پارادوکس

راستش رو بخوای بین این دو نوع نگارش گیر کردم. یعنی یه جورایی نمی‌دونم ادبی بنویسم یا محاوره‌ای. خداییش تقصیر خودم هم نیست. بعد از دانشگاه رفتن و چند سال توی بخش‌های صنعتی کار تخصصی کردن، بالاخره کارخونه‌ای که توش کار می‌کردم بسته شد. من موندم و علی و حوضش. از هر جا هم که پیشنهاد کار داشتم، خداییش چنگی به دل نمی‌زد. یه جورایی خرج و دخل نمی‌خوند. خلاصه تصمیم گرفتم درس و مدرک و تجربه‌ی کار صنعتی رو بذارم در کوزه و آبش رو بخورم. رفتم یه آلونک توی بازار آهن برای خودم گرفتم و از صبح تا شب با بازاری جماعت سر و کله می‌زنم. این شده که گاهی مجبورم توی بعضی جاها مهندس بازی در بیآرم، بعضی وقت‌ها مجبورم بازاری باشم و با راننده و کارگر و کلاه‌بردار و اینا سر و کله بزنم. اینجا هم که می‌نویسم همین‌طور. بعضی وقت‌ها ادبی و با نگارش صحیح می‌آد و من هم می‌نویسمش، گاهی هم همین‌جوری یلخی و خودمونی می‌آد.

البته این‌ها فقط دو تا جنبه از شخصیت منه که به نظرم تعداد جنبه‌ها خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. به نظرم هر کدوم از ماها یه جاهایی راست‌گو هستیم، یه جاهایی دروغ‌گو. یه جاهایی شجاع هستیم، یه جاهایی ترسو. یه جاهایی مؤدبیم، یه جایی بی‌چاک و دهن.

خلاصه رفقا اگه کم‌رنگیم و کم می‌آیم و می‌ریم واسه اینه که شب‌ها کف بازار می‌خوابیم و در به در دنبال یه لقمه نونیم. زندگی شاید همه‌ی اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. واقعیه و باید پذیرفتش و باهاش کنار اومد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

84 دیدگاه برای «پارادوکس»

  1. سلام.. بعد از مدت ها.. حالا جدای از خستگی امیدوارم خوب و سر حال باشی..
    الان این متن رو که خوندم تازه معنی اون جمله ی «شب‌ها کف بازار می‌خوابیم» رو فهمیدم :دی
    زندگی بلا پایین زیاد داره میثم .. اینا هم میگذره و به جاهای خیلی صیقلیش میرسی به زودی.. یعنی امیدوارم همین نزدیکی باشه واست

    ..
    در مورد سبک نوشته هم من بیشتر محاوره ای رو دوس دارم.. مخاطب رو بیشتر جذب میکنه
    دیگه همین….. شب خوش :)

  2. سلام و خسته نباشید
    دقیقا همینه
    زندگی اون چیزی نیست که ما فکر می کردیم
    خیلی سخته
    و گاهی هم خیلی آسون
    امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی در کنار همه سختیاش و راحتیاش
    منم نظر مهدیه رو دارم
    محاوره ای درکش راحت تره
    من می پسندم
    در کل بگم هر چی تو بنویسی ما می خونیم و لذت می بریم

  3. رفیق به نظرم فرق نداره.که کتابی باشه یا ادبی…روزمره نویسی بهتره محاوره ای باشه…نوشته های جدی و طنز اجتماعی برای تاثیر گذاری بهتر به نظرم بهتره کتابی باشه
    در کل ما که میخونیمت چه باشی چه نباشی…امیدوارم وضعیت کارن خوب شه
    ولی حاجی اینجای کامنتت بدجور ته و اعماقمونو سوزوند( زندگی شاید همه‌ی اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم )

  4. میثم نمیدونم اصلاً در حدی هستم که توصیه ای کنم یا نه…قطعا نیستم.اما به وبلاگ به دید یه وبلاگ نگاه کن…تو پستهات اکثرا واقعا دلچسبند.البته سوای اون نقدها که یه کمی فضای وبلاگ رو متفاوت از اون چیزی که بود کرد…به نظرم گاهی خوبه فقط بنویسی…حتی اگه شده یه پاراگراف…واسه تصلای خاطر خودت:)
    مخلصیم:)

  5. چه قدر جات خالی بود داداش میثم گل

    اما امیدوارم همین حضور کمرنگت هم ادامه داشته باشه

    در مورد ادبیات و نوشته هات هم که دیگه حرفی نیست و می دونی کلی طرفدارشم

    اوضاع و احوال اقتصادی هم که ما در این شرکت مان از صبح تا شب مگس می پرونیم و به قول معروف همه چیز آرومه ،من چه قدر خوشحالم

  6. خب نوشته های روزمره اگر محاوره نوشته بشه بهتره
    ولی به گمان من شما ببینید چطور راحت تر می تونید بنویسید بهتره
    نمیشه یه قالب اجباری نوشت که
    مثلا ً من قدیم ها محاوره می نوشتم و کتابی نوشتن سختم بود
    این روزها کتابی می نویسم و محاوره نوشتن سختم شده !
    با این حال این طور به نظر می رسه که طرفداران محاوره نویسی بیشتره

  7. حاجی اگه خوب درمیاد بگو ما هم در اینجا رو تخته کنیم بیایم آهن فروشی. به جان خودم راس میگم.
    در مورد نحوه محاوره، حاجی یه زمانی ما رو نقد میکردی که چرا انقدر بال بال میزنیم از اینور به اونور. خودتم که مبتلا شدی!
    من فکر میکنم مث من راحت باش. ببین بنظر من خیلی ضایعس که آدم همیشه یه جور باشه. آدم کف میکنه. گند میزنه.
    بعدشم، کلمات مثل ابزار میمونن. بزار اصن یجوری مثال بزنم متوجه بشی داداش. مثلاً تیرآهن رو با انبر دست نمیشه برید، باس اره داشته باشی، ولی سیم مفتول رو میشه. لووول
    خلاصه میخوام بگم بسته به مفهومی که میخوای منتقل کنی و حال و هوای خودت، بد نیست که نحوه محاوره هم تغییر کنه.

  8. خاب محاوره ای یه جور به دل میشینه و ادبی هم یه جور دیگه.جفتش میتونه خوب باشه.حالا این که تو کدوم سبک موفق تری،با مراجعه به همین پست های خودت و مقایسه یه پست ادبی و یه پست به زبان محاوره بفهمی که تو کدوم موفق تر بودی.

    دیگه زندگی هم خرج داره.وبلاگ که نون و آب نمیشه واسه آدم!میگیم کف بازارم سیم اینترنت بکشن که شما از همونجا آپ کنی نوشته هاتو!!!:دی

  9. سلام
    شما توی نگارشتون گیر کردید و من هم توی این جمله شما:
    بعضی وقت‌ها مجبورم بازاری باشم و با راننده و کارگر و کلاه‌بردار و اینا سر و کله بزنم…..

    حس خوبی بهم دست نداد که” کارگر و راننده “رو بغل دست” کلاهبـــــــــــــــــــــــردار”نوشتید..توالی اینها با هم چه معنایی میتونه داشته باشه؟

  10. از اونجایی که متن هاتو با صدای خودت تو ذهنم می خونم توروخدا محاوره ای بنویس!!!!!!!! اصلا ادبی نمی شه!!!!!!!! همین چند روز پیش یکی داشت در مورد مونیتور کردن بازار و نوسان قیمت فلزات صحبت می کردم براش از ایده چند سال پیشت تعریف کردم ! همان پروژه کذایی !!!!! به یادت هستیم!

  11. همه مون یه جورایی گیر کردیم
    شایدم گیر نکردیم ! شاید تنها راه ادامه دادن اینه که آدم چند تا وجه رو با هم داشته باشه
    اصلاَ اینطوری متعادل می شه شخصیتش و وجودش
    و خیلی بهتره اگه دیگران سعی نکنن آدمو با یه وجه یا حتی همه ش قضاوت کنن

    گاهی فقط لازمه بذارن باشی و سعی کنی ادامه بدی

    موفق باشی بچه کف بازار

  12. زندگی هیچوقت اونی نیست که انتظارشو داریم. بازاری یا مهندس با هر زبونی که نوشتی حرفت همیشه به دل میشینه. اتفاقا اگر همیشه ادبی می نوشتی من یکی به سلامتی روحیت شک می کردم. ما همه به دنبال همون یه لقمه نونیم ولی آخر شب دلمون خوشه به اینکه تو این دربه دری تنها نیستیم. نوشته های همدیگه رو که می خونیم مطمئن میشیم هنوز آدمیم حتا اگر کار و زندگی چهره هامون رو از آدمیت انداخته باشه. بنویس. کاری هم به ادبی و غیر ادبیش نداشته باش. روحت ادبیه! پس همه جوره قبولت داریم

  13. میثم یه نسخه جدید داشتی جواب میداد همه‏ی کامنتاتو، چی شد؟ دیگه تولید نمیشه؟؟ به خدا می‏تونست تکی بازار ماکروسافت رو بگیره تو دستش ( دیگه خودت بازاری ای اینا رو بیتر میدونی )

    عاجزانه خواهان بازگشت دوباره‏ی میثم ۲ هستیم … با تشکر، ستاد چشم به راهان ِ پاسخ ِ کامنت پاشویه

  14. میثم،۲و۳ متهیبود که نمیومدم نت.
    ذهنم مشغول بود.داشتم فکرمیکردم و به یه نتایجی رسیده بودم
    امشب اومدم نت و به پاشویه سر زدم و رسیدم به این پستت.
    شاید باورت شه ولی با خوندن جمله ی آخرت مسخ شدم.
    چون دقیقا تو این هفته به این نتیجه رسیده بودم که:

    زندگی شاید همه‌ی اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. واقعیه و باید پذیرفتش و باهاش کنار اومد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *