Everything is about Money

شب جمعه بود. همه‌ی فامیل دعوت شده بودیم خونه‌ی آقا رضا این‌ها. فرشته خانم – زن آقا رضا – سفره‌ی رنگین انداخته بود و کلی غذای خوشمزه چیده بود. از قرمه سبزی و لوبیا پلو بگیر تا لازانیا و بیف استراگانف. آقا رضا چند وقتی بود که کارهایش به مشکل برخورده بود. فرشته خانم مدام می‌نشیند و به باعث و بانی خراب شدن کار آقا رضا فحش می‌دهد. نشد یک بار برویم خونه‌‌ی آن‌ها و ماهواره‌‌ی‌شان بر روی کانال صدای آمریکا نباشد. از مأمور نیروی انتظامی که می‌آید در کوچه‌‌ی‌شان کشیک می‌دهد فحش می‌دهد تا آن بالا بالایی. خانواده‌ی ما از آن‌ها هستند که همیشه باید برای رسیدنشان به مهمانی دست به دعا بشوی. حسین آقا که تحصیل کرده‌ی آمریکا است، همیشه از همه دیرتر می‌آید. آدم نرمالی هست و با نگاهی به نسبت دموکرات به قضایا نگاه می‌کند.
از آن طرف زهرا خانم و فاطمه خانم – خواهرهای حسین آقا و آقا رضا – از اول انقلاب و قبل از اون، فعالان سیاسی بودند. اعلامیه پخش می‌کردند، تظاهرات می‌کردند، به جبهه‌ها کمک می‌کردند و در انتخابات‌ها حسابی دنبال اخبار بودند. زهرا خانم در جنگ شوهرش را از دست داده و شوهر فاطمه خانم که از دانشجوهای تسخیر کننده‌ی لانه‌ی جاسوسی بوده، در حال حاضر در یک شرکت خصوصی کار می‌کند. محمد آقا – شوهر فاطمه خانم – در این چند سال همیشه در پروژه‌های بزرگ دولتی کار می‌کرده. ولی از وقتی رئیس جمهور مردمی – به جای رئیس جمهورهای غیرمردمی قبلی – سر کار آمدند، ایشان را هم از کار بی‌کار کردند و مردم رو به جای ایشان گذاشتند سر کار.
مردهای فامیل همگی ردیف روبروی تلویزیون نشستند و کنترل دست آقا رضا است. بقیه هم مجبورند که برنامه‌ی کانال صدای آمریکا را نگاه کنند. زن‌ها هم در آشپزخونه مشغول کارهای نهایی برای یه پذیرایی مفصل هستند.
بلافاصله بعد از شام، جنگ بر سر شستن ظرف‌ها شروع می‌شود. بعد از چند دقیقه شکست خورده‌ها به طرف سالن پذیرایی می‌آیند. بعد از آن‌ها هم پیروز شده‌ها با چای و شیرینی به جمع اضافه شدند. فرشته خانم که انگار درسش را خوب حفظ کرده، یواش یواش از پله‌های منبر بالا می‌رود و شروع می‌کند به ایراد سخنرانی راجع به فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها. می‌گوید که در تلویزیون دیده یک نفر به خودش نارنجک بسته و در یک فروشگاه که زن و بچه اسرائیلی‌ها در حال خرید کردن بودند، خودش و آن‌ها را منفجر کرده است. هنوز صحنه‌ها‌ی انفجار برج‌های دوقلوی تجارت جهانی جلوی چشمم رژه می‌روند، که چطور فرشته خانم برای کشته شدگان دل می‌سوزاند و بالا و پایین می‌پرید. انگار که بلانسبت آقا رضا بالای برج گیر افتاده.
فرشته خانم از راکت‌های حماس می‌گوید که اگر آن‌ها راکت‌پرانی نمی‌کردند و سر جای‌اشان می‌نشستند، الآن اسرائیل به غزه حمله نمی‌کرد. زهرا خانم و فاطمه خانم با همدیگر حرف می‌زنند و سعی می‌کنند نشنوند که فرشته خانم چی می‌گوید. همیشه از این جور بحث‌ها – آن هم در خانه‌ی آقا رضا این‌ها – فراری هستند. آقا رضا با صدای بلندی که به طور واضح شنیده شود شروع می‌کند به فحش دادن به سران جمهوری اسلامی که: «ما خودمان هزار تا مشکل داریم. این‌ها اگه حماس رو انگولک نمی‌کردن، حماس هم برای اسرائیل شاخ‌بازی در نمی‌آوردن». اصغر آقا معتقده که خون بچه‌های غزه الآن گردن رهبر و رئیس جمهور ایران هست. می‌گوید: «که اگه انقلاب نمی‌کردیم، این بچه‌ها هم کشته نمی‌شدن. این همه هم جوون توی جنگ کشته نمی‌شدن. این‌ها هم این‌قدر بخور بخور نمی‌کردن و نشسته بودن توی قم درسشون رو می‌دادند».
همین‌طور که صورت زهرا خانم داشت برافروخته می‌شد، محسن که از همه‌ی برادرها کوچک‌تر بود، من را کشید به سمت خودش و گفت: «اون موقع که من توی جبهه شیمیایی شدم، آقا رضا خونه‌ی کوچیک میدون خراسونش رو فروخت و یه خونه توی فرشته خرید». بعد هم یه چشمکی به من زد که خیلی معنا داشت.
تازه موتور آقا رضا داشت گرم می‌شد که زهرا خانم حرفش رو قطع کرد و گفت: «چرا حرف بی‌ربط می‌زنی؟ شما می‌گی اون‌ها جز جنگیدن با دست خالی چه راهی دارند؟ نتیجه‌ی صلح یاسر عرفاتی‌اشون رو هم دیدم. این‌ها باید بزنن دهن هر چی صهیونیسته سرویس کنند. نمی‌شه که آدم یه عمری با ذلت زندگی کنه». فاطمه خانم رو کرد به فرشته خانم و گفت: «فرشته جون؛ تو که بچه‌ی یهودی رو دیدی، بچه‌های غزه رو هم دیدی؟ یا برای این‌که حالت بد نشه، زدی اون کانال؟ آدم باید انصاف داشته باشه».
بچه‌ها داشتند توی حال بازی می‌کردند که با بالا رفتن صداها توجهشان جلب شد. بزرگترها هم که دیدند بچه‌ها نگاهشان می‌کنند، ناخودآگاه ساکت شدند و تریبون را دست محمد آقا – که فرد میانه رویی بود – سپردند. محمد آقا گفت: «کشتن زن و بچه – چه اسرائیلی و چه فلسطینی – دل همه رو به درد می‌آره. ولی تعداد بچه‌های اسرائیلی به هیچ وجه با فلسطینی‌ها قابل قیاس نیست. نمی‌شه هم آدم ساکت بنشینه و نگاه کنه. خداییش اگه ما جای اون‌ها بودیم، چه انتظاری داشتیم؟». بزرگترها محو صحبت‌های محمد آقا بودند. حسین آقا نگاهش به تلویزیون بود و گوشش با محمد آقا. من هم داشتم به فیلمی که سارا پیشنهاد داده بود و من همان روز دیده بودم فکر می‌کردم. فیلم تاریخچه‌ای از سرزمین فلسطین و درگیری‌ها، همراه با آمار موثق بود که کلی هم جایزه گرفته بود.
توی همین هاگیر واگیر، ساناز – دختر کوچولوی آقا رضا – کنترل تلویزیون رو برداشت و زد یکی از این کانال‌های عربی. نانسی عجرم داشت تبلیغ کوکاکولا می‌کرد و بچه‌ها هم شروع کردند با آهنگش رقصیدن. محسن بلند شد و سیگارش رو از جیبش در آورد و رفت توی بالکن.
بچه‌ی آقا رضا این‌قدر قشنگ می‌رقصید که همه بحث رو فراموش کردند و شروع کردند به دست زدن برای ساناز. نانسی جلوی بیلبورد کوکاکولا می‌خوند، ساناز می‌رقصید، همه دست می‌زدند.
فیلم پیشنهادی: Occupation 101
Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

بازجویی متهم ردیف اول


– …

-«اسم ام؟میثم.»

– …

-«میثم الله داد.فرزند محسن.متولد هفدهم تیر ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت.»

-…

لبخندیلب های باز مانده اش را می آراید و می گوید :

-«بله،بله.درسته.همین امروز بیست و نه ساله شدم.»

-…

لبخند اش فضای ِ صورت اش را بیشتر اشغال می کند:

-«ممنونم.لطف دارید.»

-…

به صدایی که از آن طرف نور چراغ اتاق می آید نگاه می کند،لبخند روی صورت اش می ماسد و مات و مبهوت به روبه رو خیره می شود.

نور چراغ،مرکز اتاق را روشن کرده.اما دیوارها تاریک اند.دیده نمی شوند.میز چوبی زیر نور چراغ تا شکم میثم قد کشیده است.

-…

آب دهان اش را قورت می دهد و تند تند پلک می زند:

-«ولی من فکر می کردم امروز…! یعنی می خواهم بگویم که…»

-…

-«که…امروز وقت این کار نیست.هست؟»

-…

چشمها را میبندد و دست اش را مستقیم به سمت صدا نگاه می دارد . سرش را به علامت تأیید تند و تند تکان می دهد.

-«بله.درسته.روز خاصی ندارد.»

-…

سرش را ثابت نگاه می داردو دو مرتبهآب دهان را قورت می دهد.چشم ها را به هم می فشارد و مقدار زیادی از هوا را به سرعت از راهبینی بالا می کشد:

-« ببینید.من خیلی کار انجام دادم.»

-…

-«نه،قبول دارم.بیست و نه سال زمان کمی نیست.خیلی بیشتر از کارهایستکه من انجام دادهام.ولی من هنوز زمان دارم.درسته؟»

-…

با لبخندی کج ،چشم هارا سریع باز می کند و می پرسد:

-«چرا مطمئن نباشم؟بی خیال.شوخی نکن.ببین.ببین.تو راست می گویی.کارهای زیادیمی توانستم انجام بدهم.خیلی بیشتر از زمان می توانستم استفاده کنم.ولی هنوز دیر نشده.شده؟»

-…

-«ولی من درس خواندم.کار کردم.یاد گرفتم.عکس گرفتم.داستان نوشتم.»

-…

سرش را آرام پایین می اندازد.نگاه اش سنگین شده است و گوشهای اش سرخ.با لبه میز بازی می کند.چشمان اش قرمز شده اند.یا از دود سیگار یا از روی شرم.صدای اش به سختی شنیده می شود.می گوید:

-«شاید یکی دو تا از عکس هایم.شاید.»

-…

-«نه.دیگر فکر نمی کنم.»

-…

خیلی سریع این موضوع عصبی اش می کند.بلند می شود.محکم روی میز می کوبد.میز روی موزاییک کف اتاق لیز می خورد و صدای اش در فضا می پیچد.فریاد می زند:

-«نه.دیگر چیزی از من باقی نمی ماند.هیچ چیز.همین را می خواستی؟ تازه من که گفتم شاید بماند.شاید.»

صدای اش می لرزد و سرش نزدیک به چراغ شده است.چیزی از آن طرف نور چراغ و اندکی غبار مشخص نیست.بغض اش می ترکد:

-«همین را می خواستی؟می خواستی بشکنم؟فکر می کنی کم به این موضوع فکر می کنم؟»

دست ها را به این سو و آن سو تکان می دهد:

-«ده سال ِ دیگر چه می ماند؟بیست سال دیگر چطور؟اگر بمیرم کسی یاد ام خواهد کرد؟اسم من در کجای تاریخ خواهد ماند؟صد سال دیگر چه کسی می داند که صد سال قبل،من چه کرده ام؟اصلاً اهمیتی خواهد داشت؟این که اسم ام،فقط اسم ام یک بار هم به زبان کسی جاری خواهد شد؟این ها همیشه مرا آزار می دهد.پس یک امروز راحت ام می گذاشتی.الآن هم می دانم که می توانم کاری انجام بدهم.قدمی بردارم.اثری از خودم باقی بگذارم.اگر فرصت داشته باشم.زمان می خواهم.»

-…

-«یک روز؟!؟شوخی می کنی؟!»

-…

-«خب از این یک روزها خیلی داشته ام.درست.ولی الآن خیلی کم است.»

-…

-«حداقل یک هفته.»

-…

همه جا روشن می شود.میثم روی صندلی نشسته و مردم به سرعت از کنارش عبور می کنند.یک تاکسی جلوی اش ترمز می کند و جیغ ترمز تاکسی توی گوش اش می پیچد.یک متری به عقب می پرد.روی کاپوت تاکسی می کوبد:

-«هووووی،عمو.حواس ات کجاست؟»

دور و بر را نگاه می کند.گل فروشی منتظر قرمز شدن چراغ است.اتوبوسی در ایستگاه منتظر تکمیل شدن ظرفیت اش است.باغبانی مشغول آبیاری چمن های بلوار است. نیشخندی می زند و راه می افتد و سرش را تکان می دهد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

داستان ِ یک روز ِ ساده

گویی کلمات هم سرنوشت اشان با من عجین شده است.دیگر کلمه ای به ذهنم نمی رسد که کاربرد داشته باشد.
سرم محکم به سنگ بر خورد می کند.
و سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود.آن چنان شنیده می شود که انگار هیچ صدایی هیچ گاه وجود نداشته است. کم کم همه جا تاریک می شود.
بالای ِ سرم سنگ می گذارند.و شروع می کنند به خاک ریختن روی ِ آن.از لا به لای ِ سنگ ها خاک روی ِ صورتم می ریزد.
خیلی چیزهای ِ دیگر می بینم.
آن طرف تر همسرم را می بینم و یاد ِ تبلیغ فیلم ِ لیلی و مجنون می افتم.
چقدر آدم برای تشییع آمده اند.راننده تاکسی ِ بدبخت هم آمده.من را در قبر می گذارند.روی ِ صورتم را پس می زنند.چشم ام به روزنامه دست عموی مادرم که صد سالش است می افتد.
“خروج غرب از بن بست با بسته پیشنهادی ِ ایران.”
چقدر سریع کارها انجام می شود.می گویند مرده روی زمین نمی ماند این است.
موبایل ام زنگ می زند.مادرم است.راننده تلفن را از جیب ام بر می دارد.
-الو،سلام خانم.شما میتونید بیآین اینجا؟پسرتون حالش خوب نیست…بله ما قبل از میدان ِ توحید هستیم.
می فهمم که دارم می میرم.سرم را به صندلی عقب تکیه می دهم.نفس عمیقی می کشیم.بدن ام شروع به لرزیدن می کند.چشمان ام را می بندم.صداهای ِ مبهم می شنوم.حواس ام را از دست داده ام.همه چیز ایستاده.ترس تمام ِ وجودم را فرا گرفته.موبایل ام زنگ می زند.تاکسی نگاه می دارد.می بینم که مسافر ِ بغلی پیاده می شود.راننده کنارم می آید و با ترس نگاه ام می کند.زنگ می زند به آمبولانس.
می گوید:
-یک نفر توی ِ ماشین ِ من مرده.
با غر غر یک دویست تومانی دیگر به راننده می دهم.زیر ِ پل ِ همّت احساس می کنم قلبم تیر می کشد.دستهای ام یخ می کنند.پاهایم می لرزند.به پل ِ حکیم که می رسیم احساس می کنم سر ِ انگشتهای ِ پاهایم سرد شده اند.نه از جنس ِ سرد شدن های همیشه.آری.
در گوشم یک نفر داد می زند:
-انقلاب؟
-بله قربان.
سوار می شوم.کرایه را قبل از هر کاری می دهم.
-این دویستی رو عوض اش کن.
-چشه مگه؟
-خرابه آقا.عوض اش کن.
-از فضا که نیومده.از همکارهاتون گرفتم دیگه.
نگاهم به تبلغ ِ فیلم ِ کنار ایستگاه ِ تاکسی می افتد.
«لیلی و مجنون»
چراغ سبز می شود.خوابم می آید.در فکر فرو می روم که چرا کاری که خودم را ارضاء کند ندارم؟!موبایلم زنگ می زند.پیاده می شوم و کرایه را پرداخت می کنم.تلفن را جواب می دهم.
-سلام مادر.
-سلام.خوبی پسرم؟صبح ات به خیر.
-ممنونم.صبح شما هم به خیر.
-یادت نره امروز قسط ِ وام رو بدی ها.
– نه مامان.الآن میرم بانک.چشم.
-باشه.مراقب ِ خودت باش.
-چشم مامان.فعلاً خداحافظ.
-خداحافظ.
آن طرف تر صدای ِ بوق و صدا می آید.یکی از منتظرین ِ چراغ ِ سبز خوابش برده است ماشین اش آرام به منتظر ِ جلویی که خوابش نبرده برخورد کرده.چیزی نشده.
سر ِ چهار راه جوانی روزنامه فروش را می بینم.روزنامه ایران تیتر زده:
“خروج غرب از بن بست با بسته پیشنهادی ِ ایران.”
به سر ِ کوچه می رسم.در انتظار ِ تاکسی!
به بیلبورد ِ روبروی خیابان نگاه می کنم:
«چگونه می توان یک …… را دوست داشت؟!؟»
ماشین اول می رسد.
– انقلاب؟
-تا پل مدیریت میرم آقا.
سوار می شوم.
خیلی وقت است که دیگر اتفاق هیجان انگیزی در زندگی ام نمی افتد.صبحانه می خورم.با همسرم خداحافظی می کنم و از خانه بیرون می آیم.از سوپر مارکت کنار ِ خانه یک عدد آب پرتقال ِ طبیعی خریدم.شنیده ام که از مصنوعی اش بهتر است برای ِ سلامتی.در راه بازوانم را می مالم تا از خواب آلودگی در آید.مثل ِ همیشه تا سر ِ خیابان پیاده می روم تا سوار ِ تاکسی شوم.در راه یک بنز SL از کنارم رد می شود و من مثل همیشه حسرت داشتن اش را می خورم.چیز ِ خاصـّی نیست.خیلی وقت است که این حسرت در دلم است.
کودکی دست ِ مادرش را گرفته و به مدرسه می رود.پیر مردی در جهت مخالف آنها با روزنامه ای در یک دست و نون بربری و عصا در دست دیگر خیلی آرام راه می رود.

امروز هم مثل همه روزهای دیگر است.خیلی ساده و خیلی معمولی.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

به برهنگی ِ آسمان

یقه خدا رو گرفتم. سوار ِ ماشینش کردم و در رو قفل کردم. یه داد زدم سر ِش که یه وقت در نره تا حرف‌هام باهاش تموم بشه. مردم چرا من را اینطوری نگاه می‌کنند؟ با حرص نگاهش می‌کنم.

بهش می‌گم:

بگو ببینم. ردیفی؟ حال می‌کنی؟ خر تر از من گیر نیاوردی بری توی مخش؟

بعد شروع می‌کنم به فحش دادن به خودم:

آخه گوسفند! چند بار بهت گفتم گول این شر و ور ها رو نخور. ایناهاش. این هم خدا. آخه ریدن تو مخت که فکر می‌کردی یکی می‌شینه اون بالا و می‌گه تو این کار رو کردی و اون کار رو نکردی؟ واقعاً سگ ِ خر به تو شرف داره مرتیکه‌ی احمق.

خدا داره از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه. به آدم‌هایی که با تعجّب به ماشین ما نگاه می‌کنن و مخصوصاً به من.

می‌گم:

بگو ببینم. چرا این همه مردم رو سر ِ کار گذاشتی؟ یعنی چی که تو نمی‌میری؟ خب نمیر. چی کارت کنم. چرا ما باید ریاضی یاد بگیریم ولی نتونیم ستاره‌ها رو بشمریم؟ندونیم یه عدد تقسیم بر صفر چی می‌شه؟ معنی ِ بی‌نهایت چیه؟ نفهمیم دو تا خط ِ موازی کجا همدیگه رو قطع می‌کنن. واسه چی باید بدونیم اکسیژن چیه، وقتی نمی‌دونیم از کجا اومده؟ اصلاً به قول همین رفیق خودمون. چی توی صدای تپش ِ قلب هست؟ از کجا می‌آد این انرژی؟ با بنزین کار می‌کنه؟ آخه تو چی کار کردی؟ اگه راست می‌گی یکی دیگه مثل ما درست کن. یه موجود ِ دیگه. آخه مگه می‌شه؟ تو بتونی از یه قطره آب، این مردک لندهو ِ کج و کوله رو درست کنی؟ می‌خوای بگم دمت گرم؟ نه داداش. وقتی می‌گم دمت گرم که بفهمم چی کار کردی. به من هم یاد بدی. ببینم واسه چی می‌گی عذابتون می‌دم؟ می‌دونی این چند وقتی که پیدات نمی‌کردم، فهمیدم که تو خودت هم معنی عذاب رو نمی‌فهمی؟ نمی‌دونی درد ندونستن چیه. به خدا نمی‌دونی نفهمیدن چه دردیه.

بغضم می‌ترکه.صدایم عوض می‌شه. داد می‌زنم ولی انگار صدای خودم نیست. یه جوری انگار لب و لوچه‌ام آویزونه صدایم می‌لرزه:

به خدا نمی‌دونی چه دردیه! باز قرار شد من مهمونت بشم باز مخ ما رو گذاشتی توی فرقون و دور شهر می‌چرخونی؟ به چی می‌خوای برسی؟ مریضی؟ این کارها یعنی چی؟خوشت می‌آد بندازمت توی ِ فنجون و در رو ببندم؟

خدا روش رو بر می‌گردونه و نگاهم می‌کنه. فقط نگاه. نه ترسی دارم از نگاهش و نه احساسی.

می‌گم:

چیه؟ نگاه می کنی؟

روش رو برمی‌گردونه و دوباره به آدم‌هایی که توی ترافیک هاج و واج من رو نگاه می‌کنن، خیره می‌شه. یه لبخند شیرین می‌زنه. انگار که خوشش می‌آد من رو عصبانی کنه.

بلند گریه می‌کنم و داد می‌زنم:

میثم خاک بر سرت. می‌بینی چقدر احمقی؟ این خدا بود که این همه وقت دنبالش می‌گشتی. بیا. این همه وقت خودت رو سر کار گذاشتی. این همه به در و دیوار و آسمون و زمین خیره شدی که این رو پیدا کنی. چیه؟ کم آوردی؟ از سادگیش؟ از چیش کم آوردی که نمی‌خوای باور کنی خودشه؟ د ِ زر بزن یابو. از چی کم آوردی پسر؟ نمی‌تونه این قدر ساده باشه؟ نمی‌تونه این قدر راحت باشه؟ این قدر بدبختی که می‌خوای همه چیز رو ثابت کنی؟ هنوز نفهمیدی مخت اندازه یه فندق هم نیست؟ جدی نفهمیدی یا ما رو خر فرض کردی؟

نمی‌دونم انگار که هیچ حرفی ندارم بهش بزنم. الکی بیچاره رو گرفتم و آوردمش توی ماشین نشوندم. هیچ تحرکی توی چهره‌اش نمی‌بینم. ای خدا این مردم چرا من رو این جوری نگاه می‌کنن؟ چرا این جوری نگاه‌ام می‌کنن؟

یه کم آروم می‌شم. دیگه قطره قطره اشک‌هام خیلی آروم از کنار چشم‌هام لیز می‌خورن. دیگه روی‌ام نمی‌شه برگردم و نگاهش کنم.
آروم‌تر از قبل می‌گم:

رفیق، یعنی همین زمانی که داریم زندگی کنیم فقط این داستانها رو داریم؟ جون میثم قول می‌دی که بعدش دیگه چیزی ندونسته نداشته باشیم؟ من که نمی‌دونم داریم کجا می‌ریم. تو که می‌دونی بگو کجا داریم می‌ریم. تا کی باید بریم؟ تو فقط یه چیز بگو. فقط یه چیز. بگو عشق کی شروع می‌شه؟

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

مدرنیته و اتوبوس کهنه

این روزها نبود؛

صبح از خواب بیدار شدم. بخار اکالیپتوسی که از بالای تخت هر روز صبح به پوستم می‌خورد دیگه داشت تکراری می‌شد. از کنار تخت کنترل مرکزی که دیگه سایزش خیلی کوچیک شده بود رو برداشتم. با حرکت چشم و فرستادن سیگنال‌های عصبی، منوی صبحانه و روزنامه گویا رو انتخاب کردم. خیلی وقت بود که دنیا سرعت گرفته بود. از آشپزخانه صدای جوش آمدن آب به گوش می‌رسید. شروع کردم به نوشتن فصل جدید داستان.

تقریباً هر چیزی که در ذهنم می‌گذشت روی صفحه نمایش جلوی تخت به کلمات تبدیل می‌شد. به راحتی می‌تونستم انتخاب‌ها رو از بین افکار ثبت شده کنار بذارم و با نگاه در کناری ذخیره کنم. کلمات مختلف با معانی مترادف زیر کلمه مورد نظر به صورت جایگزین نقش می‌بستند. نرم افزار خود به خود بهترین انتخاب‌ها را پیشنهاد می‌کرد که تقریباً همیشه بهترین انتخاب‌ها بودند. یک فصل از داستان را روی تختم نوشتم. برای هواخوری و ورزش کردن تصمیم گرفتم به پارک روبروی خانه برم. در خانه را باز کردم. هوا کمی سرد شده بود و تازه پائیز در حال خودنمایی بود. از این تاکسی‌های هوایی خوشم نمی‌آمد. انگار هر لحظه امکان داشت روی سرم بیافتد. آخه اونقدر سرعت داشتند که گاهی موهای آدم رو به هم می‌ریختن. از کوچه رد شدم تا به پارک رسیدم. نگاهم افتاد به اتوبوسی که سال‌ها قبل آنجا رها شده بود. حالا دیگر آهنش هم به درد کسی نمی‌خورد. شیشه‌های شکسته و صندلی‌های زوار در رفته. آینه‌ای که تقریباً چیزی از توش معلوم نبود. تقریباً هیچ استفاده‌ای از این اتوبوس نمی‌شد.

به پارک رفتم و شروع به دویدن کردم. با دیدن اتوبوس یاد قدیم افتاده بودم. ترانزیستوری که توی مغزم کار گذاشته بودم و تقریباً هر فعالیّت فوق برنامه‌ای که می‌خواستم با اون انجام می‌دادم رو فعال کردم. فقط کافی بود فکر کنم که فلان موزیک رو می‌خوام، تا برآم پخش بشه. اون هم نه از طریق هدفون و این داستان‌ها. از طریق سلول‌های عصبی. یه آهنگ قدیمی به یاد گذشته انتخاب کردم. زمانی که یادم می‌آید این روزها نبود. اتوبوس رو نگاه می‌کردم و می‌دیدم که چه چیزهایی در اثر این‌که نتونستن خودشون رو با شرایط تطبیق بدن فراموش شدن و از بین رفتن. اون‌هایی که سوار بر همین اتوبوس‌ها با سرعت زیاد این طرف و اون طرف می‌رفتن و به سرعت و زیبایی اتوبوس‌شون افتخار می‌کردن. اون‌ها تغییر رو می‌دیدن ولی از اتوبوس پیاده نمی‌شدن. همه جای شهر رو می‌گشتن و از توی اتوبوس به بقیه آدم‌ها نگاه می‌کردن. همیشه می‌خواستن سوار باشن. حتی زمانی که اتوبوس باید نوسازی می‌شد، اون‌ها با اصرار سوار بر اتوبوس می‌شدند؛ می‌خندیدند و هر روز دور شهر می‌زدند.

آره، سنّتی بودن و قدیمی فکر کردن و قدیمی نوشتن، تقریباً اون‌ها رو از دور خارج کرده بود. آخه دیگه الآن کی می‌ره تو اتوبوس بشینه و دود بخوره و توی دست انداز بیافته. اتوبوسی که دیگه نه لاستیکی برآش مونده و نه موتوری. به جز صدای کر کننده موتورش چی برای ملت داره؟ به جز آلودگی شهرمون به چه کار دیگه‌ای می‌آد؟ حتّی قراضه‌اش که توی این شهر مونده، چشم آدم رو ناراحت می‌کنه و آلودگی بصری داره. بگذریم از اینکه دیگه سوختش پیدا نمی‌شه.

این همون فصلیه که توی رختخواب نوشتم. و می‌دونم که تنها چیزی که امروز با این کنترل مرکزی و ترانزیستورهای داخلی و شبکه‌های بی‌سیم نمی‌تونم عوضش کنم “گذشته” است. “زمانه”. من نمی‌تونم به گذشته برگردم. شاید اگر اتوبوس و مسافرهاش هم به این فکر بودن الآن جای خودشون رو با تاکسی‌های هوایی شخصی و مسافرهاش عوض کرده بودن.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn