قاب عکس

سلام. با این که متن این هفته را آماده کرده بودم، در آخرین دقایق تصمیم گرفتم آن را برای هفته‌ی بعد نگاه دارم و این هفته به دو علت تریبون را در اختیار شما قرار دهم. عکسی که در بالا می‌بینید یکی از کارهای مجید سعیدی است. اگر عکس را در بالای متن نمی‌بینید می‌توانید از [اینجا] استفاده کنید. مجید سعیدی عکاس خبری است که دو روز قبل در خانه‌اش بازداشت شد و هارد دیسک او هم گرفته شد. از طرف دیگر استاد عباس معروفی – استاد داستان نویسی – که هفته‌ی قبل نامه‌ای در اعتراض به نتایج انتخابات به همراه جمعی از هنرمندان منتشر کرد، در آخرین پست وبلاگش که دیروز منتشر کرد فقط نوشته است:

دیگر نمی‌نویسم.


به این دو دلیل این پست را به همراه همه‌ی کامنت‌هایش تقدیم می‌کنم به این دو عزیز.
از شما دوستان می‌خواهم تا با موضوع عکس بالا، یک داستان کوتاه در قسمت کامنت‌ها بنویسید. هر داستان از یک کامنت بیشتر نشود. می‌توانید در صورت تمایل بیشتر از یک داستان بنویسید.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

59 دیدگاه برای «قاب عکس»

  1. عکس ِ بدون عکس نفهم های عوضی رم دوربین من رو هم کش رفتن …از سایه ی خودشونم می ترسنما عکسی ندیدیماما کار عباس معروفی واقعن چی بگم…دیشب هم استاد شجریان حسابی حالشونو گرفتیه فکری برای عکس بکن

  2. راستیاضافه میکنم که این آقا مجید برادر بزرگتر آقای مهدی سعیدی هستن. (دوستان گرافیست حتمن میشناسن ایشون رو)در ضمن اگه اشتباه نکنم این عزیزان خواهر زاده‏ی حاج احمد ناطقی (رییس پیشین خانه عکاسان) هستن.خود حاج احمد هم که جانبازه و توی دوران جنگ چه عکسایی که نگرفته. انصافن حق داره به گردن هنر این مملکت.یاد حرف تو افتادم که انقلاب بچه های خودشو میخوره.اینم سایت برادر مجید (مهدی) که انصافن کارش خیلی درسته. ( به نظر من الان در رده اساتید درجه ی یک گرافیک ایران قرار داره)www.mehdisaeedi.com

  3. بلاگ و نوشته های عباس معروفی از بلاگهایی است که حتماً هرروز بهش سر میزنم، دیروز که این جمله کوتاه اما گویا رو خوندم کلی حالم گرفته شد، هرچند معتقدم اعتراض هنرمندان، هنرمندانی که حضورشان در کنار مردم و مخاطبانشان معنا پیدا میکند، خیلی میتونه موثر و دلگرم کننده باشه نظیر کار زیبایی که استادشجریان کرد.در مورد قصه هم این روزها اصلاً دست و دلم به نوشتن نمیره، فقط می خوانم و می خوانم

  4. یاد قاب عکس به خیرخیلی به خیر ها!!می‌دونی که من داستان بلد نیستم بنویسمواسه همین در حد خوندن نوشته‌های دیگران در خدمتماما عکس…منو یاد اون مغازه تو جنوب غربی میدون ولیعصر، پایین سینما قدس، می‌ندازه که همه چی توش می‌فروشن

  5. آقا لطفا آینه را نزدیکتر کنید، خب حالا بهتر شد، به نظرتان همین را انتخاب کنم؟! البته که شما همیشه می گویید حرف ندارد… تنها آمده م کسی همراهم نیست نظر بدهد. قول می دهید اگر همین را بخرم دفعه ی بعد تنها به خرید نمی آیم؟!

  6. برای چندمین بار دست به جیب برد تا از بودن هدیه اش مطمئن شودقدمهایش را تند کرد تا با شتاب از شلوغی بازار بگریزدچند قدم جلوتر زنی خود را مقابل آینه برانداز میکندیک لحظه نگرانی بدلش چنگ می اندازد؛ نکند این هدیه ، بدلی ناچیزش ، "حنانه" را مایوس کنداما یاد لبخندی دلنشین ، خیالش را راحت میکندحالا دیگر به نزدیکی زن رسیده که بی اعتنا سرگرم استکات

  7. یاد شعر عروسک کوکی فروغ افتادم***بیش از اینها، آه، آریبیش از اینها میتوان خاموش ماندمیتوان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاه مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بیرنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوار…میتوان زیبایی یک لحظه را با شرممثل یک عکس سیاه مضحک فوریدر ته صندوق مخفی کردمیتوان در قاب خالی مانده ی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمیتوان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاندمیتوان با نقشهای پوچ تر آمیختمیتوان همچون عروسکهای کوکی بودبا دو چشم شیشه ای دنیای خود را دیدمیتوان در جعبه ای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسالها در لابلای تور و پولک خفتمیتوان با هر فشار هرزه ی دستیبی سبب فریاد کرد و گفت"آه، من بسیار خوشبختم"

  8. روسری فروشهمین سه هفته پیش بالاخره بعد از ۲ سال و نیم خدمت سربازی، کارت پایان خدمتش رو گرفته بود. هیچوقت باورش نمی شد بالاخره یه روز این کابوس لعنتی تموم بشه. چند بار سعی کرده بود از پادگان فرار کنه. یه بار هم با یکی از افسرهای کرُد پادگان دعواش شده بود و کارشون به کتک کاری کشیده بود. برای همین چند ماه هم اضافه خدمت خورده بود.همون شب اول که از کرمانشاه برگشته بود عمو حمید و زنش اومدن خونشون. عمو که بعد از مرگ پدرش حرف اول و آخر رو تو خوشون میزد بی مقدمه گفت:"خوب به سلامتی، خدمتت هم که تموم شد. حالا برنامَت چیه؟ میخوای چیکار کنی؟"و قبل از اینکه کسی چیزی بگه ادامه داد: " فردا صبح اول وقت یه سر بیا دم مغازه، همونجا وایسا کمک دست خودم. خدا بزرگه، کم کم راه میوفتی. مگه ما خودمون از کجا شروع کردیم؟ "… اینجوری شد که از فرداش هر روز صبح ظرف غذاشو میزاشت زیر بغلش و میرفت راسته ی روسری فروشا کمک دست عمو. کم کم داشت از این کار خوشش میومد. هر روز دخترای زیادی واسه خرید میومدن اونجا. تازگی ها به خودش بیشتر می رسید و سعی می کرد با مشتری ها خوش برخورد باشه. توی همین سه هفته که اومده بود دم مغازه‏ی عمو، لهجه و نوع حرف زدنش هم عوض شده بود. حتی به یکی دوتا از دخترایی که برای خرید اومده بودن شماره تلفنش رو هم داده بود. اونها هم گرفته بودن و همین مساله باعث شده بود اعتماد بنفسش بیشتر بشه.دو شب پیش وقتی داشت تو آشپزخونه به غذا ناخونک میزد نَنَش یهو پرید جلوش و با یه لبخند معنادار گفت: میدونی امروز کی اینجا بود؟ جواب داد: نه. کی؟!نَنَش گفت: مریم خانم اومده بود اینجا. الهام هم اومده بود. میشناسیش که؟جواب داد: زن آقا رجب رو میگی؟ نَنَش گفت: آره دیگه. دختر آخریشونه. نمیدونی چه خانومی شده. لقمه ی خودمونه. تو هم که الحمدالله خدمتت تموم شده، کار خوبی هم که داری. خوب نیست جوون به سن و سال تو زیادی عزب بمونه. نگران هیچی هم نباش. همینجا اطاق اضافی هم که داریم. در ضمن نگران عموت هم نباش. من باهاش صحبت کردم. قرار شد خودش با آقا رجب صحبت کنه که آخر همین هفته بریم خواستگاری"…امروز حس و حال همیشه رو نداشت. دیروز هم همینطور بود. به حرفای نَنَش فکر میکرد و دختری که اصلا شبیه مشتری های مغازه‏ی روسری فروشی نبود. تو دلش گفت: کاش افسر کرُده رو بیشتر زده بودم. کاش کشته بودمش مرتیکه حمال رو. خبر مرگم میموندم همونجا اوضاع بهتر بود. اصلن برگشتم اینجا چه غلطی بکنم!توی همین فکرا بود که عموش از ته مغازه داد زد:" بجای اینکه وایسی زن و بچه مردم رو دید بزنی یه سر برو سر میدون کمک کن جنسا رو خالی کنن "یه نگاه به عمو انداخت، کلاه پشمیشو کشید رو سرش، و آروم آروم رفت.

  9. با چشمانت ایستاده ای دقیق شده ای به حرکات من ؟از پس این همه نگاههای بی جواب که سالهاست پر از چشمان و کلمات بی نام و نشان است دنبال چه می گردی؟نگاهت را در قاب آیینه جفت چشمانم کرده ای که چه؟چشمهایت مثال حضور بی حضور جماعتی است که فقط می نگرند و نمی دانند از برای چه اینقدر کنجکاو دیدن هستندبه نگاهت بگو گوشه ای خلوت بایستادآن طرفتر , آنجا که بودن با نبودن یکی می شودباور کن به چشمانت بدهکار نیستم که آنطور زل زده ای نگاهم می کنیبس نبود آنهمه سئوال و جواب ؟ سایه وار می آیی و می نشینی و به گمان خودت فکر می کنی نمی دانم که هرزگاهی رهگذری می شوی و هرجا که قدم می گذارم از پشت سرم آهسته عبور می کنی !! و من باز مجبورم سنگینی قدم هایت را در عمق وجودم احساس کنم ! باز هم احساست کردم آنچنان سرد , سرد که هردم روبروی آیینه بیاستم باید چشمان پر از حرص از سئوال هایت را به یاد آورماما این بار چشمانت را بی حساب و کتاب جا گذاشته ای نترس آنقدر دیده ای که آن دنیا هم اگر چشمانت بسته باشند باز هم می بینیحالا بروبگذار هوایی بیاید و پاک کند این سنگینی نگاهت را که تحملش عمر چند ساله ای می خواهد که شاید من فردا نباشمنگو نمی شود نمی شود , چشمانت را یکبار ببند و برو به نبودن فکر کن , به دور ماندن , به اینکه نگاهت را چرا هی اینور و آنور جا می گذاری و نمی دانی کجا دنبالش بگردی و بدتر گمش می کنینترس با لحظه ای بستن چشمانت دنیا به آخر نمی رسدباور کن حالا برو

  10. آقا (در دل): اه که چقدر قمیش میاد با اون قیافه¬ اش تو آینه . خستم کرد. فکر میکنه سوفیا لورنه که انقدر جلو آینه خودشو اینور و اونور میکنه. بابا یکیو انتخاب کن دیگه همش مثل همه هیچکدومش هم بهت نمیاد خدا رو شکر.. . آبرومون رفت پیش این همه آدم… بابا هزارتا زن بهتر از تو این بازار ریخته انقدر ادا و افاده که تو داری ندارن به خدا. ای خدا!!! این چه کاری بود که کردم. نمیدونم از چیش خوشم اومد که اینطوری خودمو بدبخت کردم. نمیدونم چرا تازگیها تحمل یه لحظه نگاه کردنشو ندارم … اه … خانم (در دل): خب بذار ببینم این بهتره. نه این یکی و امتحان میکنم فکر کنم رنگش بیشتر بهم بیاد. خوشگلی هم دردسره به خدا…. چه هلویی ام من. یادم باشه رفتم خونه واسه خودم اسفند دود کنم. ببین همه دارن نگام میکنن. خدایا شکرت که بهم زیبایی دادی. حالا چه شانسی آورده این مردک. با اون ریخت و قیافش و وضعیت مالی مزخرفش تو خوابم نمیدید یکی مثل منو تور کنه…حروم شدم به خدا… نگاه کن سیبیلاشو مثل … مدتی بعد….آقا: انتخاب کردی عزیزم؟ انقدر نازی که همش بهت میومد اما فکر کنم این از همه بیشتر بهت میاد همینو بردار، باز برات میخرم…خانم: واقعاً مرسی گلم. باشه همین خوبه برش میدارم…..

  11. – خانوم ! خانوم! با شما هستم، خانوم!!!! انقدر حواسش به روسریش صدامو نمیشنوه، بذار بلندتر صداش کنم،- خانوم !!!!!!!!!!!! آهای خانوم !!! توروخدا جوابمو بده! باید برم خونه، داره تاریک می‌شه، نگرانم میشن، نمیدونم اینجا کجاست، گم شدم، خانوم !!!!!! ای وای.. انگار نه انگار، فقط حواسش به خودش با اون روسری زشت……- اه‌ه‌ه‌ه‌ه … خانوم !!!!! خودتو زدی به کری؟ آقا! آقا! به جای اینکه خانومرو نگاه کنی‌ صداش می‌کنی‌ لطفا؟ آقا! آقا! نمیشنوی؟ -‌ها ها‌ها ها ،،، طفلی چه دادی می‌زنه، فکر می‌کنه صداشو میشنون- آره بی‌چاره، بیا سر به سرش بذاریم- ولش کنین، ترسیده، حق داره، راستی‌ موهام بهم میاد؟ عباس آقا امروز اینو برام انتخاب کرده، بلوند- آره خیلی‌ بهت میاد ولی‌ روسریتو انقدر سفت بسته انگار داری خفه میشی‌- اه، این چقدر داد می‌زنه، سرم رفت، آای دختر ! با تو هستم ! روسری قهوه‌ای !- با من؟ وای ! صدای منو میشنوین؟- آره بابا، چیه شهرو گذاشتی‌ رو سرت، داد نزن، نمیشنون- من کجام؟ من باید برم دیرم شده، برام یه آژانس میگیرین؟ یا تاکسی؟-‌ها ها‌ها ها‌ها ها‌ها ها ببینین این چی‌ میگه ! خانوم آژانس می‌خواد !!!! آهای خانوم خوشگله، این فکرهارو از سرت بیرون کن، اینجا موندگاری حالا حالاها.- اینجا کجاست؟- روسری فروشی عباس آقا، همون که آینه رو گرفته تو دستش- خوب اینجا چه کار می‌کنم من؟- هیچی‌، اینجا فقط باید خوشگل باشی‌، همین. حرف نزنی، تکون نخوری، فکر نکنی، اظهار نظر نکنی، صبح که می‌شه عباس آقا یا شاگردش موهاتو درست می‌کنن، یه روسری میکشن سرت، تو هم دیگه کاری نداری جز اینکه ساکت بشینی و خوشگل باشی‌.- چی‌؟ یعنی‌ من دیگه آدم نیستم؟ یعنی‌ چی‌؟ وای یعنی‌ مردم؟- نه بابا، نمردی، ولی‌ خوب خیلی‌ زنده هم نیستی‌، شدی یه عروسک، یه عروسکه خوشگل، عروسک هم که از خودش نه فکر داره نه کاری می‌کنه، هر کاری که عباس آقا خواست بکنه می‌کنی‌، اگر خواست موهات مشکی باشه مشکی می‌‌شی، اگر خواست بلوند باشی‌، موهات صاف باشه یا فرفری، هر چی‌ خواست همون میشی‌. اینجا عباس آقا و شاگردش همه کاره هستن، حرف حرف اونا هستش. انقدر آقای خوبیه و با سلیقه، جدیدترین روسری هارو میاره، خیلی‌ شیک…..- یعنی‌ تمام روز باید همینجور بشینم اینجا؟- آره، اولش سخته، ولی‌ بعد عادت می‌کنی‌، خیابون رو میبینی‌، مشتری هارو میبینی‌ میان خرید می‌کنن، سرت گرم می‌شه، تازه مگه تو خونه که بودی همین کارو نمیکردی؟ از صبح جلو آینه؟ موهاتو درست میکردی، آرایش میکردی، خوشگل میکردی خودتو؟- خوب آره…..- خبر داشتی‌ دوروبرت چی‌ میگذشت؟ کتاب میخوندی؟ به بقیه کمک میکردی؟ یه دفعه یه کاری کردی که دنیا جای بهتری بشه برای زندگی‌؟- نه….- پس چرا ناراحتی‌؟ عروسکی دیگه… عروسک هم کاری نداره جز خوشگل بودن….. ساکت میشینی و بقیه رو تماشا می‌کنی‌، همین. – من می‌خوام برم، کمک ! کمک ! کمک !- ساکت ! سرمو بردی! انقدر داد نزن!- کمک ! کمک !کمک !- باشه، تو انگار اینجا بمون نیستی‌، اینو بهت میگم، فقط به خاطر خودت و بقیه ماها که اینجا میخوایم زدنگیمونو بکنیم و حوصله جیغ و داده تورو نداریم، یه راه فرار هست- چی‌؟ بگو ! تورو خدا بگو!- باید شانس بیاری عباس آقا روسری سبز سرت کنه…. اونوقت …. اونوقت… دوباره زنده میشی‌…….

  12. داستان این آقای میلاد باحال بود دمتون گرم آقا!!!!من که داستان نویسی بلد نیستم ولی می دونم از این عکس خوشم نمیاد از حجابی که بزور رو سرمون کردن و اگه بجنبیم با گشت ارشاد طرفیم از اون مرد حیظی که داره از پشت آینه دختررو دید می زنه مثل خیلی از مردای دیگه ای که امنیت ما رو تو مملکت از بین بردن نمی تونیم با خیالی راحت از اینکه کسی نگاهت نمیکنه بری تو خیابون از این روسری زشتی که این دختره داره رو سرش بزور چفت میکنه آخه خواهرم شال به این ضخامتو گره می زنن؟ از این همه پوستیژ حالم بهم میخوره مگه مویی که خدا به آدم داده چه ایرادی داره که این آشغالو می فروشن……دیگه اینکه کلا حوصله ندارم حالم داره از این اوضاع بد میشه دوست دارم مثل اون مانکن ها بی حس باشم تا نفهمم چه بلایی داره سر مجید ها میاد در آخر هم درگذشت یکی دیگر از جوونای این مملکت " سهراب اعرابی " در مخوفگاه اوین رو به همه تسلیت میگم امیدوارم خون این بچه ها مثل پدرای شما بخاطر خودخواهی و جاه طلبی بقیه پایمال نشهباز می خواهمت ای وطن چون قلبی که در سینه دارم

  13. به نظر من بر عکس بقیه اصلا عکس جالبی نیست…شکار اون لحظه کار تمیزیه اما خودش چیزی نداره…ماها خیلی وقتا نگاه میکنیم اما نمیبینیم…خیلیامونم انقدر هیزیم که انگهر مجبوریم هر کسی که چارقد سرشه دید بزنیم تا مردونگیمونو به خودمون ثابت کنیم…در هر دو صورت این یه روزمرگی مسخره همیشگیه…

  14. در بیاد اون چشمات که اینجوری خیره شدیبی پدر انگار از بیابون اومده و تا حالا زن ندیدهمرده شور اون ریختت رو ببرم که انگار نه انگار که خودت ناموس داری و نمیدونی یکی هم همینطوری داره ناموست رو با نگاش قورت میدهانگار اعتقاد نداری که از هر دستی بدی از همون دست پس میگیریاما میدونی چیه واسه تو من با همه این عروسکهای روسری به سر فقط یه فرقی دارماونم اینکه برمیگردم و تو صورت داد میزنم که چی میخوایی از جونم آدم ندیدید تا حالا مرتیکه بی شعور ، اما اگه سیصد سال هم به اون عروسکها نگاه کنی پلک هم برات نمیزنناین ها رو همش اون خانومه تو دلش میگه و مطمئنم اصلاً نمیتونه رو ی روسریش تمرکز کنه که بهش میاد یا نمی یاد .به نظر شما روسریش بهش میاد ؟

  15. آیدا در آیینهلبانتبه ظرافت شعرشهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کندکه جاندار غار نشین از آن سود می جویدتا به صورت انسان درایدو گونه هایتبا دو شیار مّوربکه غرور ترا هدایت می کنند وسرنوشت مراکه شب را تحمل کرده امبی آن که به انتظار صبحمسلح بوده باشم،و بکارتی سر بلند رااز رو سبیخانه های داد و ستدسر به مهر باز آورده مهرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاستکه من به زندگی نشستم!و چشانت راز آتش استو عشقت پیروزی آدمی ستهنگامی که به جنگ تقدیر می شتابدو آغوشتاندک جائی برای زیستناندک جائی برای مردنو گریز از شهرکه به هزار انگشتبه وقاحتپکی آسمان را متهم می کندکوه با نخستین سنگ ها آغاز می شودو انسان با نخستین درددر من زندانی ستمگری بودکه به آواز زنجیرش خو نمی کرد -من با نخستین نگاه تو آغاز شدمتوفان هادر رقص عظیم توبه شکوهمندینی لبکی می نوازند،و ترانه رگ هایتآفتاب همیشه را طالع می کندبگذار چنان از خواب بر ایمکه کوچه های شهرحضور مرا دریابنددستانت آشتی استودوستانی که یاری می دهندتا دشمنیاز یاد برده شودپیشانیت ایینه ای بلند استتابنک و بلند،که خواهران هفتگانه در آن می نگرندتا به زیبایی خویش دست یابنددو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانندتابستان از کدامین راه فرا خواهد رسیدتا عطشآب ها را گوارا تر کند؟تا آ یینه پدیدار آئیعمری دراز در آ نگریستممن برکه ها ودریا ها را گریستمای پری وار درقالب آدمیکه پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!حضور بهشتی استکه گریز از جهنم را توجیه می کند،دریائی که مرا در خود غرق می کندتا از همه گناهان ودروغشسته شوموسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

  16. عکس جالبی استاونچه باقی ماند و رفتند تنها عکسی بود در قاب عکس خالی کنار دیوار*امیدوارم اون دو عزیز و عزیزان دیگه بتونن در آزادی کامل حرف بزنند و آزادی اندیشه و بیان در جامعه مون آزاد باشه!*ممنون از میثم هم برای انتخاب خوبششرمنده با تاخیر یه روزه اومدم پاشویه راستی :دی

  17. میثم تو به اندازه ۳۰ دقیقهء حساس و شلوغ پلوغ، حقوق من رو به دکتر بدهکاری. گفتم بدونی که اون دنیا نگی نمیدونستم.آلاله مایوس از تهرانخواهش میکنم. حتمن متوجه شدین که من کارهامو با این امضا (میلاد .ک) امضا می کنم. راستش اسم واقعی من میلاد نیست. میلانه! فامیلیم هم کوندرا هستش. در ضمن یک بیت شعر برای تقدیم به شما سرودم:آلاله ی من، گل لاله ی من … نمیبینی تو مگه آه و ناله من؟؟امضاء میلان کوندرا (میلاد.ک)

  18. آقای میلان کوندرا ممنون از شعرتون ولی اینو قبلا سروده و خونده بودناونوقتا جوون بودم نفهمیدم الان میدونم که ناله خودم از بقیه بیشتره به امید فرا رسیدن شنبه ای که قرار بود طلوعش برای ما خاطره انگیز بشه ولی نذاشتن….. کور سویی در نا امیدی می بینممیثم جان قرارمون یادت نره درباره سطل آشغالا هنوز ننوشتی برادر

  19. سلام. داستانی که من نوشته ام از این قراره:"مادر دختر" همانطور که داشت آن شال را روی سرش امتحان می کرد و وجناتش را از زوایای مختلف در آینه می دید؛ بر سر قیمت با "مرد روسری چی" چانه می زد. "مرد روسری چی" هم مدام جملاتی را که همه ی هم قطارانش در این مواقع می گویند؛ تکرار می کرد که: « مگر ما چقدر از یک روسری یا شال سود می بریم که انقدر تخفیف بدهیم؟ همه ی قیمتها مقطوع اند و …»آن پایین، "دختر"، خسته از همراهی مادرش در بازار، به آینه خیره شده بود و با چرخاندن سرش به طرفین، آدمهای پشت سرشان، مغازه های دیگر و اجناس رنگارنگشان را در آن می دید. وقتی به خانه می رسید، حتماً آینه ی حمام را بر می داشت و این بازی را می کرد. چقدر خوب است که آدم بتواند پشت سرش را ببیند. یعنی آدم ها هم مثل ماشین ها آینه بغل داشته باشند.بالاخره مادرش شال را خرید. تخفیف کوچکی هم گرفت.بله، از آن جمع تقریباً همه راضی شده بودند. "مرد روسری چی" که جنسی از اجناسش را فروخته بود. "مادر دختر" که تخفیف گرفته بود و "دختر" که بالاخره به آرزویش می رسید و به خانه می رفت. فقط "آقای درون آینه" باقی مانده بود که با زدن کیف "مادر دختر"، او هم راضی شد.**********امیدوارم خوب بوده باشد.

  20. هنوزم خیلی مطمئن نیستم که چی شد یه چند ماهی رو صرف عکاسی از مانکن ها کردم…همیشه یه حس عجیبی نسبت بهشون داشتم…از همون روزای اولی که کم کم، دم هر مغازه کنار پیاده روها پیداشون شد…از وقتی امیر یه روز اشتباهی با یکیشون دست داد…از وقتی که سر مانکن های زن به زور روسری می کردن و یا حتی بخشی از اندامشون رو به خیال وسوسه های مردان خیابان، با اره می بریدن… نمی دونم اما، اما شاید به دنبال شباهت ها بودم … حالا بعد از اینهمه خیره شدن به مانکن ها، حس می کنم خیلی از ما ها مثل همین مانکن هاییم…تن های بی روح…خیره، با لبخند های ممتد…صورت های بی تغییر…پیرهن ها و شلوارها و رنگ ها، تنها تغییر ما هستند روز به روز…با اینهمه گاهی حسرت می خورم به حال روز بعضی از مانکن ها…که هیچ وقت پیر نمی شن…که می تونن مدام به یه گوشه خیره بشن و به هزار تو های عمیق فکر غرق…بیخیال روزمرگی های کنارشون…مانکن ها، این تن های بی روح، گاهی کنار خیابون به جای تموم آدمها غمگین به فکر فرو میرن و از رد شدن هیچکس حتی تو از کنارشون به گریه نمی افتنhttp://takhtesiyah.wordpress.com/2009/05/08/%d9%85%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%86-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d9%86/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *