سلام آخر

یه جوری رفتم تو اتاق که بیدار نشه. اون روزها هوا خیلی سرد بود. و کوه‌های روبروی بیمارستان از همیشه سردتر و خشک‌تر به نظر می‌رسیدن. همیشه وقتی می‌رفتم تو اتاقش یه هدفون توی گوشش بود و داشت با چشمهای درشت مشکی رنگش کوهها رو نگاه می‌کرد. نگاهش روی کوه‌ها بود، ولی خودش انگار یه جای دیگه بود.

وقتی خبر بیماریش رو شنیده بودم یادمه تقریبأ برآم غیر قابل باور بود.یه جورایی به عدل خدا شک کرده بودم.ولی بعد از یه مدّت انگار خدا خودش آدم رو قانع می کنه.دیگه وقتی چهره اش رو می دیدیم یواش یواش باورمون می شد که واقعأ مریض شده و معلوم نیست چی پیش میآد.

ولی رفتم تو اتاقش خواب نبود،موزیک هم گوش نمی داد،ولی بیدار هم نبود.ناله می کرد.جوری که دلم نمی اومد از خدا بخوام نگهش داره.اصلأ توی زبونم نمی‌چرخید از خدا همچین چیزهایی بخوام.کوچیکتر و ضعیف تر از این حرفها بود که بتونه این دردها رو تحمّل کنه.و بی گناه تر از اون بود که آدم دلش بیآد توی باتلاق زندگی دامنش رو آلوده کنه.

چشمهاش رو باز کرد.مژه های بلندش انگار روی چشمهاش سنگینی می کرد.یه نگاهی بهم کرد و با تعجب بهم سلام کرد.این آخرین سلامش بود،و بعد دوباره با ناله چشمهاش رو روی هم گذاشت.

حالا وقتی میرم پیشش می دونم که خیلی راحته،ولی هنوز دلم از اعماقش می سوزه.این روزها یه جمله خیلی توی گوشم زنگ می‌زنه:

“اون به شکل اسرار آمیزی برای همه ما برنامه داره.بعضی ها دوستش دارن.بعضی ها هم ندارن.”

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

پای استدلالیون چوبین بُوَد؟

کی می‌تونه خدا رو اثبات کنه؟ اصلأ چند نفرمون می‌تونیم چهار تا دلیل منطقی و بر پایه شواهد علمی بیآریم که آفرینش چی هست و اسرارش چیه؟ حالا اصلأ این حرف مولانا که می‌گه: (پای استدلالیون چوبین بود،پای چوبین سخت بی تمکین بود) درسته؟ یا چون نمی‌شد اون زمان همه چیز رو اثبات کرد از راه میان‌بر عرفان وارد عمل شدن و حتـّی راههای علمی رو نفی کردن. واقعأ نمی‌شه همه چیز رو با کمک عقل اثبات کرد؟ اصلأ عشق ایجاد می‌شه بدون این که علمی پشتش باشه؟ حالا توضیح می‌دم که واسه چی اصلأ این سوال‌ها برام مطرح شده.

خیلی وقت بود که ذات وجود خدا برآم سوال شده بود. تا جایی که توی خود مکـّه اصلأ به وجود خدا هیچ ایمانی نداشتم و وقتی روبروی کعبه نشستم و به کعبه نگاه کردم، گفتم آخه یعنی چی تو همیشه بودی؟ یعنی چی همیشه هستی؟ اصلأ مگه می‌شه همیشه باشی؟ یعنی تا کــِـی؟ الکی فیلممون کردی. حالا از یه طرف به خاطر فشارهای عقل سنّتی که توی این بیست و چند سال این جوری تربیت شده بود هی زبونم رو گاز می‌گرفتم که بچـّه کفر نگو. ولی دیگه زدم به سیم آخر. بهش گفتم من این جوری قبولت نمی‌کنم. چیزی که نمی‌تونیم اثباتش کنم. با نشونه هم کار من حل نمی‌شه. باید دلیل علمی بیآرم برآت. اون وقته که می‌تونم بپرستمت. آخه الآن بلند شم بچرخم دور خونه‌ات که چی بشه؟

گذشت. چند ماهی گذشت. یه شب بی‌خوابی زده بود به سرم. نصفه شب داشتم برنامه علمی تلویزیون می‌دیدم. راجع به ماهیّت سیاه چاله‌های فضایی بود. توی این برنامه یه سری بحث‌ها می‌کرد که خیلی برآم جالب بود و پایه خیلی از تفکـّرات من شد.

جهان ما پر هست از سیاه چاله های فضایی که همشون دارن جهان رو با یه سرعت‌هایی به سمت خودشون می‌کشن. این سیاه چاله‌ها مثل یه قیف‌های دو سر می‌مونن. که از اون طرفشون هیچ خبری در دست نیست و هیچ اطلاعی راجع بهش ندارن. فقط کلیّت سیاه چاله قابل درکه و این که چه فرآیندی داره انجام می‌شه. این سیاه چاله‌ها فاصله‌های خیلی زیادی دارن با کره زمین ما. ولی کل منظومه ما با همون نظمش خیلی تدریجی داره به سمت برآیند این سیاه چاله‌ها حرکت می‌کنه. گفته می‌شه توی مرکز این سیاه چاله‌ها اجسام با سرعت نور حرکت می‌کنن. تا اینجا رو داشته باشین.

از یه طرف دیگه مطرح شد که فضانوردان که به فضا می‌رن و از جو خارج می‌شن و سرعتشون از یه حـّدی که بیشتر می‌شه ساعتشون نسبت به ساعت‌های روی زمین چند ده هزارم ثانیه عقب‌تر می‌مونه. یعنی یک ثانیه ما روی زمین با زمان اون‌ها متفاوته. جالب اینه که هر چی سرعت بیشتر بشه این تفاوت زمان بیشتر می‌شه. و طبق محاسبات دقیق به این نتیجه رسیده شده که اگه سرعت به سرعت نور برسه زمان به صفر میل می‌کنه. یعنی زمان می‌ایسته و اصلأ نسبیّت زمان این جوری کاملأ مصداق پیدا می‌کنه.

حالا بریم سراغ سیاه چاله. فکر می‌کنین اگه روز موعود فرا برسه و ما وارد یکی از این سیاه چاله‌ها بشیم چه اتفاقی می‌افته؟ زمان چه معنی پیدا می‌کنه؟ بعد توی اون سرعت و اون شتاب برای ما چه اتفاقی می‌افته؟ ما اگه با سرعت نور حرکت کنیم و با سر وارد سیاه چاله بشیم یک تار موی ما در عرض یک ثانیه سیصد هزار کیلومتر با سر ما فاصله پیدا می‌کنه. چی از ما باقی می‌مونه؟ حالا این رو بسط بدین به کوه‌ها و دریاها و همه موجودات روی زمین و خارج از زمین. چه اتفاقی می‌افته؟ حالا پیشنهاد می‌کنم با این پس زمینه فکری و با علم به این مطلب یک بار دیگه سوره واقعه رو بخوانید.

بعد از اثبات این مطلب که زمان خودش مخلوقه و کاملأ نسبی هستش، و شاید بزرگترین سوال من در راه اثبات خدا بود، از چیزی که قبلأ اسمش رو گذاشته بودم ایمان به خدا و جهان‌بینی حالم به هم خورد. این که فقط به حرف گوش کنی و سوالی توی ذهنت مطرح نشه. من پیشنهاد می‌کنم همه یه بار حداقل با جرأت خدا رو نفی کنن و بعد ببینن مرد اثبات وجودش هستن یا نه. لازم به ذکره من این نشونه‌ها رو توی چیزهایی که اصلأ ماها قبول نداریم بیشتر پیدا کردم تا توی سخنرانی و یا کتب علماء دین. مثلأ من توی موزیکی که برای شما گذاشتم بیشتر به این حقیقت رسیدم. یعنی بیشتر شبیه دیدمش. مثلأ من توی کارتون عصر یخبندان و جایی که موجود بانمک این کارتون داشت با یه ماشین زمان بازی می‌کرد این قضیه رو دیدم و حس کردم اینها به آفرینش بیشتر فکر می‌کنند تا اونهایی که رساله می‌نویسن. البته نظر شخصی منه. بهشت و جهنم ما اونطرف سیاه چاله هست؟ ابدیـّت معنی داره؟ آیا با عشق (در صورت وجود) می‌شه به همه این‌ها جواب داد؟

زمان نسبی هست. مکان نسبی هست. به نظر من نسبیت‌ها عقل رو از دریافت واقعیت دور می‌کنن. به شدت مشتاق روزی هستم که دیگه برآم سوالی نباشه و جواب همه سوال‌هام رو بگیرم. و این کار جسم نیست. کار روح هست. به امید رهایی از این قفس.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn