بازجویی متهم ردیف اول


– …

-«اسم ام؟میثم.»

– …

-«میثم الله داد.فرزند محسن.متولد هفدهم تیر ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت.»

-…

لبخندیلب های باز مانده اش را می آراید و می گوید :

-«بله،بله.درسته.همین امروز بیست و نه ساله شدم.»

-…

لبخند اش فضای ِ صورت اش را بیشتر اشغال می کند:

-«ممنونم.لطف دارید.»

-…

به صدایی که از آن طرف نور چراغ اتاق می آید نگاه می کند،لبخند روی صورت اش می ماسد و مات و مبهوت به روبه رو خیره می شود.

نور چراغ،مرکز اتاق را روشن کرده.اما دیوارها تاریک اند.دیده نمی شوند.میز چوبی زیر نور چراغ تا شکم میثم قد کشیده است.

-…

آب دهان اش را قورت می دهد و تند تند پلک می زند:

-«ولی من فکر می کردم امروز…! یعنی می خواهم بگویم که…»

-…

-«که…امروز وقت این کار نیست.هست؟»

-…

چشمها را میبندد و دست اش را مستقیم به سمت صدا نگاه می دارد . سرش را به علامت تأیید تند و تند تکان می دهد.

-«بله.درسته.روز خاصی ندارد.»

-…

سرش را ثابت نگاه می داردو دو مرتبهآب دهان را قورت می دهد.چشم ها را به هم می فشارد و مقدار زیادی از هوا را به سرعت از راهبینی بالا می کشد:

-« ببینید.من خیلی کار انجام دادم.»

-…

-«نه،قبول دارم.بیست و نه سال زمان کمی نیست.خیلی بیشتر از کارهایستکه من انجام دادهام.ولی من هنوز زمان دارم.درسته؟»

-…

با لبخندی کج ،چشم هارا سریع باز می کند و می پرسد:

-«چرا مطمئن نباشم؟بی خیال.شوخی نکن.ببین.ببین.تو راست می گویی.کارهای زیادیمی توانستم انجام بدهم.خیلی بیشتر از زمان می توانستم استفاده کنم.ولی هنوز دیر نشده.شده؟»

-…

-«ولی من درس خواندم.کار کردم.یاد گرفتم.عکس گرفتم.داستان نوشتم.»

-…

سرش را آرام پایین می اندازد.نگاه اش سنگین شده است و گوشهای اش سرخ.با لبه میز بازی می کند.چشمان اش قرمز شده اند.یا از دود سیگار یا از روی شرم.صدای اش به سختی شنیده می شود.می گوید:

-«شاید یکی دو تا از عکس هایم.شاید.»

-…

-«نه.دیگر فکر نمی کنم.»

-…

خیلی سریع این موضوع عصبی اش می کند.بلند می شود.محکم روی میز می کوبد.میز روی موزاییک کف اتاق لیز می خورد و صدای اش در فضا می پیچد.فریاد می زند:

-«نه.دیگر چیزی از من باقی نمی ماند.هیچ چیز.همین را می خواستی؟ تازه من که گفتم شاید بماند.شاید.»

صدای اش می لرزد و سرش نزدیک به چراغ شده است.چیزی از آن طرف نور چراغ و اندکی غبار مشخص نیست.بغض اش می ترکد:

-«همین را می خواستی؟می خواستی بشکنم؟فکر می کنی کم به این موضوع فکر می کنم؟»

دست ها را به این سو و آن سو تکان می دهد:

-«ده سال ِ دیگر چه می ماند؟بیست سال دیگر چطور؟اگر بمیرم کسی یاد ام خواهد کرد؟اسم من در کجای تاریخ خواهد ماند؟صد سال دیگر چه کسی می داند که صد سال قبل،من چه کرده ام؟اصلاً اهمیتی خواهد داشت؟این که اسم ام،فقط اسم ام یک بار هم به زبان کسی جاری خواهد شد؟این ها همیشه مرا آزار می دهد.پس یک امروز راحت ام می گذاشتی.الآن هم می دانم که می توانم کاری انجام بدهم.قدمی بردارم.اثری از خودم باقی بگذارم.اگر فرصت داشته باشم.زمان می خواهم.»

-…

-«یک روز؟!؟شوخی می کنی؟!»

-…

-«خب از این یک روزها خیلی داشته ام.درست.ولی الآن خیلی کم است.»

-…

-«حداقل یک هفته.»

-…

همه جا روشن می شود.میثم روی صندلی نشسته و مردم به سرعت از کنارش عبور می کنند.یک تاکسی جلوی اش ترمز می کند و جیغ ترمز تاکسی توی گوش اش می پیچد.یک متری به عقب می پرد.روی کاپوت تاکسی می کوبد:

-«هووووی،عمو.حواس ات کجاست؟»

دور و بر را نگاه می کند.گل فروشی منتظر قرمز شدن چراغ است.اتوبوسی در ایستگاه منتظر تکمیل شدن ظرفیت اش است.باغبانی مشغول آبیاری چمن های بلوار است. نیشخندی می زند و راه می افتد و سرش را تکان می دهد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *