داستان ِ یک روز ِ ساده

گویی کلمات هم سرنوشت اشان با من عجین شده است.دیگر کلمه ای به ذهنم نمی رسد که کاربرد داشته باشد.
سرم محکم به سنگ بر خورد می کند.
و سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود.آن چنان شنیده می شود که انگار هیچ صدایی هیچ گاه وجود نداشته است. کم کم همه جا تاریک می شود.
بالای ِ سرم سنگ می گذارند.و شروع می کنند به خاک ریختن روی ِ آن.از لا به لای ِ سنگ ها خاک روی ِ صورتم می ریزد.
خیلی چیزهای ِ دیگر می بینم.
آن طرف تر همسرم را می بینم و یاد ِ تبلیغ فیلم ِ لیلی و مجنون می افتم.
چقدر آدم برای تشییع آمده اند.راننده تاکسی ِ بدبخت هم آمده.من را در قبر می گذارند.روی ِ صورتم را پس می زنند.چشم ام به روزنامه دست عموی مادرم که صد سالش است می افتد.
“خروج غرب از بن بست با بسته پیشنهادی ِ ایران.”
چقدر سریع کارها انجام می شود.می گویند مرده روی زمین نمی ماند این است.
موبایل ام زنگ می زند.مادرم است.راننده تلفن را از جیب ام بر می دارد.
-الو،سلام خانم.شما میتونید بیآین اینجا؟پسرتون حالش خوب نیست…بله ما قبل از میدان ِ توحید هستیم.
می فهمم که دارم می میرم.سرم را به صندلی عقب تکیه می دهم.نفس عمیقی می کشیم.بدن ام شروع به لرزیدن می کند.چشمان ام را می بندم.صداهای ِ مبهم می شنوم.حواس ام را از دست داده ام.همه چیز ایستاده.ترس تمام ِ وجودم را فرا گرفته.موبایل ام زنگ می زند.تاکسی نگاه می دارد.می بینم که مسافر ِ بغلی پیاده می شود.راننده کنارم می آید و با ترس نگاه ام می کند.زنگ می زند به آمبولانس.
می گوید:
-یک نفر توی ِ ماشین ِ من مرده.
با غر غر یک دویست تومانی دیگر به راننده می دهم.زیر ِ پل ِ همّت احساس می کنم قلبم تیر می کشد.دستهای ام یخ می کنند.پاهایم می لرزند.به پل ِ حکیم که می رسیم احساس می کنم سر ِ انگشتهای ِ پاهایم سرد شده اند.نه از جنس ِ سرد شدن های همیشه.آری.
در گوشم یک نفر داد می زند:
-انقلاب؟
-بله قربان.
سوار می شوم.کرایه را قبل از هر کاری می دهم.
-این دویستی رو عوض اش کن.
-چشه مگه؟
-خرابه آقا.عوض اش کن.
-از فضا که نیومده.از همکارهاتون گرفتم دیگه.
نگاهم به تبلغ ِ فیلم ِ کنار ایستگاه ِ تاکسی می افتد.
«لیلی و مجنون»
چراغ سبز می شود.خوابم می آید.در فکر فرو می روم که چرا کاری که خودم را ارضاء کند ندارم؟!موبایلم زنگ می زند.پیاده می شوم و کرایه را پرداخت می کنم.تلفن را جواب می دهم.
-سلام مادر.
-سلام.خوبی پسرم؟صبح ات به خیر.
-ممنونم.صبح شما هم به خیر.
-یادت نره امروز قسط ِ وام رو بدی ها.
– نه مامان.الآن میرم بانک.چشم.
-باشه.مراقب ِ خودت باش.
-چشم مامان.فعلاً خداحافظ.
-خداحافظ.
آن طرف تر صدای ِ بوق و صدا می آید.یکی از منتظرین ِ چراغ ِ سبز خوابش برده است ماشین اش آرام به منتظر ِ جلویی که خوابش نبرده برخورد کرده.چیزی نشده.
سر ِ چهار راه جوانی روزنامه فروش را می بینم.روزنامه ایران تیتر زده:
“خروج غرب از بن بست با بسته پیشنهادی ِ ایران.”
به سر ِ کوچه می رسم.در انتظار ِ تاکسی!
به بیلبورد ِ روبروی خیابان نگاه می کنم:
«چگونه می توان یک …… را دوست داشت؟!؟»
ماشین اول می رسد.
– انقلاب؟
-تا پل مدیریت میرم آقا.
سوار می شوم.
خیلی وقت است که دیگر اتفاق هیجان انگیزی در زندگی ام نمی افتد.صبحانه می خورم.با همسرم خداحافظی می کنم و از خانه بیرون می آیم.از سوپر مارکت کنار ِ خانه یک عدد آب پرتقال ِ طبیعی خریدم.شنیده ام که از مصنوعی اش بهتر است برای ِ سلامتی.در راه بازوانم را می مالم تا از خواب آلودگی در آید.مثل ِ همیشه تا سر ِ خیابان پیاده می روم تا سوار ِ تاکسی شوم.در راه یک بنز SL از کنارم رد می شود و من مثل همیشه حسرت داشتن اش را می خورم.چیز ِ خاصـّی نیست.خیلی وقت است که این حسرت در دلم است.
کودکی دست ِ مادرش را گرفته و به مدرسه می رود.پیر مردی در جهت مخالف آنها با روزنامه ای در یک دست و نون بربری و عصا در دست دیگر خیلی آرام راه می رود.

امروز هم مثل همه روزهای دیگر است.خیلی ساده و خیلی معمولی.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn