»
«

در داکوتای جنوبی، اردک ماهی‌ها عمر جاودانه داردند

داکوتای جنوبی جای عجیبی است. به تازگی اردک ماهی‌هایی در آن‌جا کشف شده که دانشمندان قادر به تشخیص سنشان نیستند. انگار که همیشه بوده‌اند. گفته می‌شود در داکوتای جنوبی پدربزرگ مسیح هنوز زنده است و به اردک ماهی‌ها دست می‌کشد تا عمر جاویدان داشته باشند. اخیراً تعدادی بیمار لاعلاج را در دره‌هایش رها کرده‌اند و در عین ناباوری فردایش صحیح و سالم به شهر بازگشته‌اند. موج عظیمی از مردم در حال حرکت به داکوتا هستند و همه‌ی این‌ها به این علت است که اطلاعاتی راجع‌به اردک ماهی‌ها و پدربزرگ مسیح و همچنین داکوتای جنوبی ندارند. چیزی نمی‌دانند ولی تمایل به باور کردن دارند.

آدم معمولی

یک دختری ظهرها ساعت دو می‌رفت مدرسه امتحان بدهد. راهنمایی بود. من هم امتحان می‌دادم. اصلاً خوشگل نبود و جوراب بی‌ریختی هم می‌پوشید. منتظر تاکسی که می‌شد من هم منتظر می‌شدم تا سوار شود. هر چه تاکسی‌ها بوق می‌زدند من اصلاً توجه نمی‌کردم و صبر می‌کردم تا اول او برود ونک و بعد من بروم آریاشهر. شاید چهار یا پنج بار بیشتر ندیدمش بدون این‌که حتی یک کلمه حرف بزنیم. متأسفانه عاشقش شده بودم! بعد هم دیگر ندیدمش و حتی قیافه‌اش را یادم نیست. این می‌توانست شروع یک داستان عاشقانه باشد، ولی نیست.

در همین سال‌ها عاشق همسایه‌ی فامیلمان شدم. عاشق صدایش؟ عاشق اسمش؟ نمی‌دانم. فقط هروقت صحبتش بود حال من با بقیه‌ی موقع‌ها تفاوت داشت. قلبم که در آن زمان هنوز کاملاً توسعه نیافته بود تندتر می‌زد، عرق سردی که بوی گند می‌داد زیر بغلم را خیس می‌کرد و خون دور سرم جمع می‌شد و پاهایم سرد می‌شدند. نوجوان‌های عاشق رقت‌انگیزند. اکثر نوجوان‌ها وقتی به احساساتشان اعتماد می‌کنند کار دست خودشان می‌دهند و به لعنتی می‌روند. من در دانشگاه هم احمق بودم. عاشق یک دختری شده بودم که از خودم بزرگ‌تر بود و محل سگ به من نمی‌داد. شاید هم می‌داد ولی من اسگل بودم. بله خیلی‌ها داستان‌ عشق‌های احمقانه‌شان را تعریف نمی‌کنند، شاید برای این‌که آن‌ها را جدی می‌گیرند! ولی من حاضرم با این دخترها بنشینم و به مسخره بودن احساسات گذشته‌ام نسبت به آن‌ها، با هم بخندیم. به این موضوع واقف شدم که عشق چیزی به غیر از تلقین احساسات غلیظ شده نیست و نبوده. یعنی به مغز فرمان می‌دهی که عاشق شود. بعد همین مغز دهنت را سرویس می‌کند و دیگر نمی‌توانی دل بکنی. همیشه نباید به احساسات میدان داد. احساسات همیشگی نیستند. حس من به شکلات با خوردن مقدار زیادی از آن عوض می‌شود. من عاشق شله زرد بودم، الآن نمی‌توانم دو قاشقش را بخورم. سرما و برف‌بازی جذاب است. برای پنج دقیقه. بیشترش حال به‌هم زن است. خیلی موارد را می‌شود مثال زد. زندگی اما با احساسات جلو نمی‌رود. احساس تعلقی که با ارتباط داشتن ایجاد می‌شود از همه‌ی آن عاشقی‌های پنج ثانیه‌ای که دل آدم را یک‌هو خالی می‌کند، ماندگارتر و باارزش‌تر است. بعد کم کم می‌فهمی که آن دختر ایستگاه تاکسی و آن همسایه‌ی فامیل و آن‌یکی دختر هم‌دانشگاهی، هیچ‌وقت هیچ‌جای زندگی تو نبوده‌اند. اگر بگویند دماغ یک کدامشان شکسته و یا روی صورتش اسید پاشیده‌اند، نهایتاً به یک افسوس بسنده خواهی کرد. ولی در مورد زندگی خودت اصلاً و ابداً این‌طور نیست. ارتباطت که طولانی‌تر می‌شود و حس می‌کنی دوستش داری و رابطه‌تان کمی موفق‌آمیز پیش می‌رود، به دنیای اطرافت نگاه می‌کنی و می‌فهمی اگر همه‌چیز همین‌طور پیش برود، در دنیا کسی نیست که بتواند تو را اغوا کند. بیرون خانه نمی‌توانی عاشق کس دیگری بشوی. نمی‌توانی رابطه‌ی دیگری برقرار کنی، تا وقتی که در خانه اوضاع خوب پیش می‌رود. البته خودم می‌دانم که این یک متن خیلی معمولی است. من دیگر دوست دارم به معمولی بودن عادت کنم و دوست دارم آدم معمولی‌ای باشم. یعنی قبلاً هم معمولی بوده‌ام ولی دوست داشتم نباشم. ولی الآن دوست دارم. این‌که زندگی خصوصی من برای هیچ احمقی مهم نیست احتمالاً باعث حسرت ناتالی پورتمن خواهد شد، که آن هم برای من مهم نیست. بگذار دنیا تا دلش می‌خواهد سر فرصت ستاره و سلبریتی تولید کند. من می‌خواهم عکس‌های معمولی بگیرم، شوخی‌های معمولی بکنم، متن‌های معمولی بنویسم.

نرگس می‌توانست اینجا باشد

امروز زنی که بچه‌ی چند ماهه‌ای را بغل کرده بود هر چه در توان داشت رو کرد ولی من اهمیتی ندادم. صورتش سیاه بود و چادر سیاهش را به زور دور کله‌اش تاب داده بود و بچه را با یک پارچه‌ی سفید به خودش بسته بود. چند بار به شیشه زد ولی من مثل همیشه گول نخوردم و شیشه را پایین ندادم. بعد بی‌خیال شد و سراغ ماشین بعدی رفت. یک دختر جوان‌تر آمد با مقنعه‌ی مدرسه یا دانشگاه. چند دسته گل دستش بود. نگاهم کرد. من نگاهش نمی‌کردم و داشتم ثانیه‌شمار لعنتی چراغ‌قرمز را می‌دیدم که روی صفر مانده بود ولی سبز نمی‌شد. سنگینی نگاهش را احساس کردم ولی فریبش را نخوردم و آهنگ Only Time از Enya که پخش می‌شد را برای خودم زمزمه کردم تا دختر مطمئن بشود که کل حواسم جای دیگری است. می‌فهمیدم که نرگس می‌فروشد. من بوی نرگس را دوست دارم. دوست دارم یک دسته از آن گل را داشته باشم هر چند شاید دخترانه باشد. شاید دادمش به زنم، عیالم، خانمم، همسرم. بستگی دارد کجای تهران زندگی کنم. بستگی دارد چه درسی خوانده باشم و در بیرون از خانه چه کاره باشم. شاید هم قبل از خانه، رفتم یک سر به مادرم بزنم. به مامانم، ننه‌ام. نرگس را شاید به او هم بدهم. شاید هم یادم برود و در ماشین بماند. فردا که در ماشین را باز کنم، بویش توی صورتم می‌کوبد. ولی نمی‌خواهم توجه کنم. باید آهنگ را ادامه بدهم تا این چراغ سبز شود. دو مرد دیگر آن‌طرف‌تر ایستاده‌اند. روی آن جدول‌ها. منتظرند چراغ آن‌طرف چهارراه قرمز بشود، تا بروند سراغ ماشین‌های آن‌طرف.

ماشین را تازه کارواش برده‌ام. یک ساعت توی کارواش مثل سگ لرزیدم از سرما. پنج هزار تومان پول کارواش و نظافت داخل ماشین دادم. یادم می‌آید که با سطل، کف را می‌ریخت روی ماشینم. بعد دائم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد و دستش را می‌کشید روی ماشین. حواسش اصلاً به ماشین نبود و فقط می‌مالید روی بدنه و نگاه می‌کرد ببیند کدام ماشین به کدام کارگر چقدر انعام می‌دهد. بعد هم آبپاش را گرفت روی ماشین و زیرپایی‌ها را انداخت رویش. یادم می‌آید سعی کردم نگاهش نکنم تا بتوانم انعام ندهم. بعد ولی پررو ایستاد و به من گفت انعام بدهم. دستور داد که انعام بدهم. من هم به او گفتم که نباید دستور بدهد و هزار تومان انعام دادم برای کاری که وظیفه‌اش بود. من عادت کرده‌ام به این‌بازی. اول سعی می‌کنم انعام ندهم و تا آخر مقاومت کنم، ولی کارواشی‌ها می‌گیرند. نمی‌دانم چرا هر دفعه خام می‌شوم. بعد حساب کتاب می‌کنم که دو نفر هم قرار است ماشین را خشک کنند. به آن‌ها هم که نمی‌شود پانصد تومان داد. باید نفری هزار تومان بدهم لااقل. این می‌شود که به حساب من شصت درصد پول کارواش را هم باید به آن‌ها بدهم. البته این منصفانه نیست که آن‌ها در سرما بلرزند و صاحب یا زن صاحب آن Panamera؛ کمربند HERMES ابتیاع کند و دکمه‌های مانتویش را باز بگذارد تا دسته‌های H اش در چشم بدخواهان فرو برود؛ ولی من نباید بهای این تفاوت را بپردازم. بهای کارواش آن‌چیزی است که من اول پرداخته‌ام. کارگر کارواش وظیفه‌اش است که شیشه‌ی ماشین را برق بیاندازد.

خب من اعصابم به هم می‌ریزد که پشت چراغ‌قرمز، شیشه‌ی برق افتاده را دستمال کثیف بکشند. برای همین این پسر بچه را که به شیشه‌شوی و کهنه مجهز است و دارد مستقیم به سمت ماشین من می‌آید را باید ببینم. نباید رویم را آن‌طرف بکنم. یک لحظه غفلت بکنم تمام پنج‌هزار تومان کارواش و سه‌هزار تومان انعام کارگرهای کارواش را با یک حرکت به لعنتی می‌دهد. بوق و چراغ و بال بال می‌زنم که کهنه‌اش را روی شیشه نکشد. قیافه‌اش را مثل گربه‌ی لگد خورده می‌کند ولی من عادت کرده‌ام به ادا و اطوارهایشان و به کفشم هم نیست. به کفشم هم نیست. کفشم. من کفشم را دوست داشتم وقتی خریدم. ولی بعداً با همسرم یا زنم یا عیالم یا خانمم به این نتیجه رسیدیم که GEOX خیلی جنسش تخماتیک است و هشتاد دلار بینوا را دور ریخته‌ایم. کثافت‌های سرمایه‌دار آمریکایی بهایی یهودی، نفتمان را می‌برند و پول می‌دهند. بعد GUCCI و VERSACE را تا دسته فشار می‌دهند به خودمان، طوری که حتی پاشنه‌اش هم بیرون نمی‌ماند و پولشان را پس می‌گیرند. من می‌دانم که کاپیتالیسم ما را به گا می‌دهد. من این‌ها را می‌فهمم چون آدم روشنفکری هستم و برای خودم عنی هستم. من زیاد اخبار می‌خوانم، فیلم‌های خوب می‌بینم و موزیک‌های خوب گوش می‌دهم. من فرق گه را با گوشت کوبیده می‌دانم، اگر لپه‌هایش معلوم باشد. یادم می‌آید که یک‌بار رفتم گل‌فروشی و پول دادم و گل خریدم. آدم باید برای چیزهایی که می‌خرد پول بدهد، ولی مجبور نیست انعام بدهد. چراغ حالا برای ما سبز شده و می‌توانیم برویم. و کم کم گل‌فروش‌ها و شیشه‌شوی‌ها از سر راه ماشین‌ها کنار می‌روند و می‌دوند آن‌سوی چهار راه.

ورود بانوان ممنوع

رفته‌ام دکتر اورولوژی. دکتر، پدر یکی از دوستانم است. هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم از پسرش وقت بگیرم، شماره‌اش را از یکی دیگر از دوستانم گرفتم و خودم وقت گرفتم و حتی آشنایی ندادم که من دوست پسرتان هستم. زیر شکمم چند وقتی می‌سوخت و تیر می‌کشید. در دفع ادرار مشکل داشتم و تا چند ساعت بعد از حضور من در دستشویی، هیچ جنبنده‌ای در آن نزدیکی پرسه نمی‌زد. یک‌بار هنگام اجابت مزاج یک سوسک را دیدم که پا به فرار گذاشت و رفت در دورترین کنج دستشویی و حتی تلاش کرد از کاشی‌های لیز توالت هم بالا برود که موفق نشد، ولی چهار چنگولی همان‌جا آرام شد و اوضاع را تحت نظر گرفت. کار خدا بود که یک دفعه بال نزند که من همان‌طور بالا نکشیده مجبور بشوم فرار کنم. بعد از این اینترنت کوفتی خواندم که این‌ها همه می‌تواند نشانه‌های بیماری‌هایی باشد که مو به تن آدم سیخ می‌کند. این شد که بالاخره با خودم کنار آمدم که بروم و برای دکتر پایین بکشم. بله پایین کشیدن حرف زشتی است. حتی دکتر اورولوژی هم حرف قشنگی نیست. اصلاً صحبت کردن در مورد تشکیلاتی که در شورت قرار می‌گیرند انگار جسارت می‌طلبد و وقتی شروع به ایراد خطابه در مورد مشکلاتی چون دفع ادرار و مدفوع می‌کنی، همه از اطرافت متواری می‌شوند. ولی وقتی که یک‌جایی در موردشان بنویسی یا حتی فیلم یا عکسی از مورد داشته باشی که آدم‌ها بتوانند در تنهایی برای خود بخوانند انگار خیلی هم خوب است. ولی وقتی می‌نویسی – مثل من – طرف می‌خواند و بعد ممکن است بگوید تو دیوانه هستی. این چیزها چیست که می‌نویسی؟ البته آدم‌ها به این فکر نمی‌کنند که در این مورد خاص من بیشتر از گفتن، به خواندن آن‌ها اهمیت می‌دهم. یعنی مهم نیست که من دیوانه فرض شوم؛ مهم این است که اگر موقع شاشیدن در مجاریشان سوزش احساس کردند، مثل این‌که سرما خورده‌اند با آن برخورد کنند و نگذارند سرطان پروستات بچسبد زیر گلویشان. من دیوانه فرض شوم و بی‌ادب، شاید بهتر از این باشد که آدم‌ها آجر روی آجر این دیوارهای احمقانه بگذارند و روز به روز حرف زدن در این موارد سخت‌تر بشود. همین الآن که دارم این متن را می‌نویسم بردیا آنلاین شده و دارد حرف می‌زند. به او می‌گویم که ساکت باشد تا من بتوانم بنویسم و می‌پرسد چه می‌نویسی؟ من هم تا اینجای متن را برایش فرستادم. این هم جوابش است:

زدی به سیم آخر؟ یه دفعه پورنو بنویس خودتو راحت کن داداش. خجالت بکش مرد گنده! جمع کن این بساط رو.

این می‌شود که به سرم می‌زند بی‌خیال بشوم. قصد داشتم یک پست بلند بنویسم، ولی خیلی بد است که همه آدم را مسخره کنند. خب من که وقتی شروع کردم به نوشتن این متن تصمیمم را گرفتم اگر کسی مسخره‌ام کرد، ناراحت نشوم! ولی شدم. خب حالا یا باید ادامه بدهم و متن را تمام کنم و همه بخوانند و آخر سر هم در دلشان به ریشم بخندند که خجالت نمی‌کشد مرتیکه‌ی احمق؛ یا این‌که همه‌ی این‌هایی که نوشته‌ام و به نظرم مزخرف نیست و ارزش خوانده شدن را دارد با یک کلیک روی لینک “انتقال به زباله‌دان” حذف کنم. نه خانی آمده، نه خانی رفته. ولی این نوشته‌ها به درد زباله‌ها نمی‌خورند. مثل این است که کاندوم نو را بیاندازی توی سطل زباله تا یک‌وقت کسی نبیند. ولی آن کاندوم قابل استفاده است و ما فقط برای این‌که خودمان را ضایع نکنیم می‌اندازیمش دور. می‌بینید؟ فرصت‌های زیادی دارم تا این حرف‌ها را نزم و در نظر خیلی‌ها احمق جلوه نکنم. ولی ادامه می‌دهم. آدم‌ها نباید برای چشم و فکر دیگران زندگی کنند. باید بتوانند اگر کاری به نظرشان درست است، آن را انجام بدهند و از این دست حرف‌های دو زاری که همه می‌زنند ولی موقع عمل زیرش زایمان می‌کنند.

خب کجا بودیم؟ مطب دکتر اورولوژی! به هر حال طبیعی است که نیاز به معاینه هست و من مجبور شدم تشکیلات را بدهم به دست‌های توانمند آقای دکتر که روی یک صندلی کوتاه نشسته بود و عینکش را روی نوک دماغش تکیه داده بود. با این‌که خیلی تمرین کرده بودم ولی باز هم سر به زنگاه جوک “دکتر گلوم” آن‌موقع آمد جلوی چشمم. چند جمله قواعد نگارش را بی‌خیال بشوید تا بتوانم جوک را درست تعریف کنم:

همشهریه گلویش درد می‌کرده. می‌ره دکتر. صداش از ته چاه در می‌اومد و به دکتره می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتر می‌گه: “برو روی تخت بخواب و لباست را در بیآر”. یارو تعجب می‌کنه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برو روی تخت”. یارو می‌ره پیرهنش رو در می‌آره و با تعجب منتظر دکتر می‌شه. دکتره می‌آد می‌گه: “شلوار و شورتـت رو هم در بیار”. طرف با یه نگاه ملتمسانه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره دوباره می‌گه: “شما که علم پزشکی نداری، در بیار عزیزم. در بیار”. یارو در می‌آره، دکتره می‌گه: “برگرد و دراز بکش روی تخت”. طفلی دیگه کم مونده بود بزنه زیر گریه. می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره باز هم می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برگرد آقا جان. برگرد بهت می‌گم”. آقایی که شما باشی، یارو برگشتن همانا و اون‌چیزی که خودتون می‌دونین همانا. بعد از یه چند دقیقه یارو می‌گه: “دکتر می‌شه پرده رو بکشی”؟ دکتره می‌گه: “چرا عزیزم”؟ می‌گه: “آخه بقیه که علم پزشکی ندارن، فکر می‌کنن شما داری با من یه کار دیگه می‌کنی”.

برعکس آن‌چه انتظارش را داشتم، کار سختی نبود. برخلاف تمام جوک‌هایی که از بچگی برای هم تعریف می‌کردیم، محیط خیلی معمولی بود و با مطب دندان‌سازی ملعون و یا دکترهای عمومی فرقی نمی‌کرد. تنها فرقش این بود که آن‌ها چوب بستنی می‌کردند در حلق آدم، ولی این‌یکی با دستکش اوضاع را تحت نظر داشت و خدا را شکر خبری از چوب بستنی، فرز دندان‌سازی و یا انبر نبود. بعد هم من را نشاند روی یک صندلی شبیه توالت فرنگی و فرمان شاشیدن را صادر کرد و از آن‌طرف یک گراف آمد بیرون. تنها چیزی که فکر نمی‌کردم گراف داشته باشد، شاشیدن بود. بعد به این فکر کردم اگر روزی بخواهم کاندید بشوم و رأی بیآورم، گراف شاشیدن طرف به مملکت را می‌برم و به مردم نشان می‌دهم. دکتر گفت که این‌ها طبیعی است و فقط جهت حصول اطمینان یک سونوگرافی هم بکنم. دروغ نگویم، هنوز دوستم را ندیده‌ام ولی اگر ببینمش سخت است که تصویر پدرش را موقع کار فراموش کنم. یعنی من هم آن‌طور نیستم که بگویم روشنفکرم و این مسائل برای من حل شده و برای بقیه نه. برای من هم سخت است و این‌همه زر نزدم و آسمان و ریسمان نبافتم تا خاطره‌ی دکتر رفتنم را تعریف کنم و شما هم با هیجان دنبال کنید و بعد بروید دنبال بازیتان.

پی‌نوشت: سرطان پروستات دومین سرطان شایع در مردها است که اگر به موقع تشخیص داده شود و مراحل درمان را طی کند، تا حدی قابل درمان است. من خواستم بگویم خجالت نکشید و یا حتی نگذارید اطرافیانتان خجالت بکشند. حتی اگر زن هم هستید، و شوهر یا پسر یا پدرتان کسی را ندارد که این موارد را به او بگوید، خودتان دست به‌کار شوید دیوارها را خراب کنید تا بتواند با شما صحبت کند. مردهای بالای چهل سال حتماً باید برای معاینه این داستان به دکتر بروند. اصلاً‌ شما خودتان بی‌عیب و اشکال. دوست دارید پدرتان یا مردی که دوستش دارید دچار بشود؟ مردهای بالای پنجاه سال، هر سال باید آزمایش آنتی‌ژن بدهند. ادرار کردن پیاپی یا سخت، جاری شدن ضعیف ادرار، عدم توانایی در ادرار، بی‌اختیاری در ادرار، وجود خون در ادرار، خروج منی همراه با درد، درد مداوم قسمت پایین کمر. هر کدام از این عوامل هم می‌تواند نشانه‌ای از بروز سرطان پروستات باشد. من دیگر در حد توانم نوشتم. می‌ماند سرطان سینه که جایش این‌جا نیست ولی از هر هشت زن یک‌نفر را مبتلا می‌کند و آمارش مرتب رو به افزایش است، ولی با تشخیص زودهنگام کاملاً قابل درمان است. اگر از بانوان کسی حال داشت، یک مطلبی بنویسد در آن مورد که از پروستات بدتر است. در جامعه‌ی ما برای مردها هم سخت است نوشتن این مطالب، برای زن‌ها که جای خود دارد.

یک روز صبح

به آفتاب نگاه کن. صبح با امید شروع می‌کند و به ظهر که می‌رسد، سایه‌ها را شکست می‌دهد. بعد اما یا حالش را ندارد یا قدرتش را یا هر دلیل دیگری، بی‌خیال می‌شود و کم کم سایه‌ها بزرگتر و بزرگتر می‌شوند. غروب که می‌شود رنگ خون می‌گیرد. آسمان هم خونی می‌شود. آدم‌ها دلشان می‌گیرد از غم آفتاب و کم کم چراغ‌های کوچک خانه‌هایشان را برای خود روشن می‌کنند. حکومت سایه‌ها شروع می‌شود. ترس، دروغ، کشتار، دزدی؛ همه در حکومت سایه‌ها اتفاق می‌افتد. ولی طنین آفتاب در کوچه‌ها شنیده می‌شود:

نزدیک غروب آفتاب است، و من صبح را دوست دارم.

123...1020...21