ساعت‌ها دروغ می‌گویند

لئونارد، شخصیت اصلی فیلم Memento از زمان قتل همسرش، حافظه‌ی کوتاه‌مدت خود را از دست داده است. برای این‌که چیزی یادش بماند آن را روی بدنش خال‌کوبی می‌کند و یا از آن عکس فوری می‌گیرد و همان لحظه مطلبی را زیر آن عکس می‌نویسد. لئونارد حتی سی ثانیه قبل را هم یادش نمی‌آید. ولی با همین وضعیت دنبال قاتل همسرش می‌گردد. در صحنه‌ای در کافه، ناتالی که مدارکی از قاتل او تهیه کرده به او می‌دهد و به او می‌گوید: “چرا دنبالش می‌گردی؟ تو که همه چیز رو فراموش می‌کنی!” لئونارد می‌گوید: “انتقام حق همسرمه. این‌که ما چشم‌هامون رو ببندیم، دلیل نمی‌شه که دنیا حرکت نکنه.”

یکی از نزدیکانم که دوست ندارد نامش فاش شود، هفته‌ی قبل از من آدرس گرفته و بلند شده و رفته در خانه‌ی میرحسین. زنگ زده. آیفون را برداشته‌اند و گفته‌اند: “بله؟” گفته: “من با خانم رهنورد کار دارم.” گفته‌اند: “بله؟!” گفته: “من شاگردشون بودم و از مکه برای ایشون سوغاتی آوردم.” یک شال سبز و یک تسبیح برایش آورده بوده. یک نفر در را باز می‌کند و با شلوار گرمکن دم در می‌ایستد و اطلاعات کامل را می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهم به خانم رهنورد بگویم. او هم می‌گوید: “می‌دونم واسه خودتون می‌خواین، این شماره‌ام، این هم اسم و فامیلم!”

من را کشیده کنار و این داستان را تعریف می‌کند. من با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌پرسم: “آخه چرا این‌کار رو کردی؟” با تعجب نگاهم می‌کند. خودم جواب خودم را در دلم می‌دهم: “این‌که ما چشم‌هامون رو ببندیم، دلیل نمی‌شه که دنیا حرکت نکنه”.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

درباره ما…

سال‌ها پیش دکتر عبدالکریم سروش به دعوت انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه تهران، سخنرانی داشت در باب خودشناسی در مثنوی. بدون آن که کلیت بحث را تأیید یا رد کنم، معتقدم در یک جامعه اسلامی آزادی اندیشه و نقد جریانات مختلف از عواملی است که هر چه بیشتر به آن پرداخته شود و در مسیر صحیح هدایت شود موجب تقویت ریشه‌های مذهبی خواهد شد. بر این باورم که ریشه‌های مذهبی تنها وقتی قابل اتکا هستند که پشتوانه‌ی عقلانی داشته باشند. نقطه‌ی قوت جامعه اسلامی در ترویج اسلام تأکید روی عقلانیت و مجاب کردن ناآگاهان و یا حتی مخالفین در یک بستر آرام و سرشار از تعقل بدون تعصب است.

در آن جلسه زمانی که همگان مدتی منتظر ورود دکتر سروش به محل سخنرانی بودند، درب پشت سن باز شد و دکتر سروش با موهای به هم ریخته و ظاهری پریشان وارد شد و بعد از او تعدادی از شاگردانش که دور او حلقه زده بودند وارد شدند. بعد از آن‌ها چند نفر با لباس‌های روی شلوار و ریش‌های غیر آنکادر و ظاهری که همه مشابهش را بارها دیده‌ایم از همان درب و از درب اصلی سالن وارد شدند. جمعیت هاج و واج نظاره می‌کرد و بعضی هم هوو می کشیدند و شاید به هیچ وجه چیزی را که می‌دیدند باور نمی‌کردند. به سروش حمله کردند و سروش در حلقه‌ی شاگردانش از همان دری که آمده بود بیرون رفت. همان‌جا روی سن – جایی که قرار بود دکتر سروش سخنرانی کند – یکی از لباس شخصی‌ها از کول یکی دیگر بالا رفت و رو به حضار فریاد زد:

گوش کن. گوش کن. هوو نکش. این آقا باید بیاد مناظره کنه. هی در می‌ره. ما بهش گفتیم که بیآد مناظره. و…

 

 

از من بپذیرید که لازم به توضیح نیست آقای مصباح یزدی و بقیه از مناظره با شرایط مناسب فرار کردند و اساساً تفکری که به زور متوسل می‌شود را چه به مناظره؟

بعد آمد پایین و با بقیه‌ی همراهان روی کف سن نشستند و شروع کردند به سینه زدن و تکرار ذکر مقدس حسین،حسین. بعد هم بیرون سالن. آن شخص کسی نبود جز کارگردان برجسته مسعود ده‌نمکی.

اخراجی‌های ده‌نمکی نه طنز است، نه جایی برای تأمل دارد. از همان فیلم‌هایی که با تخمه آفتابگردان و لینا لوله‌ای با رنگ طبیعی و روغن بدون ترانس عقدشان را در آسمان‌ها بسته‌اند. فیلمی که با شعور مخاطب به سطحی‌ترین حالت ممکن برخورد می‌کند، چون تفکر پشت آن مشخص است. کارگردانی با آن سابقه نمی‌تواند ساختارهای ذهنی‌اش را تغییر عمده‌ای بدهد. پیام به دوستان این است: «نگذاریم چنین تفکراتی، سازنده‌ی سلیقه‌ی ما باشند».

فروش میلیاردی اخراجی‌ها در حالی است که فیلم خوش ساختی مثل «درباره الی» مورد استقبال چندانی قرار نگرفته است. درباره الی فیلمی در باب «واقعیت» بود. واقعیتی که هر موجودی، مقداری از آن را در خود مخفی کرده است. هر کدام از انسان‌ها و حتی دریا. واقعیتی که در این جهان محکوم به دفن شدن است. صحنه‌های پانتومیم، تأکید کارگردان را بر موضوع فیلم نمایان می‌کند. لانگ‌شات‌هایی از دریا تأییدی بر ابهام است. قصدم بحث بر سر این فیلم نیست که اساتید بسیار بهتر و پخته‌تر از من این کار را انجام داده‌اند.

مشکل از جایی شروع شد که من به اتفاق عده‌ای از دوستان به دیدن فیلم درباره الی رفتم. از یک جمع ده دوازده نفره فقط یکی دو نفر از فیلم خوششان آمد. قبل از خداحافظی نظر دوستان را جویا شدم و از آن‌ها پرسیدم پیام فیلم چه بود؟ تعدادی از جواب‌ها را برایتان می‌نویسم و بابت طولانی شدن مطلب عذرخواهی می‌کنم.

  • منظورش این بود که قبل از سفر باید به خانواده اطلاع بدی.
  • منظورش این بود که وقتی یه اتفاقی می‌افته همه می‌خوان تقصیر رو بندازن گردن هم.
  • می‌خواست بگه وقتی یه اتفاقی می‌افته تازه می‌فهمی که کی منطقیه و کی نیست. مریلا زارعی روی مخم بود.
  • دختره اشتباه کرد دیگه. وقتی می‌دونست الی شوهر داره نباید می‌گفت بیآد. فیلم می‌خواست بگه توی دوستی‌هاتون دقت کنید.
  • می‌گفت لب دریا ویلا نگیری. بچه‌ات رو هم تربیت کنی توی دریا نره. بهش دروغ یاد ندی.
پانوشت:
عکس سوغات سفر سه روزه به شمال. ناقابل.
اعترافات بنده را هم می‌توانید از اینجا بخوانید.
Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

نگاهی به فیلم جاده‌ی انقلابی

فیلم جاده‌ی انقلابی یکی از جدیدترین آثار سینمای آمریکا است که به تازگی نامزد جشنواره‌های سالانه‌ی سینمای آمریکا شده و به دلیل نقش آفرینی دو ستاره‌ی هالیوود یعنی «کیت وینسلت» و «لئوناردو دی کاپریو» زیر ذره‌بین علاقمندان به فیلم قرار گرفته است. جاده‌ی انقلابی از دو منظر بسیار حائز اهمیت است. اول بازی زوج طلایی فیلم تایتانیک بعد از سال‌ها در کنار هم و دوم عنوان فیلم.
کیت وینسلت و دی کاپریو زوجی بودند که در فیلم تایتانیک، خیلی‌ها از آن‌ها به عنوان زوج جاودانه‌ی هالیوود یاد می‌کردند. انتخاب نمادین این دو بازیگر، زندگی بازیگران هالیوود و تصنعی بودن عشق آن‌ها را نشان می‌دهد. شاید کشیدن سیگار بیش از حد برای رساندن مطلب بوده است. زوجی که از دید مردم محله‌ی جاده‌ی انقلابی پنسیلوانیا، بهترین زوج آن اطراف هستند، ولی در بطن ماجرا چنین نیست. زوجی که برای آرامش در زندگی تصمیماتی می‌گیرند که از نظر بقیه بچه‌گانه است. صحنه‌هایی از فیلم اصرار کارگردان بر بازسازی صحنه‌های تایتانیک را به صورت کاملاً عاری شده از عشق نمایان می‌کند. صحنه‌های مشابه خداحفظی آپریل و فرانک – کیت وینسلت و دی کاپریو – بدون این که هیچ گونه احساسی در چهره‌ی هیچکدام دیده شود. صحنه‌ی قرار گرفتن آپریل با دامنی خونی، ما را به یاد رها کردن حلقه‌ی «رز داسون» در اقیانوس می‌اندازد. رقصیدن آپریل با مرد همسایه، بیشتر ما را به یاد رقصیدن در قسمت کارگری کشتی تایتانیک می‌اندازد. اما همه‌ی این‌ها پوستینی است تا بیننده روایت تلخ سرگذشت ساکنین جاده‌ی انقلاب را دنبال کند.
در منظر دوم از دید بنده، این فیلم سرگذشت یک انقلاب را با روایتی انسانی بیان می‌کند. ساختار فیلم بیش از آنکه داستان زن و شوهر جوانی را در پنسیلوانیا روایت کند، یک نوع کالبد شکافی در باب راهی است که یک انقلاب در پیش می‌گیرد. و آینده‌ای که بیشتر انقلاب‌ها به آن خواهند رسید را دنبال می‌کند. صحنه‌های داد و فریاد و عدم تعادل بر حرکات این زوج جوان، نشان از به هم ریخته‌گی و سردرگمی در انقلاب‌ها است. نا امیدی و پوچی احساس‌هایی هستند که بعد از نرسیدن به آرمان‌های انقلاب به سراغ مجریان انقلاب خواهند آمد. رفتن به پاریس و کسب درآمد زن و استراحت مرد یکی از آرمان‌هایی است که زوج در آن به دنبال آرامش می‌گردد. آرامشی که در جاده‌ی انقلاب گم شده است. صحنه‌های عجولانه‌ای همچون مراوده‌ی جنسی زودگذر و بدون روح آپریل با مرد همسایه آن هم در ماشین (باز هم شبیه‌سازی با تایتانیک)، نه تنها از جذابیت داستان نکاسته است، بلکه به ملموس‌تر شدن این رابطه کمک می‌کند. بارداری آپریل و کودکی که در راه دارند نشان از نسلی است که برای ما جوانان ایرانی، بسیار آشنا است. کودکی که برنامه‌های آن‌ها را برای رفتن به پاریس و تصمیم‌گیری در آرامش بر هم می‌زند. در همان حال فرانک پیشنهاد کاری خوبی دریافت می‌کند و به خاطر پول بیشتر، در واقع قید رفتن به پاریس را می‌زند. آپریل تصمیم می‌گیرد فرزند انقلاب خود را سقط کند که از دید او مانع رسیدن به اهداف آن‌ها شده است. فرزندی که ده ماه از زندگیش آن هم در شکم مادرش گذشته و هیچگونه اختیاری از خود ندارد. نزاع‌های آن‌ها و باقی صحنه‌های فیلم در آن زمان تنها به متهم شدن دو طرف، از طرف همدیگر می‌انجامد. مرد معتقد است که زن نباید فکر سقط فرزند را در سر بپروراند و در پنسیلوانیا هم می‌شود پول درآورد و زندگی کرد، و زن معتقد است که شوهرش نه به خاطر بچه، بلکه به دلیل پول پیشنهاد شده حاضر به ترک پنسیلوانیا نیست. و بالاخره در برداشتی که آپریل حتی دوربین را هم برای ثبت صحنه‌ی سقط جنینش پشت در نگه می‌دارد، شاید تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم آغاز می‌شود. فوت آپریل در اثر سقط جنین و فرار دی کاپریو از جاده‌ی انقلابی با سرعت به همراه با گریه. آمدن زوج جدیدی به خانه‌ی آن‌ها که بهترین خانه‌ی آن منطقه است و همه‌ی ساکنین معمولی منطقه که زندگی یکنواختی دارند حسرتش را می‌خورند. در پایان فیلم و اصرار کارگردان مبنی بر پایان ندادن فیلم و وارد کردن زوج جدید؛ که به صورت تلویحی سعی در متصور کردن سرنوشتی مشابه را برای زوج جدید دارد، یاد تعبیری از دکتر شریعتی افتادم. ایشان انقلاب‌ها را – که انقلاب ما هم جزء آن است – در غالب نمودارهای زنگی شکل پشت سر همی تصویر کردند که افول هر یک با اوج گیری دیگری همراه است. دوره‌ی رشد و پیوستن مردم به آن‌ها در شروع و حداکثر شدن استقبال در نقطه‌ی ماکزیمم و ریزش طرفداران به دلیل برآورده نشدن آرمان‌ها و اهداف و همین طور مال خود کردن انقلاب‌ها توسط افرادی خاص و محدود. و در زمان افول یکی، رفته رفته پایه‌های انقلاب بعدی شکل می‌گیرد و همان داستان مجدداً تکرار می‌شود.
پی‌نوشت: بنده به هیچ عنوان با نقد یک اثر هنری – چه عکاسی، چه فیلم و… – از دیدگاه هنری و مفهومی موافق نیستم و به آن اعتقاد ندارم. شاید بتوان از نظر تکنیکی اثری را نقد کرد، ولی مسلماً احساسی که خالق
اثر دارد با برداشتی که بیننده‌ها دارند بسیار متفاوت است. متن بالا تنها برداشت شخصی است و شاید بسیار متفاوت با احساس نویسنده یا سازنده‌ی اثر باشد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

سنتوری یا سه تاری؟

در گوشه و کنار دیدم مطالبی رو که راجع به فیلم سـنـتـوری نوشته شده بود. مطالبی راجع به فروش قاچاق فیلم و توقیف فیلم. و در اظهار نظرها اندکی به اصل فیلم پرداخته شده بود که من مطلب خاصّی – حتـّی از اونهایی که انتظار می‌رفت – ندیدم. حتـّی در کامنت‌ها. حقیقتأ ضریب هوشی ما تا چه اندازه است؟ واقعأ با اون دیدی که شما فیلم رو دیدید، چه قشنگی‌ای داشت این فیلم؟ آیا به این فکر نکردید که از سازنده فیلم‌های اجـاره نشیـن‌ها و گـاو چنین فیلم سطحی‌ای بعید است؟ واقعأ منظور مهرجویی اعتیاد به مواد مخدّر بوده یا اعتیاد به چیز دیگر؟ شما فیلم را دیدید و عبای علی را ندیدید؟ اصلأ نمی‌خوام نظر مهرجویی رو تأیید کنم یا رد کنم. اصلأ نمی‌خوام بگم خط فکری مهرجویی رو قبول دارم. هرگز. به نظر من یک نوع زیاده‌روی در این فیلم دیده می‌شد. مثل اجاره‌نشین‌ها. فقط می‌خوام بگم پشت این پوسته‌ای که فیلم داره و جالبه که بعضی‌ها به راحتی ردش می‌کنند، یه سناریوی مخفی نهفـته است. رهــبـر ما در جوانی سه تار می‌زده. اسمش علی هست. عبا می‌اندازه. دستش مجروحه. روی صحنه است. مردم ما عاشق این حکومت بودند. با اون عشق بازی کردن. ازش چیز یاد گرفتن. و به مرور ازش زده شدن، به علّت‌های مختلف که شاید یکیش جاه‌طلبی مسؤلان باشه. سراغ آدم دیگه‌ای می‌رن. حرف‌های دیگه‌ای می‌شنون. علی تنها می‌شه. سوسیس سرخ می‌کنه. چرا سوسیس؟ چرا تخم مرغ نه؟ برای کفترها دونه می‌ریزه. این کفترها نشونه چه کسانی هستن؟ و….

دوستان من؛ سطحی نگری در بعضی اوقات از شما بعیده.اصولأ مهرجویی این فیلم رو برای اکران نساخته. این رو مطمئنم. مهرجویی این فیلم رو برای خونه من و شما ساخته. برای این که همه ببینن. چرا سادگی می‌کنید؟ همه این فیلم رو دیدند، در زمانی که باید می‌دیدند. این فیلم به منازل شما نفوذ کرد. و باعث دلسوزی‌تون شده که آخی، چرا فیلمش رو دزدیدن؟ !طفلکی حتمأ کلّی ضرر کرده!خودش می‌گه من نصف فروش رو قرار بود بدم به مؤسسات ترک اعتیاد. اون وقت ما دوره می‌افتیم و براش پول جمع می‌کنیم. ایرادی نیست. ولی همون قدر بدونید که این فیلم برای این کار پایه‌ریزی شده. ساخته شده برای اینکه شما بدون سانسور توی منزل ببینید. اصلأ و ابدأ موافق کامل سناریو این فیلم نیستم، ولی سیاست مهرجویی رو توی این پروسه و زدن حرفش صد در صد تحسین می‌کنم. ندیدم سکانسی توی این فیلم که بی‌هدف پردازش شده باشه. شخصیّتی ندیدم که جایی در حکومت و جامعه کنونی ما نداشته باشه. شخصیّت که چه عرض کنم، حتّی برای سوسیس هم برنامه‌ریزی شده. باید بگم که از نظر مهرجویی این سناریو به دو بخش تقسیم شده.

  1. آنچه گذشته،تا اینجای کار.
  2. پیش گویی آینده و راه درمان از نظر شخص نویسنده.

این‌که علی رو به تدریس بیاره و اعتیادش رو ترک کنه. و دیگه توی اون شهر پررنگ و ریا نره. و به قول خود علی پرپر نشه. اگه این فیلم رو دیدید، توصیه می‌کنم با این پیش زمینه یک بار دیگه این فیلم رو ببینید. در ایّام عید که حتمأ مشغله کمتری دارید. و به جای دیدن فیلم‌های صد تا یه غاز سیما یه کار متفاوت و جسورانه ببینید.

پانوشت: باز هم می‌گم که اصلأ موافق نظر مهرجـویی نیستم. فردا نیآین ما رو ببرین زندان.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

کنستانتین و تفکر مسیحی – یهودی

گفته می شود پانصد سال بعد از میلاد مسیح – تقریباً زمان ظهور اسلام – تازه مسیحیت قدرت گرفته بوده و جنگ های سختی بین بت پرستان روم باستان و مسیحیان درگرفته بوده است.در آن زمان پادشاهی در روم حکومت می کرده به نام کنستانتین که برای جلوگیری از جنگ و البته برای تداوم حکومت خود،دین مسیحیت را با بت پرستی ترکیب می کند و دین جدیدی به نام مسیحیت نوین پایه گذاری می کند تا هم مورد قبول بت پرستان باشد و هم ندای آسمانی مسیحیان را خاموش کند. به این دلیل کنستانتین معروف می شود به پادشاهی که برقرار کننده تعادل بین نیروهای خیر و شر است.خود کنستانتین اصلاً مسیحی نبوده و در بستر مرگ غسل تعمید داده شده است.

در دین مسیحیت نوین از عیسی ابن مریم (ع) به عنوان فرزند خدا یاد می شود و ایشان را فاقد فرزند و همسر معرفی می کند.و همین طور به صلیب کشیدن ایشان را پایان زندگی دنیوی ایشان می داند.کلیسای کاتولیک به شدت از این نظریه حمایت می کند.از طرفی دیگر گفته می شود صومعه صهیون که در طول تاریخ وظیفه حمایت از اصل دین مسیحیت را برعهده دارد به صورت مخفیانه هنوز هم به فعالیت خود ادامه می دهد و در طول تاریخ نوابغی چون داوینچی در آن انجام وظیفه کرده اند.

فیلم کنستانتین یقیناً یکی از فیلم هایی است که با تفکرات این چنینی ساخته شده و انصافاً پرداخت بسیار خوبی دارد.شخصیت های داستان همگی شخصیت های افسانه ای هستند.خود کنستانتین که توضیح داده شد.گابریل که نمادی از جبرئیل است.لوسیفر که استعاره ای از شیطان است.بالتازار که نشانی از ازرائیل است.و مید نایت که به عقیده من نشانی از خداست.داستان این فیلم تماماً حول این محور می چرخد که شیطان هم از قدرتی برابر با خدا برخوردار است و بقیه فرشتگان به قدرت او و به نیروی انتخاب انسان حسادت می کنند و آن ها هم می خواهند به قدرت برسند.سرنیزه قدرت شرایط را برای تولد فرزند شیطان بر روی زمین فراهم می کند.دو خواهر که دو قلو هستند و یکی از آنان خودکشی کرده و برای همیشه روحش دچار عذاب در جهنم خواهد بود و دیگری کارآگاه پلیس است.شیطان خواهر ِ زنده را برای تولد فرزندش انتخاب می کند و کنستانتین با کمک خدا سعی در جلوگیری از تولد فرزند شیطان دارد.تمامی دیالوگ ها و جلوه های ویژه این فیلم از ظرافت خاصی برخوردار است.مثلاً تاکسی که برای شهر لوس آنجلس است جلوی دوربین جوری ترمز می کند که تنها کلمه انجل آن به معنی فرشته دیده می شود.یا زمانی که صحنه هایی از جهنم یا مرگ مقطعی را نشان می دهد زمان می ایستد و در آن زمان ایستاده اتفاقاتی در دنیای دیگر به تصویر کشیده می شوند.همانطور که کنستانتین در کافه کنار خیابان به انجلا می گوید دو دقیقه در جهنم مانند یک عمر زندگی در این دنیاست.در صحنه دیگری میدنایت در بار ِ خود نشسته و سیگار می کشد که کنستانتین به دیدن او می رود و اخباری از اتفاقات پیرامون خود به او می دهد.او می گوید که صحنه های عجیبی دیده است.می گوید فکر می کند شیاطین می خواهند عبور کنند و به این دنیا بیایند.میدنایت می گوید آشتی بزرگ ابرقدرت ها برقرار است،و این امکان ندارد.بالتازار که نمادی از ازرائیل است در اتاق میدنایت است و با کنستانتین که به نوعی نمادی از انسان نیز هست درگیری لفظی پیدا می کند.وقتی این درگیری بالا می گیرد و می خواهند برخورد فیزیکی با هم داشته باشند مید نایت به شدت عصبانی می شود و بر سر آنها فریاد می رند که در خانه من نباید با هم تماس داشته باشیدو باید تعادل برقرار باشد.در صحنه اول فیلم دیده می شود که سرنیزه قدرت در لای پرچم نازی مخفی شده است و در زیر زمین دفن شده است که جوانی در مکزیک آن را پیدا می کند و مستقیم با نیروی ماورائی به سمت لس آنجلس حرکت می کند.این مطلب را می رساند که هیتلر قبلاً سرنیزه قدرت را در دست داشته و می خواسته مقدمات تولد فرزند شیطان را فراهم کند.همه می دانند که هالیوود متأثر از قدرت مالی و نفوذ سیاسی یهودی ها است و این بی شک در ساخت چنین فیلم هایی تأثیرات بسیاری دارد.

شاید همه فکر کنند که صحنه پایانی فیلم صحنه کنار رودخانه و صحبت انجلا و کنستانتین است،ولی بعد از حدود ده دقیقه تیتراژ پایانی صحنه آخر به نمایش در می آید و در آن کنستانتین که سیگار را ترک کرده فندکش را بر روی یادبود قبر چز کریمر می گذارد و …

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn