»
«

بوی دوستی

دوست واژه‌ی زیبایی است، ولی هیچ‌وقت لمس نمی‌شود. گاهی تجربه‌ی احساسات مخلوط مبهم با اشخاصی که فقط بیگانه نیستند، به دوستی تعبیر می‌شود. ولی دوست معنایی فراتر دارد و به خوشگذرانی و یا همراهی در رنج‌ها در مقاطع خاص محدود نمی‌شود. توقع داشتن ریشه‌ی بسیاری از مشکلات روابط اجتماعی ما است. ولی همه از کسی که واژه‌ی دوست را یدک می‌کشد توقع دارند. یعنی دوست بودن توقع داشتن را به دنبال دارد، چون دوستی حاصل انتخاب است و مثل خواهر و برادر و فک و فامیل اجباری در آن نیست. و اگر قرار باشد از دوست توقع نداشته باشیم، چرا با قاشق، یا ماشین‌حساب دوست نباشیم؟ من می‌توانم تمام دردهایم را برای منگنه‌ی روی میز کارم بگویم. می‌توانم یک ساعت برایش گریه کنم و توقعی از آن نداشته باشم. دوست قرار بود یک موجود دیگری باشد، طبق تعریفش! دوست قرار بود یک تفاوت‌هایی با منگنه داشته باشد. قرار نبود اگر چند سالی یک بار، وقتی از همه‌جا دلم گرفت و نیاز داشتم رفیقم کنارم باشد تا در آغوشش بگیرم و دردم را حداقل به او بگویم، نباشد. قرار نبود اسمش دوست باشد و فرقی با بقیه نکند. فرقی با سرایدار ساختمان، ساندویچ‌فروش محل یا با مجری تلویزیون نداشته باشد.

ما در یک دادگاه که انگار برگزاری‌اش را به یاد نمی‌آوریم، محکوم شده‌ایم به تنهایی و تبعید شده‌ایم به دنیا. ما تنها به دنیا می‌آییم، تنها زندگی می‌کنیم و تنها توی آن چاله می‌رویم. زندگی اجتماعی با تمام زرق و برقش، رقت‌آور است. همراهی‌ها کرانه‌های بسیار محدودی دارند که تنها گاهی در اثر هم‌گرایی عوامل طبیعی‌ای مثل شادی کوتاه‌مدت جمعی، احساس خفه‌گی مشترک، خوردن زیاد الکل، نیاز به نیکوتین، تجربه‌ی شنیدن موسیقی مشترک و… اندکی جابجا می‌شوند. هیاهوها که می‌خوابد، باز هم تنها هستیم.

کبوتر بچه کرده

پیشاپیش از هرگونه سوء تفاهمی که با خواندن عنوان ممکن است پیش بیآید عذرخواهی می‌کنم. منظور همان بچه‌دار شدن کبوتر است. و البته مهم این نیست که کبوتر واقعاً بچه کرده است یا نکرده است. مهم آن قسمتی است که حدف شده. یعنی کاش بودی و می‌دیدی. اتفاقاً شانس آورده‌ای که نیستی و ببینی! این رسم روزگار است که اغلب قسمت‌های مهم حذف می‌شوند.

من به احتمال زیاد با لگد توی دهان فرزندم خواهم زد اگر کسی از او بپرسد که دوست دارد بزرگ که شد چه کاره بشود، و او یکی از پاسخ‌های زیر را بدهد:

پزشک: خیلی از ما وقتی بچه بودیم و کسی از ما سؤال می‌کرد می‌خواهی چه کاره بشوی می‌گفتیم می‌خواهیم دکتر بشویم. آن موقع تصور ما از پزشکی احتمالاً زیبا بوده. ولی الآن تصور من از پزشک، نهایتاً یک جراح زیبایی است که مثل احسان قائم‌مقامی که یک‌تنه با ششصد و چهارده نفر مسابقه‌ی شطرنج داد، چهارصد نفر را خوابانده روی تخت و روی دماغ هر کدام یک چکش می‌زند. پول عمل‌های جراحی را هم از قبل به حسابش ریخته‌اند. یا یک دندان‌پزشک که خون مردم را توی شیشه می‌کند و طرف باید ماشینش را بریزد توی دهانش. یعنی ماشینش را بفروشد و پولش را خرج دندان‌هایش کند.

خلبان: کودکی ما پر بود از خلبانان تحصیل‌کرده‌ی هواپیماهای جنگی که اف-۱۴ را مثل هوندا ۱۲۵ توی چنگ خود داشتند و هنوز بعد از سی سال وقتی سریال شهید بابایی را می‌سازند، مردم می‌بینند و لذت می‌برند. الآن اما اوضاع فرق می‌کند. بچه‌ی من اگر بگوید با خفاش شب و اصغر قاتل دارند می‌روند پیک نیک احتمالاً کمتر نگرانش خواهم شد تا سوار هواپیما بشود و جان سیصد نفر دیگر را هم در دستش بگیرد. آخر هم باید جنازه‌اش را در مجتمع مسکونی‌ای، بیابانی، اقیانوسی چیزی پیدا کنیم.

پلیس: اگر نتواند درجه‌دار بشود و موتور و بنز بیاندازد زیر پایش، احتمالاً سر چهار راه‌ها توی سرما و گرما باید از مردم فحش بخورد که چرا چند ثانیه زودتر چراغ را سبز نمی‌کند. اگر هم درجه‌دار بشود، خیلی باید اسکل باشد که رشوه‌بگیر نشود. از آن‌جایی که احتمال زیادی وجود دارد که فرزندم هم مثل خودم اسکل بشود پس همان بهتر که پلیس نشود تا لنگ نان شبش باشد.

کارمند: [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]… این‌ها همه فحش‌های کشدار و آبدار و همه‌چی‌دار بود که متأسفانه در این مقال نمی‌گنجد. فرقی هم نمی‌کند بخواهد معلم مدرسه بشود یا کارمند بانک یا کارمند وزارت‌خانه یا هر جای دیگری. کلاً [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]…

صنعتگر و کارخانه‌دار: یعنی اگر بچه‌ام بگوید می‌خواهم کارخانه بزنم و شغل ایجاد کنم و تولید کنم، یک روز که بردمش شهربازی توی شلوغی جمعیت گمش خواهم کرد تا این بلای آسمانی و نفرین ابدی از ما دور بشود. شاید حتی به حذف فیزیکی او از روی کره‌ی خاکی دست بزنم.

دام‌دار: آخر دام‌دار بشود که چه؟ کیلویی بیست هزار تومان خرج گاوش بکند، بعد دولت برود شب عید گوشت از برزیل وارد کند کیلویی نه هزار تومان؟ بعد هم به مردم اطمینان بدهد که نگران ذبح گوشت‌ها نباشند که کاملاً اسلامی است و بسمل گفته شده؟ بچه‌ی بی‌نوای من هم باید گاوش را به جای ماهی قرمز بیاندازند توی تنگ و بگذارد سر سفره‌ی هفت سین.

کشاورز: اولین سؤالی که از او می‌کنم این است که چه می‌خواهد بکارد؟ برنج؟ چای؟ سیر؟ گندم؟ میوه؟ بعد نقشه‌ی دنیا را می‌گذارم جلوی رویش و به ترتیب می‌گویم که این‌ها از کجا به ایران وارد می‌شوند تا بازار کنترل شود. بعد هم یک سر می‌برمش به خانه‌ی شالی‌کاران و چای‌کاران شمال یا گندم‌کاران جنوب تا وضعیت زندگی‌شان را ببیند و شاید درس عبرت بگیرد.

نماینده مجلس: برای این مورد احتیاجی به توضیح نیست. هر چه باشد من پدرش هستم و خیلی چیزها ممکن است متوجه من بشود.

رئیس جمهور: اگر بخواهد رئیس جمهور بشود، اصرارش می‌کنم که همان نماینده‌ی مجلس بشود لااقل.

قاضی: مجسمه‌ی معروفی هست که یک قاضی، ترازویی در دستش است و مثلاً عدالت را اجرا می‌کند. من از آن مجسمه خیلی می‌ترسم. علتش را هم مثلاً نمی‌دانم! دو نقطه چشمک.

خلاصه سراغ خیلی از کارها اگر برود احتمالاً با او به مشکل خواهم خورد. ممکن است بپرسد که خب چه کاره بشود؟ من هم کمی فکر خواهم کرد و به او پیشنهاد می‌کنم روزنامه‌نگار و خبرنگار یا فعال حقوق کودکان یا زنان یا حیوانات یا حتی نباتات، بشود. یا می‌تواند وکیل مدافع بشود و از حقوق مردم دفاع کند. یا نویسنده، سینماگر، هنرمند و یا عکاس بشود و درد مردم را روایت کند. اصلاً بهترین راه این است که از همان اول زندانی بشود. زندانی‌ها حداقل الآن از نظر اجتماعی منزلت و اعتبار دارند.

خنده‌دار نیست

در کوچه و خیابان مردم آویزان می‌شوند و می‌گویند فلانی چرا دیگر در وبلاگت طنز نمی‌نویسی؟ بعد از خودم می‌پرسم، واقعاً چرا طنز نمی‌نویسم؟ بعد برای خودم دنبال سوژه می‌گردم که پرورشش بدهم و کمی نمک رویش بریزم و قر بیآیم و توی پاچه‌ی جماعت کنم. ولی سراغ هر سوژه‌ای که می‌روم می‌بینم به اندازه‌ی کافی طنز است. مثلاً این خود به خود طنز است که از مخارج تبلیغات کاندیداهای انتخابات مجلس انتقاد می‌کنند! این خود به خود طنز است که می‌گویند در کشور بحران وجود ندارد. این‌که تعدادی را مورد رأفت اسلامی قرار می‌دهند. این‌که از کندی اینترنت ابراز بی‌اطلاعی می‌کنند. بعد کم کم احساس می‌کنم اسکل فرضمان کرده‌اند. این است که طنز به جای شیرین بودن، مزه‌ی تلخ و گسی به خودش می‌گیرد و به شکل دردآوری می‌ماسد روی دکمه‌های کیبورد. درد و بدبختی مردم، طنز نیست.

خون دل‌ها

مدت‌هاست ننوشته‌ام راجع‌به دغدغه‌ی هر روزه‌ام. اینجا ننوشته‌ام که هنوز منتظر روزهای سبز هستم. منتظر پیروزی، منتظر آزادی. یک استخوان در گلویم مانده و حنجره‌ام را می‌خراشد انگار. من سبزم. این را خودم می‌دانم. تکلیفم با خودم مشخص است و الآن هم آمده‌ام تا ثبتش کنم. من اعتراض دارم به وضعیت موجود و خواهان تغییرم، ولی مثل خیلی‌ها که خودشان را طرفدار جنبش سبز جار می‌زنند، برای ورود دشمن‌های قسم‌خورده‌ی مملکتم ثانیه‌شماری نمی‌کنم. من نمی‌توانم تحمل کنم مجری‌هایی را که با هیجان و ذوق‌زدگی از بدبختی‌های ما می‌گویند و در اتاق خبرشان بالا و پایین می‌پرند. من در خیابان شعار “رأی ما یک کلام، نخست‌وزیر امام” نمی‌دادم اگر هر دو را قبول نداشتم. من حتی این انقلاب را قبول دارم ولی معتقدم از مسیرش منحرف شده. من برای خائنین سابق و زورگوهای دیروز – مثل مشابه‌های امروزشان – ارزشی قائل نیستم و معتقدم خرابی وضعیت موجود دلیل بر خوب بودن وضعیت گذشته نیست. من مسلمانم و اسلام را باعث عقب‌ماندگی کشورم نمی‌دانم. من ایرانی هستم و معتقدم ارزش هر سرباز کشته شده در راه دفاع از کشور با هزار پادشاه و حاکم برابری نمی‌کند. این‌ها را هم تنها برای خودم می‌نویسم تا یادم نرود چه کرده‌ایم، چطور و با چه کسانی آمده‌ایم و کجا و با چه کسانی می‌خواهیم برویم.

ذره‌ای آرامش

و البته آرامش این نیست که الآن هست.

گاهی آدم مستأصل می‌شود و هر روز که بیدار می‌شود احساس می‌کند نگران است، بدون هیچ دلیل مشخصی. در ذهن خود به دنبال دلیل می‌گردد. به دعوای دیروزش و سردردهای شبانه‌اش می‌رسد و خنده‌اش می‌گیرد و می‌داند این‌ها هیچ‌کدام به تنهایی نمی‌توانند باعث رسوخ کرم‌های خورنده‌ی مغز انسان به داخل جمجمه باشند. به‌طور حتم یک جایی در یک ساعت نفرین شده‌ای، چیزی در آدم منفجر شده است و موجش شیشه‌های پشت چشم را شکسته است. صدایش در گوش پیچیده است و هنوز سوت می‌کشد. ترکش‌هایش ریز و درشت فرو رفته در همه جا. شاید خیلی دور و دیر باشد، ولی این انفجار رخ داده است در گذشته.

و البته آرامش این نیست که الآن هست.

آرامش این نیست که روز و شب برایت فرقی نکنند و صدای سوت گوشت را به سمفونی مگس‌ها تشبیه کنی و بی‌خیالی طی کنی؛ یا این نیست که پا روی شیشه خرده‌ها بگذاری و بدوی تا به کارت برسی و برایت مهم نباشد شیشه‌ها کجا و برای چه شکسته‌اند. آرامش این نیست که دنیا با تمام امکاناتش توانایی تولید اندک هیجانی در تو نداشته باشد. این نیست که در پارک روزنامه بخوانی و دنیا جا به جا شود و تو نفهمی. این لعنتی اسمش یک چیز دیگری است. آرامش نیست.

123...1020...21