این روزها که مدرن می‌گذرد

تازگی‌ها دنيا خيلی مدرن شده و مردم خيلی روشنفکر شدن. اين‌روزها می‌تونی توی کافی‌شاپ بشينی و سيگار بکشی و خدا رو انکار کنی. می‌تونی اينقدر روشنفکر باشی که بفهمی هر چيزی که ديده نمی‌شه، وجود نداره. می‌تونی اگر مسلمون هستی، سرت رو بالا بگیری و با افتخار بگی که من مشروب می‌خورم و نمازم رو هم می‌خونم. این‌روزها این‌جور آدم‌ها تشویق هم می‌شن. این روزها تو وقتی آدم حسابی هستی که موهات رو زرد و پلاتینی کنی و سایه‌ی نقره‌ای بزنی. وقتی باکلاسی که کیف «لویی‌ویتون» توی دستت یه میلیون بیارزه. وقتی آدمی که از دم چک، ماشین صد میلیونی بخری و کلی ضررش رو بدی که بگی: «آهای مردم؛ من هم هستم». این‌روزها مسلمون‌هایی داریم که همه مدرن هستن. این‌روزها اگه یه زن چادری توی خیابون ببینی، باید به چشم یه آدمی بهش نگاه کنی که فقر فرهنگی داره. این‌روزها دخترهای مو رنگ کرده‌ی کفش تق تقی باید با اکراه جلوتر از مادرهای چادری‌اشون راه برن، تا به خودشون اثبات کنن که متجدد هستن. این روزها می‌شه که پدر نماز شب بخونه و پسر مستش توی خونه‌ی مجردی‌اش با جنده‌های پولی و غیر پولی باشه. این‌روزها می‌شه که به اسم آزادی نسل جوون، مادر توی خونه درد بکشه و دختر توی بغل دوست پسر مستش باشه و کوکائینش رو اسنیف کنه. چرا؟ چون دنیا مدرن شده. آزاد شده. هر کی هر کاری که می‌خواد، باید بتونه بکنه. این‌روزها می‌شه دین رو به یه سری آدم عوضی نسبت داد که به‌زور، یه عمری روی سر مردم روسری می‌کشن. می‌شه اون‌ها رو نماد دین دونست و نتیجه‌اشون رو به بقیه‌ی مسلمون‌ها تعمیم داد. این‌روزها حتی وقتی می‌خوایم راجع به کسی که بیست و چند سال پیش، جونش رو گرفته بود توی دستش و توی بیابون‌های خوزستان و پشت خاکریز‌ها نفسش توی سینه حبس شده بود و داشت به آینده‌ی زن و بچه‌اش فکر می‌کرد و دست آخر هم اون‌ها رو به خود خدا سپرد حرف بزنیم، به‌دلیل وجود «آزادی بیان» لزومی نداره که حرف‌هامون رو مضمضه کنیم.
جدیداً دنیا خیلی هم بزرگ‌تر شده. می‌تونی وقتی زن داری، خونه مجردی داشته باشی و با یه دختر که نه، با یه دنیا دختر لاس بزنی و توی کثافتشون وول بزنی. می‌شه همه بهت بگن حاج آقا و زن و بچه و نوه و نتیجه داشته باشی، ولی چشمت دنبال جنده دو زاری‌های کافه کلاسیک باشه. می‌شه کارگری که توی کارخونه‌ات کار می‌کنه، عصری که داره می‌ره خونه راهش رو دور کنه که بقال محل نبینتش. چرا؟ چون دو ماهه که حقوق دویست ‌هزار تومنی‌اش رو نگرفته و صاحب کارخونه‌اش بی.ام.و کروک اتاق سه‌اش رو فروخته و برای زمستون لندکروز خریده. این‌روزها می‌شه شکم زنت رو بالا بیاری و مشغولش کنی و خودت تا بوق سگ با رفیق‌های دوران مجردی‌ات باشی. شک نکن که اگه همه‌ی این‌کارها رو بکنی، می‌شی آدم حسابی. توی دنیای امروز می‌تونی فرق گه رو از گوشت کوبیده تشخیص ندی و دو کلاس درس نخونی و نتونی دو کلمه حرف حساب بزنی، ولی با ماشین و خونه‌ی خوب همه‌ی کمبودهات رو جبران کنی. این‌روزها می‌شه که مسلمون باشی و به حجاب معتقد نباشی. این‌روزها حتی می‌تونی از روی دین‌ها هم سلکشن بزنی.
این‌روزها می‌شه با هر چیزی مخالف بود. می‌شه وقتی کسی دلش گرفت و بغضش ترکید، حتی به گریه‌اش گیر داد و انتقاد کرد. می شه وقتی راجع‌به گذشته‌اش و مصیبت‌هاش حرف زد، اومد و به شددددت انتقاد کرد و دیدگاهش رو زیر سوال برد. این‌روزها چون خیلی دنیا مدرنه، دیگه نباید راجع به قهرمان‌های گذشته و آرمان‌هاشون حرف بزنی. چون بی‌سواد و قدیمی به‌حساب می‌آیی. باید همه چیز رو از دید دنیای مدرن ببینی. تازگی‌ها دنیا خیلی بزرگ شده. قهرمان‌‌ها هم جهانی شدن. می‌تونی سنگ «چه‌گوارا» رو به سینه بزنی و جمله‌های «کافکا» و «بارت» رو قرقره کنی، ولی وقتی یه جایی کسی به «امام علی» حرفی زد و جای دیگه «عاشورا» رو زیر سوال برد، بشینی و عین مسخ‌شده‌ها نگاهش کنی. اصولاً می‌تونی راجع به هر مقوله‌ای مطالعه کنی و حرف واسه گفتن داشته باشی، ولی وقتی کسی ازت پرسید: «امام حسین واسه چی حجش رو نیمه‌کاره گذاشت و رفت کربلا؟»، یا «چرا امام حسین قیام کرد و امام علی و امام حسن قیام نکردن؟»، خیلی راحت روی‌ات رو بکنی اون‌ور که مثلاً نشنیدی.
اين‌روزها ديگه کسی توی دنيا نيست که از دنيا بی‌خبر باشه. خدا نعمتش رو به مردمش تموم کرده. ديگه نيازی به کتاب‌های آسمونی نيست. خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها هستن ديگه. قرآن و تورات و انجيل می‌خوايم چی‌کار؟ تازگی‌ها می‌تونی چشمت رو راحت بازکنی و ببينی، و در نهايت دموکراسی برخورد کنی. می‌تونی ببينی يه بچه‌ای که شکمش سوراخ شده و صورتش سياه شده، و دهن گشادت رو باز کنی و به بررسی ريشه‌ای يک اتفاق، اون هم از منظر خودت بپردازی. اين‌روزها می‌تونی همه‌چيز رو به اين عنوان که: «توی مملکت خودمون هزار تا بدبختی داريم»، زير سبيلی رد کنی. يکی از ویژگی‌های روشنفکری و فهميده بودن اين شده که وقتی
جنازه‌ی يه زن و بچه رو توی تلويزيون می‌بينی، بپرسی که: «مگه اينا زمين‌هاشون رو نفروختن؟». آره عزيز من. تمام اين‌ها نشونه‌های روشنفکريه. تازگی‌ها دنيا خيلی قشنگ و تميز بخش‌بندی شده. مردم يا خوب هستند، يا بد.
دقت کردی؟ اگه یه بچه‌ای توی خونه‌اش نشسته و داره مثل بید می‌لرزه و سربازهای اسرائیلی دارن مادر و پدرش رو کتک می‌زنن، به من و تو اصلاً ارتباطی نداره. قبلاً اگه توی خیابون به ناموس کسی چپ نگاه می‌کردن، مردهایی که اصلاً مدرن نبودن حساب طرف رو کف دستش می‌ذاشتن. ولی الآن اون‌قدر مدرن شده که خواهرت رو ببری پیش دکتر و پرده‌اش رو بدوزی. دیگه وقتی کریسمس می‌شه می‌تونی تو هم سال نو رو جشن بگیری و از این‌که تلویزیون با تصاویر «خون و آتیش»، شادی سال جدیدت رو خراب می‌کنه، عصبانی بشی. می‌تونی چشمت رو روی بچه‌های غزه ببندی. می‌تونی اخبار انتخابات آمریکا رو با هیجان دنبال کنی و برات مهم نباشه که توی اردوگاه‌های فلسطینی‌ها چی می‌گذره. دنیا اون‌قدر بزرگ شده که به‌اندازه‌ی کافی غمخوار بچه یتیم‌ها داشته باشه. می‌تونیم بچه‌های یتیم رو بدیم بغل «آنجلینا جولی» و ازشون عکس بگیریم و برای شادی روح پدر این بازیگر هالیوود صلوات بفرستیم.
حالا دیگه بعد از هزار و چهارصد سال، یکی از نشانه‌های روشنفکری اینه که به امام حسین فحش بدی. اینه که همه‌ی عزادارها رو مسخره کنی و اون‌ها رو عقب‌افتاده بشمری. می‌تونی از ترست بری توی اینترنت و برای خودت تیم درست کنی و به هر چی اسلام و مسلمون و پیغمبر و امامه فحش بدی. می‌شه این‌قدر بد دهن باشی که کسی نخواد سر به سرت بذاره. این‌روزها حتی عاشورا هم جواد و خز شده و تو باید یه الگوی جدید برای خودت بسازی. این‌روزها از این‌که مسلمونی باید خجالت بکشی. این‌روزها حتی یه شونه هم برای زار زار گریه کردن پیدا نمی‌شه.

خدا جونی، چوروکا رو دوست نداره

خدا را شـکــر آرزویم را رسیدم
چـو مـُـردم جـز خدا را من ندیدم

یه عــمر می‌گفتنم: ای کور ِ بی‌عقل
نزن “تو خود خدایی”، بر دل ِ طبل

تـو کـه از دیـن خــود نـبـردی بـویـــی
چطور می‌خوای بمیری؟ با چه رویی؟

همین‌که مـُردی، می‌ری به دوزخ
ببخشیـد، قبلش می‌ری بــه برزخ

در آنجا سال‌ها لنگه پایی
باید وایـستی تا بیآد ندایی

که عـمر مردمان جمـلـه تمـومـه
که روز محشره، کـَس جا نمونه

تویی که وایستـادی، خدا رو شکر کن
ببین هابیل، ببین قابیل! بسه. حیا کن

می‌دونی اون‌ها چند ساله نشستن؟
تو تازه رسیده رو چه به نشستن؟

تو اونجا کارت معطلی نداره
اتوبوس جـهنـّم تعطیلی نداره

تو که توی بـلاگـت، چرند نـوشتـی
فک کردی تا نوشتی، شدی بهشتی؟

همین ژلایـی که مالیـدی تو بر مو
مجازاتش میخ و سیخ داغه از توو

هـمـیـن آسـتـیـن کـوتاهـی که پوشیــدی
یعنی عمری مشروب خوردی و نریدی

تو فکر کردی قیامت شهر هرته؟
مثـه شـعــرای تو، چرت و پرته؟

تو که نماز جماعت رو پیچوندی
شـب جمعه عاشورا رو پیچوندی

تو فکر کردی چار تا نذری که دادی
می‌شه جـبـران خمسـایـی که ندادی؟

اگر می‌خوای بشی یک مرد نیکو
باید بیای بسیـج ِ ما، از همین سو

حـاجـی ِ ما عمریـه ریــش می‌ذاره
سر چارراه‌ هر شب ایست می‌ذاره

جوونا رو مسلمون کرده اون همیشه
یه عمـر اطـو کنه که صاف نمی‌شه

خداوندی چوروکا را دوس می‌داره
مـحـالـه آنکادرها رو دوسـت بداره

تـو مثـکه اون سـال رو یـادت نیست
چوروکه رأی آورد مـِیلون در بیست

دیگه بس کن، اون ژیلت رو بشـکن
نـمـاد دیـنـــه ریش، از بیـخ تو نـکن

تویی که بوده‌ای عمری حسینی
حـسـن و عـلی و شایـد خمینـی

قدم آخــر که داری در مـقـابـل
نکن سختی، باز هم باش عاقل

کـه دیـن را و خدا را و پیمبر
ندی بر باد، بی نهی ِ ز منکر

همین یک گام ِ تو مونده تا اسلام
نشستی هر جایی، بکن تو اعلام

که تـو از الآن هستی بسیجـی
نه از آن قدیمی‌ها، نو بسیجـی

هـمـانـا نــو بسیجـی تا قدیمی
همی دارد فرق‌ها، تو ندیدی؟

بیا بگذر ز فرق نو و کهـنه
تو که گویی دنیامون مدرنه

تو از امشب ریش‌هایت را رها کن
هـمـانـی که حاجـی گفته، همان کن

قرار ِ امـشب ما، ایران زمینه
که اونجا داریم ما، خیلی کینه

جوون‌های چاقال زیاده، بدو
پر از بنز و بی ام و و پرادو

تا دیدی دخـتـری کـنـار نـشـسته
بگیر گاز موتور را تو، تا دسته

با اسـپـری و گـازهای اشک آور
بزن بر چشمشان، احسنت دلاور

بیا و آن جـوان پـژویی را
یا آن یکی دوو سیلویی را

بگیر زیر کتک، کاریت نباشد
فـقـط بـــپــا، هــمـکارت نباشد

همان دختر که گوشه‌ی خیابون
با مانتو وایستاده تا بالای رون

بگـو: الدنگ گورت رو گم کن
به‌جای الواتی، رو قصد قم کن

ندیدی که با هم‌جنس‌هات چه کردیم؟
می‌خوای با تو بـکنیم، آنـچـه کردیم؟

خلاصه گفـتـنـم: دیـن تـو همیـن است
منم گفتم که: این دین، دین ِ کین است

خدای من که گفته: من رحیمم
برای تـوبـه‌ات مـن در کمینـم

اینایی که شمـا گفـتـیـد زرشکه
خدا جونی زلاله، اشک چشمه

خدا جونی چوروکا رو دوست نداره
اون، اســـلام ِ شـمـا رو قـبـول نداره

بذار تو و حاجـی، با هم دو تـایی
برید بهشت و بکنید با هم صفایی

مـن و بـــاقـی هـم لـنـگـه پـایی
تو برزخ می‌مونیم تا بیآد ندایی

که عـمــر مردمان جـملـه تمومه
که روز محشره، کـَس جا نمونه

خیلی ممنون زین که وقت گذاشتی
به جز مـن گوش دیگه‌ای نداشتی؟

یه عمری خوانده‌اید، حالا که مـُردم
دیـگـه دسـت بـــردارید، بالا آوردم

خـداونــد بـنـده‌هــاش رو دوست داره
ولی عمری چوروکا رو دوست نداره

از گشت ارشاد تا Moment Of Truth

امروز داشتم از میدان ونک رد می‌شدم که طبق معمول این چند ماه، چشم‌ام افتاد به گشت ارشاد و طبعاً خانم‌هایی که با چادر مشغول ایراد گرفتن به دختر خانم‌ها بودند. و به یاد این جملات که واقعاً مشکلات جوانان ما مدل مو و لباس پوشیدن آنها است؟ راستش به این فکر می‌کردم که چرا هیچ زنی اعتراض نمی کند؟ از خودم مطمئنم که اگر همچین موقعیّتی برای خود من پیش می‌آمد، صد در صد عکس‌العمل نشان می‌دادم. امروز بیشتر به این فکر می‌کردم که چطور یک انسان اجازه می‌دهد به شخصی‌ترین مسائل و اعتقادتش توهین کنند؟ و از طرفی در حیرت بودم از آدم هایی که هزاران کار در زندگی خود انجام داده‌اند، که اگر کسی بداند شرم تمام ایران را بر‌می‌دارد. در همین افکار بودم که به یاد مسابقه‌ای جالب که چهارشنبه شب‌ها ساعت 21:30 از شبکه MBC 4 به نام Moment Of Truth پخش می‌شود افتادم.

قبل از این مسابقه، داوطلب را به دستگاهی می‌بندند که ارتعاشات عصبی او را آنالیز می‌کند. پنجاه سوال از او پرسیده می‌شود و جواب‌های آن ثبت می‌شوند، بدون این‌که داوطلب از درست یا غلط بودن آن مطلع شود. بیست و یک سوال از بین پنجاه سوال را به ترتیب حیثیتی بودن و سخت بودن انتخاب می‌کنند و در مسابقه مطرح می‌کنند. روال مسابقه به این شکل است که در مرحله اول شش سوال مطرح می‌شود و اگر به تمام آنها درست پاسخ داده شد، مبلغ ده هزار دلار به شرکت کننده اهدا می‌شود. در صورت تمایل می‌تواند پول را دریافت کند و مسابقه را ادامه ندهد، و یا می‌تواند برای پنج سوال بعدی که در صورت برد مبلغ بیست و پنج هزار دلار به حساب او منظور می‌کند اعلام آمادگی کند. ولی در صورت اینکه جواب اشتباه (یا دروغی) به هر یک از سوالات بدهد، همان ده هزار دلار را هم نخواهد برد و دست خالی به خانه خواهد رفت. در مرحله بعدی تعداد سوالات به چهار کاهش می‌یابد و جایزه صد هزار دلار می‌شود. مرحله بعد سه سوال با دویست هزار دلار جایزه. بعد دو سوال به همراه سیصد و پنجاه هزار دلار. و مرحله آخر تنها یک سوال و پانصد هزار دلار پول بی‌زبان فقط برای کسی که بیست و یک سوال را با صداقت پاسخ دهد.
در طول مسابقه، یکی از نزدیکان شرکت کننده می‌تواند درخواست کند تنها یک سوال را با سوال دیگری تعویض نمایند. آن هم به وسیله دکمه‌ای که درست جلوی روی نزدیکان قرار داده شده است.
در عالم خیال تصور کردم که بزرگان مملکت – هر چی بزرگتر بهتر- برای این مسابقه داوطلب شده‌اند. توجه شما را به دقایقی از این خیال جلب می‌کنم:دوستان؛ مسابقه امروز از روزهای دیگر کمی متفاوت هست. امروز یکی از سران جمهوری اسلامی مهمان برنامه ما هستند. از ایشان پنجاه سوال پرسیده شده که بیست و یک سوال آن برای امشب انتخاب شده. دعوت می‌کنیم از آقای احـ…
صدای جمعیت بر‌خلاف روند سابق مسابقه به هوا می‌رود:
اللهم صلی علی محمد و آل محمد.
مجری برنامه هاج و واج مانده. مقدمه مسابقه از صفحه نمایشی که در سالن قرار داده شده است، پخش می‌شود:
چهل و هشت ساله. دارای دو فرزند. دارای مسؤولیت‌های فراوان در نظام مقدّس ایران بوده‌اند. آقای احـ…
صدای جمعیت باز هم بالا می‌رود و صدای پخش شده در سالن شنیده نمی‌شود:
اللهم صلی علی محمد و آل محمد.
در پست شهـ…
اللهم صلی علی محمد و آل محمد.
رئیس سـ…
اللهم صلی علی محمد و آل محمـــد.
در باز می‌شود و مسئول مذکور وارد سالن می‌شود. همه جا را صدای کر کننده پر کرده است:
دسته گل محمدی؛ خوش آمدی، خوش آمدی.
بعد از دقایقی شعارهای مختلف و با قافیه‌هایی که خاص هنر شاعران ایرانی است، سکوت به فضای سالن بر‌می‌گردد. مجری مسابقه کمک می‌کند تا مسئول مربوطه بر روی صندلی که مقداری بلند است بنشیند. ایشان طوری می‌نشینند که پاهایشان به زمین نمی‌رسند و در هوا معلق هستند. نور سالن خاموش می‌شود و تنها سه نور مستقیم، فضاهایی از سالن را روشن کرده است. یکی مجری را از تاریکی خارج کرده. دیگری مسئول محترم را. و نور سوم هم بر روی چند تن از نزدیکان مسئول محترم سنگینی می‌کند که طبق روال مسابقه باید در سالن و محل ویژه حضور داشته باشند.
مسئول مربوطه در حالی که لبخند بسیار ملیحی بر لب دارد و لب‌هایش تقریباً تا گوش‌هایش کشیده شده است و چشمانش از فرط ذوق‌زدگی بسته شده و ابروهایش همانند عدد هشت فارسی از ناحیه مرکز تا شده،مشغول سر تکان دادن و نگاه کردن به جمعیت و دوربین و مجری و نزدیکانش است. نکته مهم در این جا است که بیشت
ر زمان مسابقه، همین حالت در ایشان کاملاً پایدار می‌ماند.
در بین نزدیکان، نام‌آوران عرصه سیاست و فرهنگ و… به چشم می‌خورند. مجری مسابقه سوال‌ها را در دستش این‌ور و آن‌ور می‌کند و نگاهی به آنها می‌اندازد. بعد رو به شرکت کننده می‌کند و می‌پرسد:
حاضر هستید برای سوال اول، آقای احـ…
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
مجری با دهان نیمه بازش به جمعیت نگاه می‌کند و منتظر است سومین صلوات را بفرستند، تا سوال اول را مطرح کند.
اللهم صلی علی محمد و آل محمــــّــد
سوال اول
و عجل فرجمهم
مجری بدون این‌که صورتش را برگرداند، چشم‌هایش را می‌چرخاند و جمعیت را نگاه می‌کند.از گوشه‌ای از سالن صدای خفیفی به گوش می‌رسد:
اجمعین
چند ثانیه‌ای سکوت همه جا را فرا می‌گیرد و مجری که دیگر مطمئن شده صدای اضافی دیگری در کار نیست، ادامه می‌دهد:
تا به حال در ساعت‌های اداری، وقت برای حل کردن جدول سودوکو گذاشته‌اید؟
صدای ا ُه سالن بلند می‌شود . با اضطراب منتظر شنیدن پاسخ می‌نشینند.
مسئول محترم با همان حالت همیشگی که در سطور بالا ذکر شد به جمعیت نگاهی می‌اندازد. و بعد از چند ثانیه مکث می‌گوید:
خیر.
سکوت بر همه جا حکم‌فرما می‌شود. بعد از چند لحظه صدایی از بلندگو‌های سالن بلند می‌شود:
That Answer is True
یک نفر از بین جمعیت که پیراهن مشکی بر تن دارد و ته ریشی بر صورت، و پیراهن را روی شلوار انداخته بلند می‌شود و در حالی که رگ‌های گردنش بیرون زده فریاد می‌زند:
تکبیـــــر
جمعیت از جا بلند می‌شود:
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
مرگ بر آمریکا
مرگ بر انگلیس
مرگ بر منافقین و صدام [با مرگ بر شوروی در‌هم بخوانید]
مرگ بر اسرائیــل
مجری مسابقه با زیرکی خاصی به مسئول محترم می‌گوید:
حتماً می‌دانید جدول سودوکو چیست.
و بدون اینکه منتظر جواب شود، می‌گوید:
برای سوال دوم آماده باشید.
سوال دوم:
آیا تا به حال اتفاق افتاده که از دیدن نمودارهای رشد اقتصادی و تورم و بیکاری و غیره متأسف شده باشید؟
مسئول محترم پاهایش را در هوا تکان می‌دهد و کتش را به طرف داخل جمع می‌کند. چهره‌اش اندکی جدی می‌شود و بعد از مدت کوتاهی دوباره همان لبخند زیبا و همان چشم‌ها و همان ابرو‌ها:
بله
سکوت.
That Answer is True
الله اکبر
مرگ بر آمریکا
مرگ بر انگلیس
مرگ بر منافقین و صدام [با مرگ بر شوروی در‌هم بخوانید]
مرگ بر اسرائیــل
مجری از مسئول محترم می‌پرسد:
می‌توانم بدانم آن زمان به چه فکر می‌کردید؟
مسئول محترم که حس شوخ طبعی‌اش گل کرده با لبخندی زیبا پاسخ می‌دهد:
فکر می‌کردم که چقدر خوب بود که بیشتر درس می‌خواندم.
صدای خنده سالن را پر می‌کند.
سوال سوم:
فکر می‌کنید به مردم خود وفادار هستید و در جهت آسایش ایشان قدم بر می‌دارید؟
لبخند از چهره مسئول محترم رخت برمی‌بندد
. نزدیکان همگی به سمت دکمه هجوم می‌برند و آن را فشار می‌دهند. مجری که خنده‌اش گرفته، رو به دوربین می‌گوید:
فکر می‌کنم بینندگان عزیز متوجه شده باشند که جواب سوال چه بوده. سوال رو تعویض می‌کنم. آقای احـ…
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
و عجل فرجمهم
مجری منتظر می‌شود تا نجواهای سالن فروکش کند. در حالی که چشم‌هایش برق می‌زند، می‌پرسد:
تا به حال دروغ گفته اید؟
صدای پچ پچ از سالن بلند می‌شود.
مجری با لبخندی زهرآگین می‌گوید:
فکر می‌کنم دوست داشتید آن دکمه هنوز قابل استفاده بود.
مسئول محترم با لبخند نگاه می‌کند و در کمال خونسردی می‌گوید:
فکر می‌کنید که من نمی‌دانم این مسابقه دروغ بزرگ صهیونیست است؟ یعنی واقعاً فکر می‌کنید مردم ما واقعیت را تشخیص نمی‌دهد؟ ما از همان اول می‌دانستیم که شما حسن نیت ندارید. فقط برای این به اینجا آمدیم که به همگان نشان دهیم که چهره واقعی صهیونیست و آمریکا چیست. دنیا را فریب داده‌اید. حالا از من که یک معلم هستم این سوال‌ها را می‌کنید؟ من عمری به بچه‌های مردم درس صداقت و درستکاری می‌دهم. من به شما پیشنهاد می‌کنم که دست از این بازی‌ها بردارید و به راه راست بروید. امروز دیگر حنای شما برای دنیا رنگی ندارد. دستتان پیش تمام ملت‌ها رو شده است.
مجری می‌پرسد:
ولی شما هنوز جواب سوال من را نداده‌اید.
مسئول ادامه می‌دهد:
تمام این‌ها جواب شما است. دست بردارید. دنیا به شما نگاه می‌کند. درست نیست که سر مردم را کلاه بگذارید. امروزه دیگر دوره نادانی مردم به‌سر آمده. هنوز شما دنبال همان مسائل و همان داستان‌ها هستید. ما بارها حسن نیت نشان داده‌ایم. شما بهتر است دست از یک‌دندگی بردارید و آدم‌هایتان را از فلسطین اشغالی به جای دیگری منتقل کنید.
ولی جواب سوال ما فقط بله یا خیر است.
بس کنید. می‌بینید که دنیا تشخیص داده که شما به دنبال چه هستید. من به شما پیشنهاد می‌کنم که برنامه‌ خود را همین جا تمام کنید. به صلاحتان است که دیگر ادامه ندهید.
در حالی که از صندلی به پایین می‌پرد، ادامه می‌دهد:
یا علی. دیگر دیر شده است. باید به اتفاق آقایان برای نماز جماعت برویم.
آستین‌ها را بالا می‌زند و کفش را از پا در می‌آورد. جوراب‌ها را می‌کند و لـِی لـِی کنان می‌گوید:
شما هم می‌توانید از همین حالا شروع کنید. بیایید با هم به نماز جماعت برویم. بفرمایید.
رو به نزدیکان می‌کند و می‌گوید:
اول شما بفرمایید.
نزدیکان به سمت‌اش می‌روند و با او دست می‌دهند و خوش و بش می‌کنند. جمعیت به پا خواسته و همچنان شعار می‌دهد. چند نفری با پاشنه‌های خوابانده و آستین‌های بالا زده به دنبال ایشان راه می‌افتند. مجری مسابقه همانطور میخ‌کوب شده بر روی صندلی، و با چشم‌های گرد شده جمعیت را نگاه می‌کند. برنامه تمام می‌شود و رفته رفته سالن خالی از جمعیت می‌شود. بوی عرق سالن را برداشته است. در گوشه‌ای چند نفری که قیافه تر و تمیز‌تری از بقیه داشتند، با افسوس به محوطه نظاره می‌کنند. انگار نای بلند شدن هم ندارند. شاید می‌خواهند نمازشان را همان‌جا فـُرادا بخوانند.

معصومانه

دیدن شادمانه‌های عصرانه تو؛

دلیل ماندن من در برزخ زمان است.

تو که می‌خندی؛

انگار کشتی طوفان‌زده در کنار لبخندت پهلو می‌گیرد.

برای همین است شاید؛

که مرواریدها همه با پای خود به این جزیره آمده اند.

بازجویی متهم ردیف اول


– …

-«اسم ام؟ميثم.»

– …

-«ميثم الله داد.فرزند محسن.متولد هفدهم تير ماه سال هزار و سيصد و پنجاه و هشت.»

-…

لبخنديلب هاي باز مانده اش را مي آرايد و مي گويد :

-«بله،بله.درسته.همين امروز بيست و نه ساله شدم.»

-…

لبخند اش فضاي ِ صورت اش را بيشتر اشغال مي کند:

-«ممنونم.لطف داريد.»

-…

به صدايي که از آن طرف نور چراغ اتاق مي آيد نگاه مي کند،لبخند روي صورت اش مي ماسد و مات و مبهوت به روبه رو خيره مي شود.

نور چراغ،مرکز اتاق را روشن کرده.اما ديوارها تاريک اند.ديده نمي شوند.ميز چوبي زير نور چراغ تا شکم ميثم قد کشيده است.

-…

آب دهان اش را قورت مي دهد و تند تند پلک مي زند:

-«ولي من فکر مي کردم امروز…! يعني مي خواهم بگويم که…»

-…

-«که…امروز وقت اين کار نيست.هست؟»

-…

چشمها را ميبندد و دست اش را مستقيم به سمت صدا نگاه مي دارد . سرش را به علامت تأييد تند و تند تکان مي دهد.

-«بله.درسته.روز خاصي ندارد.»

-…

سرش را ثابت نگاه مي داردو دو مرتبهآب دهان را قورت مي دهد.چشم ها را به هم مي فشارد و مقدار زيادي از هوا را به سرعت از راهبيني بالا مي کشد:

-« ببينيد.من خيلي کار انجام دادم.»

-…

-«نه،قبول دارم.بيست و نه سال زمان کمي نيست.خيلي بيشتر از کارهايستکه من انجام دادهام.ولي من هنوز زمان دارم.درسته؟»

-…

با لبخندي کج ،چشم هارا سريع باز مي کند و مي پرسد:

-«چرا مطمئن نباشم؟بي خيال.شوخي نکن.ببين.ببين.تو راست مي گويي.کارهاي زياديمي توانستم انجام بدهم.خيلي بيشتر از زمان مي توانستم استفاده کنم.ولي هنوز دير نشده.شده؟»

-…

-«ولي من درس خواندم.کار کردم.ياد گرفتم.عکس گرفتم.داستان نوشتم.»

-…

سرش را آرام پايين مي اندازد.نگاه اش سنگين شده است و گوشهاي اش سرخ.با لبه ميز بازي مي کند.چشمان اش قرمز شده اند.يا از دود سيگار يا از روي شرم.صداي اش به سختي شنيده مي شود.مي گويد:

-«شايد يکي دو تا از عکس هايم.شايد.»

-…

-«نه.ديگر فکر نمي کنم.»

-…

خيلي سريع اين موضوع عصبي اش مي کند.بلند مي شود.محکم روي ميز مي کوبد.ميز روي موزاييک کف اتاق ليز مي خورد و صداي اش در فضا مي پيچد.فرياد مي زند:

-«نه.ديگر چيزي از من باقي نمي ماند.هيچ چيز.همين را مي خواستي؟ تازه من که گفتم شايد بماند.شايد.»

صداي اش مي لرزد و سرش نزديک به چراغ شده است.چيزي از آن طرف نور چراغ و اندکي غبار مشخص نيست.بغض اش مي ترکد:

-«همين را مي خواستي؟مي خواستي بشکنم؟فکر مي کني کم به اين موضوع فکر مي کنم؟»

دست ها را به اين سو و آن سو تکان مي دهد:

-«ده سال ِ ديگر چه مي ماند؟بيست سال ديگر چطور؟اگر بميرم کسي ياد ام خواهد کرد؟اسم من در کجاي تاريخ خواهد ماند؟صد سال ديگر چه کسي مي داند که صد سال قبل،من چه کرده ام؟اصلاً اهميتي خواهد داشت؟اين که اسم ام،فقط اسم ام يک بار هم به زبان کسي جاري خواهد شد؟اين ها هميشه مرا آزار مي دهد.پس يک امروز راحت ام مي گذاشتي.الآن هم مي دانم که مي توانم کاري انجام بدهم.قدمي بردارم.اثري از خودم باقي بگذارم.اگر فرصت داشته باشم.زمان مي خواهم.»

-…

-«يک روز؟!؟شوخي مي کني؟!»

-…

-«خب از اين يک روزها خيلي داشته ام.درست.ولي الآن خيلي کم است.»

-…

-«حداقل يک هفته.»

-…

همه جا روشن مي شود.ميثم روي صندلي نشسته و مردم به سرعت از کنارش عبور مي کنند.يک تاکسي جلوي اش ترمز مي کند و جيغ ترمز تاکسي توي گوش اش مي پيچد.يک متري به عقب مي پرد.روي کاپوت تاکسي مي کوبد:

-«هووووي،عمو.حواس ات کجاست؟»

دور و بر را نگاه مي کند.گل فروشی منتظر قرمز شدن چراغ است.اتوبوسي در ايستگاه منتظر تکميل شدن ظرفيت اش است.باغباني مشغول آبياري چمن هاي بلوار است. نيشخندي مي زند و راه مي افتد و سرش را تکان می دهد.