین است شاید؛

که مرواریدها همه با پای خود به این جزیره آمده اند.

پای استدلالیون چوبین بُوَد؟

کی می‌تونه خدا رو اثبات کنه؟ اصلأ چند نفرمون می‌تونیم چهار تا دلیل منطقی و بر پایه شواهد علمی بیآریم که آفرینش چی هست و اسرارش چیه؟ حالا اصلأ این حرف مولانا که می‌گه: (پای استدلالیون چوبین بود،پای چوبین سخت بی تمکین بود) درسته؟ یا چون نمی‌شد اون زمان همه چیز رو اثبات کرد از راه میان‌بر عرفان وارد عمل شدن و حتـّی راههای علمی رو نفی کردن. واقعأ نمی‌شه همه چیز رو با کمک عقل اثبات کرد؟ اصلأ عشق ایجاد می‌شه بدون این که علمی پشتش باشه؟ حالا توضیح می‌دم که واسه چی اصلأ این سوال‌ها برام مطرح شده.

خیلی وقت بود که ذات وجود خدا برآم سوال شده بود. تا جایی که توی خود مکـّه اصلأ به وجود خدا هیچ ایمانی نداشتم و وقتی روبروی کعبه نشستم و به کعبه نگاه کردم، گفتم آخه یعنی چی تو همیشه بودی؟ یعنی چی همیشه هستی؟ اصلأ مگه می‌شه همیشه باشی؟ یعنی تا کــِـی؟ الکی فیلممون کردی. حالا از یه طرف به خاطر فشارهای عقل سنّتی که توی این بیست و چند سال این جوری تربیت شده بود هی زبونم رو گاز می‌گرفتم که بچـّه کفر نگو. ولی دیگه زدم به سیم آخر. بهش گفتم من این جوری قبولت نمی‌کنم. چیزی که نمی‌تونیم اثباتش کنم. با نشونه هم کار من حل نمی‌شه. باید دلیل علمی بیآرم برآت. اون وقته که می‌تونم بپرستمت. آخه الآن بلند شم بچرخم دور خونه‌ات که چی بشه؟

گذشت. چند ماهی گذشت. یه شب بی‌خوابی زده بود به سرم. نصفه شب داشتم برنامه علمی تلویزیون می‌دیدم. راجع به ماهیّت سیاه چاله‌های فضایی بود. توی این برنامه یه سری بحث‌ها می‌کرد که خیلی برآم جالب بود و پایه خیلی از تفکـّرات من شد.

جهان ما پر هست از سیاه چاله های فضایی که همشون دارن جهان رو با یه سرعت‌هایی به سمت خودشون می‌کشن. این سیاه چاله‌ها مثل یه قیف‌های دو سر می‌مونن. که از اون طرفشون هیچ خبری در دست نیست و هیچ اطلاعی راجع بهش ندارن. فقط کلیّت سیاه چاله قابل درکه و این که چه فرآیندی داره انجام می‌شه. این سیاه چاله‌ها فاصله‌های خیلی زیادی دارن با کره زمین ما. ولی کل منظومه ما با همون نظمش خیلی تدریجی داره به سمت برآیند این سیاه چاله‌ها حرکت می‌کنه. گفته می‌شه توی مرکز این سیاه چاله‌ها اجسام با سرعت نور حرکت می‌کنن. تا اینجا رو داشته باشین.

از یه طرف دیگه مطرح شد که فضانوردان که به فضا می‌رن و از جو خارج می‌شن و سرعتشون از یه حـّدی که بیشتر می‌شه ساعتشون نسبت به ساعت‌های روی زمین چند ده هزارم ثانیه عقب‌تر می‌مونه. یعنی یک ثانیه ما روی زمین با زمان اون‌ها متفاوته. جالب اینه که هر چی سرعت بیشتر بشه این تفاوت زمان بیشتر می‌شه. و طبق محاسبات دقیق به این نتیجه رسیده شده که اگه سرعت به سرعت نور برسه زمان به صفر میل می‌کنه. یعنی زمان می‌ایسته و اصلأ نسبیّت زمان این جوری کاملأ مصداق پیدا می‌کنه.

حالا بریم سراغ سیاه چاله. فکر می‌کنین اگه روز موعود فرا برسه و ما وارد یکی از این سیاه چاله‌ها بشیم چه اتفاقی می‌افته؟ زمان چه معنی پیدا می‌کنه؟ بعد توی اون سرعت و اون شتاب برای ما چه اتفاقی می‌افته؟ ما اگه با سرعت نور حرکت کنیم و با سر وارد سیاه چاله بشیم یک تار موی ما در عرض یک ثانیه سیصد هزار کیلومتر با سر ما فاصله پیدا می‌کنه. چی از ما باقی می‌مونه؟ حالا این رو بسط بدین به کوه‌ها و دریاها و همه موجودات روی زمین و خارج از زمین. چه اتفاقی می‌افته؟ حالا پیشنهاد می‌کنم با این پس زمینه فکری و با علم به این مطلب یک بار دیگه سوره واقعه رو بخوانید.

بعد از اثبات این مطلب که زمان خودش مخلوقه و کاملأ نسبی هستش، و شاید بزرگترین سوال من در راه اثبات خدا بود، از چیزی که قبلأ اسمش رو گذاشته بودم ایمان به خدا و جهان‌بینی حالم به هم خورد. این که فقط به حرف گوش کنی و سوالی توی ذهنت مطرح نشه. من پیشنهاد می‌کنم همه یه بار حداقل با جرأت خدا رو نفی کنن و بعد ببینن مرد اثبات وجودش هستن یا نه. لازم به ذکره من این نشونه‌ها رو توی چیزهایی که اصلأ ماها قبول نداریم بیشتر پیدا کردم تا توی سخنرانی و یا کتب علماء دین. مثلأ من توی موزیکی که برای شما گذاشتم بیشتر به این حقیقت رسیدم. یعنی بیشتر شبیه دیدمش. مثلأ من توی کارتون عصر یخبندان و جایی که موجود بانمک این کارتون داشت با یه ماشین زمان بازی می‌کرد این قضیه رو دیدم و حس کردم اینها به آفرینش بیشتر فکر می‌کنند تا اونهایی که رساله می‌نویسن. البته نظر شخصی منه. بهشت و جهنم ما اونطرف سیاه چاله هست؟ ابدیـّت معنی داره؟ آیا با عشق (در صورت وجود) می‌شه به همه این‌ها جواب داد؟

زمان نسبی هست. مکان نسبی هست. به نظر من نسبیت‌ها عقل رو از دریافت واقعیت دور می‌کنن. به شدت مشتاق روزی هستم که دیگه برآم سوالی نباشه و جواب همه سوال‌هام رو بگیرم. و این کار جسم نیست. کار روح هست. به امید رهایی از این قفس.