میزبانی که همیشه هدیه می‌دهد

روزهایی بود که بچه‌ای پنج، شش ساله بودم و کنار سفره افطار می‌نشستم و شله زرد مادر بزرگ را می‌خوردم و احساس می‌کردم چند قدم با بهشت فاصله دارم. بوی عطر چای که می‌پیچید تعجب می‌کردم که چطور مادرم می‌تواند قبل از باز کردن افطارش نماز بخواند.
روزهایی بود که پسری پانزده، شانزده ساله بودم و هر روز که به ماه رمضان اضافه می‌شد بیشتر به خود افتخار می‌کردم که بزرگ شده‌ام.
روزهایی بود که آش رشته‌ی سلف دانشگاه خوشمزه‌ترین افطار دنیا می‌شد و سطل آشغال حیاط وسط دانشگاه بهترین مکان برای غذا خوردن. آن‌روزها بهترین هم‌سفره‌ها را در کنارم داشتم.
روزهایی بود که اعتیاد به سیگار دیوانه‌ام می‌کرد و افطار را با سیگار باز می‌کردم. چه کار احمقانه‌ای. سیگاری که حالا دیگر سه سال است که بویش هم می‌آید حالم به هم می‌خورد.
روزهایی بود که بیست روز از سی روز ماه رمضان را در کافه کاخ نیاوران افطار می‌کردم. هر روز از عباس آباد تا نیاوران می‌رفتم برای نان و پنیر و گوجه و خیار و مقدار زیادی لیمو ترش.
روزهایی بود که در آن دوست‌هایی پیدا کردم که همیشه برایم ارزشمند هستند. صفایی در آن بود که کمتر نمونه‌اش را جایی دیده بودم. مثل اولین افطاری در بلاگ بردیا [لینک دانلود].
روزهایی بود که خیلی دور نبود و خدا یکی از بزرگترین هدیه‌هایش را به من داد. معجزه‌ای که یادگار رمضان است.
حالا این روزها که دوباره آمده و عطر معنویت را با خود آورده، لحظه شماری می‌کنم. لحظه شماری می‌کنم برای هدیه‌ی جدیدی که خودم هم نمی‌دانم چیست. این هدیه‌های هر ساله به خاطر غیرمنتظره بودنشان، جذاب است.
Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

77 دیدگاه برای «میزبانی که همیشه هدیه می‌دهد»

  1. میثماون سطل آشغالا که واقعا معرکه بودن هممون کلی خاطره ازشون داریم…درباره معجزه یادگار ما رمضان بیشتر توضیح بده لطفادر نهایت از همه دوستان میخام تو لحظه افطار و دعاهای روزانه این ذکر رو فراموش نکنید:اللهم فک کل اسیر فی شهر رمضاناللهم فک کل اسیر فی شهر رمضان

  2. دوست عزیز از فردی به اسم بردیا نام بردی . خواهش می کنم لینک ایشون رو با فونت درشت و رنگ آبی بذارید تا بتونیم باهاشون بیشتر آشنا بشیم.ممنون و سپاسگذارمپاینده باشید

  3. یکی از دوستان (مهدیه ) زحمت کشیده بود و کل پیجم تو ۳۶۰ رو برام سیو کرده بود.حالا که میثم بحث : اولین افطاری در بلاگ بردیا رو پیش کشیده و چند روز پیش هم بعضی از دوستان بهش اشاراتی داشتند پیش خودم گفتم شاید بعضی از دوستان هم بخوان خاطره ی اون روز دوست داشتنی را داشته باشن.پس من هم اون پست رو به همراه کامنت هاش آپلود کردم تا اگه کسی خواست بتونه دانلودش کنه و مرور خاطراتی براش بشه. اگه کسی پست دیگه ای هم مد نظرش بود براش میذارم. البته همه ی اینا حاصل تلاش مهدیه عزیز هستش که تو آخرین روزها این کار رو برام انجام داد.http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://bardi.persiangig.com/Eftari.rarمیثم اگه لینک رو بذاره تو پستش خیلی قشنگتر می شه.به جون خودم دیگه صحبت پیج ویو نیست.;-)

  4. دوستان !!!از آنجایی که حسادت امری بسیار نا پسند می باشد منم رفتم واسه خودم یه بلاگ باز کردمگرچه یه پست بیشتر نداره و اصولا به پای بلاگ دوستانی چون میثم و پنگولی نمی رسه خوشحال میشم منو از نظراتتون بی بهره نذارید http://taraneyesabz.blogspot.com

  5. میثم میدونی من از چی نوشته هات خوشم میاد؟؟ازین که همیشه صادقانه و معصومانه می نویسیاین بی غل و قش بودن نوشته هاته که خیلی به دل آدم میشینهراستش دلم میخواد ازین به بعد اول نماز بخونم بعد افطار کنم،، ببینم چه مزه ای دارهامیدوارم تو این ماهم به هرچی که به صلاحته برسیخدای تو خیلی بزرگهمارم دعا کن

  6. جااااااااااااااااااان؟نی نی؟هوووووووووووووووووورااااااامبارکه، مبارکهآخ جون چه شیرینی خورونی افتادیم ما امسال:Dبردیا و میثمکی دعوت می‌فرمایید افطاری تشریف فرما بشیم؟به جان خودم اگه بذارم بپیچونین

  7. روزهایی بود که بیست روز از سی روز ماه رمضان را در کافه کاخ نیاوران افطار می‌کردم____________________________________باکلاسی که شاخ و دم نداره که.. داره؟اگه داره پس چرا میثم نداره؟آخه این انصافه من شیش ماه حقوق نگیرم،بعد تو بری نیاورون رو گز کنی و غذاهای چرب و چیلی و خوشمزه بالاشهری بخوری؟نه خداییش خودت بگوانصافه؟هر کسی سیر بخوابد (استعاره از میثم) در حالی که همین بغل مغلای او یک گرسنه شیکمش به پشتش چسبیده باشد(استعاره از صبــا)، مسلمان که نیست هیچی،….لااله الاالله، دهن روزه نذار یه چیز بگم بچهپک افطاری رو زود رد کن بیاد

  8. پارسال نتونستم روزه بگیرم. فکر میکردم این چند سالی که ماه رمضون توی تابستونه دیگه نمی تونم روزه بگیرم. فکرش اذیتم می کرد. اما تا حالا که شده. ایشالا بعد از اینم میشهخبر خوش هدیه امسالت رو با ما قسمت کن. بی صبرانه منتظرم@ بردیااین لینک که فرستادی که فایلی توش نیست برای دانلود

  9. منم بعضی وقتا گیر میدم به یه کافه ای جایی همش میرم اونجا(البته تا بشه) اما جاهای خیلی با کلاس نمی رم که روز دوم از حلقومم بکشن بیرون. همین دور و بر میپلکم

  10. راستی در رابطه با تیترِ این پستما که تا حالا نشده که به مهمونامون هدیه بدیماکثراً اگه هم هدیه ای در کار باشه مهومنا هدیه میارن…:دیاین صابخونه که ازش گفتی … خیلی باحاله هاااا

  11. ایکه گفتی یعنی شه؟سطل آشغال حیاط وسط دانشگاه بهترین مکان برای غذا خوردن.؟؟امیدوارم روزهایی که خواهند بود نیزهمانند روزهایی بودکه…برایتان پر از خاطرات شیرین باشندوپر ازهدیه

  12. یه لینکی امروز یه جایی خوندمکه نوشته بوداز بدیـمنـی احمدی نژاده که ماه رمضون ۱۵-۱۶ ساعت شدهوگرنه تو دوره خاتمی ۷-۸ ساعت بود:))

  13. آهانیادم اومدیه بار هم میزبان بودیم_ هم یه عالم سوغاتی که آورده بودیم از خارجه رو _ سر ضرب تقدیم مهمونامون کردم_ بعد مهمونا هم سوغاتیاشون رو که گرفتن_ رفتن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکردن تا دو سه ماهخیلی حال داد:))دیگه از اون به بعد پشت دستم رو داغ گذاشتمآخ آخکه سر ضرب سوغاتی ها رو تحویل مهمونا ندمدیگه… بعضی وقتا انقده طول میکشید سوغاتی دادنه که کلاً یادم میرفت من یه روزی هم مسافرت رفته بودمسوغاتی ها میموند رو دستم باد میکردبعد پشت دستم رو داغ گذاشتم کهکلاً دیگه سوغاتی نخرماصولاً سوغاتی دردسره:دی

  14. اجازه! میشه من در مورد سطل آشغالا توضیح بدم؟؟ بگم؟ ترو خدا بگم؟گرچه قصه اش طولانیه و خود میثم باید براتون با جزییات بگه!!!! همینقدرو بدونید دانشکده ما سه طبقه حیاط داشت حیاط اول مخصوص درس خونا، حیاط دوم مخصوص گلهای سر سبد و حیاط سوم برای ورزشکارا و کسایی که به امور بهداشتی نیاز داشتناین حیاط وسطیه یه سری سطل آشغال داشت مخصوص تفکیک زباله که در دوره های متفاوت بعنوان صندلی برای باحال تر ها استفاده میشد این آقا میثم و یه سری از دوستاشون در زمان کلاس بعد از کلاس قبل از کلاس زمان نهار زمان نماز و کلا در همه حال روی این سطل آشغالها جلوس می نمودن کلا فکر میکنم اون سطل آشغالها استعدادهای میثم رو اینطوری شکوفا کردهخلاصه اینکه چون زندگیشون به سطل آشغال وابسته شده بود افطاریشونم همونجا میخوردن البته اینم بگم که سطل های مزبور در داشتند و درب آنها فاصله ناچیزی تا سطل داشت در نتیجه علاوه بر اینکه روی سطل می نشستند و نه روی آشغال جلوی آشغال ریختن بقیه و تفکیک زباله را نمی گرفتن. حالا میثم باید از دید خودش توضیح بدهخاطره ای بود از آلاله پنج ساله از تهران

  15. سلام دوستان؛اول از همه این داستان بچه‌دار شدن یک شایعه بیشتر نیست که از طرف بردیا (مهندس پنگول جونی) مطرح شده به دلیل اینکه بهش نگیم بابا بزرگ. یه جورایی نمی‌خواد در کنار پرویز توی دسته‌ی باباها قرار بگیره.در مورد سطل آشغال آلاله خیلی زیبا توصیف کرد و ازش درخواست دارم اگر عکسی هم ازش داره آپلود کنه تا دوستان استفاده کنند. اگر هم کس دیگه‌ای از خواننده‌ها می‌تونه توضیحات آلاله رو تکمیل کنه حتماً ما رو سرافراز کنه لطفاً.در مورد سوغاتی هم @شین عزیز خیلی واضح توضیح دادند. از اونجایی که دلم نمی‌خواد دو سه ماه در این وبلاگ غیبت داشته باشید از اعطای سوغاتی معذوریم.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــحارج از تمام این حرف‌ها میزبان اینجوری دیده بودید؟ هر چقدر ازش بخوای بیشتر دوست داره بهت لطف کنه. اصلاً خودش مهمونت می‌کنه و خودش بی‌بهونه بهت هدیه می‌ده.این ماه رمضون اتفاق‌های خوبی خواهد افتاد. فقط کافیه ازش بخوایم.

  16. میثم حالا که لینک افطاری رو گذاشتی میشه یه عکس از اون سطل آشغالا هم بذاری که عموم با ماهیتشون آشنا بشن؟اگر نداشتی لطفا یه عکس از پنج شش سالگی خودت بذار :))اگر از زمان ترک اعتیاد و نحوه ترک اون هم مستنداتی در دست داری بذاری بد نیست خوب آموزی دارهبا تشکر

  17. از خواندن متن بسیار خوشحال شدم، چرا که هم درد بودیم سر میزه غذا(سطل اشغال) ، وای چقدر بهم میچسبید اون خورشت ١٠٠ تومنی دانشگاه، ولی یه چیزی میگم شاید کسی باور نکنه، تو یه شهره خارج مثل لند… روزه گرفتن خیلی هالو هوای دل نشینی نداره، وقتی موقه ناهار میشه همه از دستت دلخور میشن که چرا باهاشون نمیری ناهار، وقتی هم که میری افطار همه فکر می کنن که از بی افرا در رفتی چایو خرما، نون و پنیرو سبزی، یه کونسرو هلیم، یه بشقاب برنج و خورشته کنسروی و در اخر هم یه دسر خوشمزیه لبنانی، اگه اشکال نداره منم تو ان شبا دعا کنین لطفاً، اخه میگن اونایی که تو ایران روزه میگیرن خیلی براشون سختره که روزشونو نشکونن، شرایت روزگار مشگل تره.التماس دعا mo fomo fo 

  18. در مورد بچه_ به بردیا ربطی نداشتمتنت خودش یه همچین ایده ای به آدم میدهمن خودم که متن رو خوندم قبل از اینکه به کامنتها برسم هااا _ حدس زدم که … بله دیگه_ "قدم نو رسیده" در راههاون پاراگراف آخری_ خیلی تابلوئه:دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *