کشتیِ ناخدا

ناخدا روی عرشه ایستاده بود و پیپ می‌کشید. نزدیک غروب آفتاب بود و مه غلیظی هوا را گرفته بود. همه نگران بودند که مبادا کشتی به صخره‌ای برخورد کند. طوطی روی شانه‌ی ناخدا سر تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «داریم می‌رسیم. داریم می‌رسیم». ناخدا وزنش را از روی پای قطع شده‌اش که اطباء یک چوب به جایش گذاشته بودند برداشت و به طرف کابین رفت.

جاشوهای جوان مشغول تمیز کردن کف زمین بودند. دریا متلاطم بود و با هر موج مقداری آب به کف کشتی می‌ریخت. جاشوها با خواندن دسته‌جمعی سرود “زنده‌باد کشتی ناخدا” کف کشتی را تمیز می‌کردند. همیشه همین کارشان بود. چه دریا صاف بود و هوا آفتابی، چه دریا متلاطم و هوا طوفانی!

سکان‌دار سیگارش را خاموش کرد و چشمانش را تنگ، تا شاید جلو را بهتر ببیند ولی بی‌فایده بود. از غروب متنفر بود و صبح را دوست داشت. ده ساعتی می‌شد که بی‌وقفه خیره به دریا مانده بود. به سکان‌دار کسی توجه لازم را نمی‌کرد. کارش را دوست داشت و همیشه از این‌که کار مهمی دارد و کشتی در دستان اوست به خودش افتخار می‌کرد. ولی این موضوع که بقیه هیچ‌وقت اهمیت کار او را درک نمی‌کردند آزارش می‌داد. شاگرد نوجوانش سکان را گرفت و از او خواست تا کمی استراحت کند.

چند ساعت بعد ناخدا به تخت نرم خود رفت به این امید که فردا به ساحلی برسند. یکی از جاشوها که هنوز هم بوی عرق می‌داد در زد و وارد اتاق ناخدا شد. لباسش را درآورد و رفت پیش ناخدا…

سکان‌دار حمام کوتاهی گرفت و به رختخواب رفت. خیره شد به قطرات باران که خودشان را محکم به شیشه‌های کابین می‌کوبیدند. پتو را تا زیر گلو بالا کشید و خودارضایی شبانه‌اش را شروع کرد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

قاب عکس

سلام. با این که متن این هفته را آماده کرده بودم، در آخرین دقایق تصمیم گرفتم آن را برای هفته‌ی بعد نگاه دارم و این هفته به دو علت تریبون را در اختیار شما قرار دهم. عکسی که در بالا می‌بینید یکی از کارهای مجید سعیدی است. اگر عکس را در بالای متن نمی‌بینید می‌توانید از [اینجا] استفاده کنید. مجید سعیدی عکاس خبری است که دو روز قبل در خانه‌اش بازداشت شد و هارد دیسک او هم گرفته شد. از طرف دیگر استاد عباس معروفی – استاد داستان نویسی – که هفته‌ی قبل نامه‌ای در اعتراض به نتایج انتخابات به همراه جمعی از هنرمندان منتشر کرد، در آخرین پست وبلاگش که دیروز منتشر کرد فقط نوشته است:

دیگر نمی‌نویسم.


به این دو دلیل این پست را به همراه همه‌ی کامنت‌هایش تقدیم می‌کنم به این دو عزیز.
از شما دوستان می‌خواهم تا با موضوع عکس بالا، یک داستان کوتاه در قسمت کامنت‌ها بنویسید. هر داستان از یک کامنت بیشتر نشود. می‌توانید در صورت تمایل بیشتر از یک داستان بنویسید.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

تراژدی نارسیوس

سال‌ها بعد که در قبر می‌گذاشتنم و خاک روی صورتم می‌ریختند، باز هم فکر آن روز اعصابم را خرد می‌کرد و خودم رو لعنت می‌کردم.

تصمیم گرفته بودم تعقیبش کنم. چندی بود که این موضوع مثل خوره قصد نابودی روح من را کرده بود. بیرون طوری باران می‌بارید که صدایش در خانه می‌پیچید. همسرم در آشپزخانه سرگرم درست کردن املتی بود که او دوست داشت. فلفل‌های تند و قطعه قطعه شده. گوجه فرنگی و تخم مرغ. ساعت یازده بود که از اتاق خواب بیرون آمد و یک‌راست به سمت پنجره رفت. دستش را به بلندترین جایی از پرده را که دستش می‌رسید گرفت و با قدرت کشید. پرده و چوب پرده با هم کنده شدند و بر زمین افتادند. صدای باران شدت گرفت. منظره روبرو به‌راستی دیدنی بود. یک پارک بزرگ با درختانی جوان و باران خورده. در وسط پارک آبگیر بزرگی بود که قطره‌های باران روی آن می‌رقصیدند. پنجره را باز کرد و صورتش را بیرون گرفت و «ها» کرد. بخار از دهانش بیرون آمد. فریادی کشید و برگشت و به خانه نگاه کرد. لبخندی زد و یک سی دی از کنار تلویزیون برداشت و در پخش گذاشت. صدایش را زیاد کرد و به آشپزخانه رفت. همسرم به استقبالش آمد و او را در آغوش گرفت. بعد از ناخنکی که به املت زد، برگشت و روی کاناپه‌ی روبروی آشپزخانه، که بالای آن یک بوم بزرگ نقاشی با سه رنگ پخش شده زرد و قرمز و سیاه به دیوار زده شده بود، نشست. سیگار بلک استون توت‌فرنگی را روشن کرد. بوی سیگارش بامبوهای روبان قرمز خورده را هم مست کرد.
با مایو و رکابی و پای برهنه، سوار بر دوچرخه از خانه بیرون زد. پشتش جوری راه افتادم که متوجه من نشود. از سعادت آباد تا میدان ونک را با دوچرخه رکاب زد. دور میدان ونک، کنار آن رستورانی که همیشه یک مرد با کت و شلوار، با موهای از پشت بسته شده جلوی درش می‌ایستاد توقف کرد و دوچرخه را به دیوار تکیه داد. به هیچ وجه اهمیت نمی‌داد که خیس شده. این‌طرف و آن‌طرف را نگاهی کرد و بعد شروع کرد به داد زدن:

«رستوران و کافی شاپ اوفو، در محیطی عاشقانه پذیرای شماست. زوج‌های عزیز بفرمائید طبقه دوم».

لحنش چیزی شبیه همان مردی بود که هر روز آنجا می‌ایستاد و همین جملات را می‌گفت. برگشت و با پای برهنه از وسط خیابان گذشت و به داخل میدان رفت. از لابه‌لای حوضچه‌ها رد شد و به مرکز میدان رسید. شروع کرد بلند بلند به تقلید صدای رفسنجانی و قرائتی. چند نفری دورش جمع شدند و خندیدند. پس از دقایقی – انگار که هنوز خیلی کار برای انجام دادن داشته باشد – راهش را از بین جمعیت باز کرد و به ضلع جنوبی میدان رفت و بعد هم خیابان ولیعصر. از وسط خیابان و بی‌اعتنا به خودروها شروع به دویدن کرد.

به مغازه فرش فروشی رسید. از پشت ویترین با چشم‌های گرد شده به داخل نگاه کرد. شیشه ویترین را شکست و بر روی یک قالی دستباف قم نشست. لبه‌های قالی را رو به بالا نگاه داشت. قالی از روی بقیه قالی‌ها بلند شد و در خیابان به پرواز درآمد. به زحمت به دنبالش راه افتادم. در خیابان‌ها حرکت می‌کرد. بلند شد و روی قالی ایستاد و دست‌ها به اطراف باز کرد و چشم‌هایش را بست. قالی کم کم به زمین نزدیک شد و به زمین خورد. اهمیتی نمی‌داد که پایش زخم شده. به سمت مغازه اسباب‌بازی فروشی رفت و ویترینش را برانداز کرد. به داخل مغازه رفت و قایق کوچکی که پشت ویترین بود را برداشت و از مغازه بیرون زد. قایق را در جوی خیابان ولیعصر انداخت و سوارش شد. با سرعت از بین درختان ویراژ می‌داد. داشتم از نفس می‌افتادم که توقف کرد. از روی قایق کوچولو پیاده شد و به مغازه «صوتی-تصویری» رفت و یک دستگاه پخش بزرگ برداشت و بیرون آمد. نگاهش در نگاه من گره خورد. ولی انگار که من را نشناخت، یا اینکه اهمیت نداد. نفسم در سینه حبس شد که نکند فهمیده است که در تعقیبش هستم. دستگاه پخش را در قایق گذاشت و روشنش کرد. صدایش را زیاد کرد و دوباره مسیر را ادامه داد تا اینکه به بیمارستان رسید.

زمان ازدواجم بود که پسر دایی سیزده ساله‌ام در اثر بیماری سرطان خون و بعد از شیمی درمانی‌های سخت، از دنیا رفت. حدود یازده سالم که بود، با خواهرم در خانه تنها می‌ماندیم که مادرم برای پرستاری از مادربزرگم به بیمارستان برود. سال‌های سختی بود. دیدن مادری که هر بار از بیمارستان برمی‌گشت، خسته‌تر و شکسته‌تر می‌شد. با خود فکر می‌کردم که اگر مادرم ذره‌ای از احساسی که من نسبت به مادرم دارم را نسبت به مادرش داشته باشد، این غبار خستگی خیلی هم طبیعی است. تازه به مدرسه رفته بودم که پسر دایی‌ام برای مداوای بیماری خونی خود، باید هر هفته به بیمارستان می‌رفت و مادرم هر روز بر سجده اشک می‌ریخت. به دنیا که آمدم، خانواده‌ام با لباس عزای دایی‌ام که مرد جوان متأهلی بود و تازه مدرک لیسانسش را از آمریکا گرفته بود و به ایران بازگشته بود و در اثر بیماری دیابت فوت کرده بود، به استقبالم آمدند.

راهروی بیمارستان با قطره‌هایی که از لباسش می‌چکید خیس می‌شد. یادم می‌آید به چشمان مادرم که نگاه می‌کردم، انگار خالی از اشک شده بود و دیگر اشکی برای ریختن در آن وجود نداشت. دو نفر گل‌فروشی که پشتش راه افتاده بودند، با اشاره او به داخل اتاق‌ها می‌رفتند و به مریض‌ها گل می‌دادند. روز آخری که به دیدن پسر دایی‌ام رفتیم، با چشمان بی‌رمق به کوه‌های خشک روبروی بیمارستان نگاه می‌کرد. لحظه‌ای کنار پنجره اتاق مراقبت‌های ویژه ایستاد و به مریض‌هایی نگاه کرد که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند. هر انسانی که می‌میرد، گویی اولین مرگی است که اتفاق می‌افتد. گل‌ها که تمام شد، به سرعت از پله‌ها پایین آمد و به سمت اطلاعات رفت. شبی که خواهرزاده‌‌ام به دنیا آمد برف می‌بارید و من تا خود صبح در خیابان‌های اطراف بیمارستان، با ماشین می‌چرخیدم و برای شگفت‌آور بودن خلقت اشک می‌ریختم. دستش را از بیضی‌شکل بریده شده جلوی صورت اپراتور به داخل برد و بلندگویش را بیرون کشید. هر کودکی که به دنیا می‌آید، با خود یک زندگی به دنیای ما می‌آورد. صدایش را صاف و نازک کرد و پشت بلند گو گفت:

«آقایان و خانم‌ها؛ به بخش زایمان. آقایان و خانم‌ها؛ همگی به بخش زایمان».

و بلند بلند زد زیر خنده.

کنار خیابان کمی راه رفت. بعد دست‌ها را باز و شروع به دویدن کرد. چند بار دستانش را مثل پرندگان بالا و پایین برد و از زمین بلند شد و کم کم اوج گرفت. از روی سر عابران و بعد هم ماشین‌ها. از کنار دکل‌های برق گذشت و از پنجره‌ها داخل خانه‌ها را نگاه کرد. جایی ارتفاعش را کم کرد و روی زمین ایستاد. از دستفروشی چاقو گرفت و بدون اینکه پولی بدهد با فروشنده دست داد و خوش و بش کرد و دوباره پرواز کرد. کنار خانه‌ای بر روی زمین ایستاد. در نیمه باز است. آرام و پاورچین داخل شد. حیاط و باغچه‌ را نگاهی انداخت و آرام درب ورودی منزل را باز کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم. راهرویی را طی کرد تا به نشیمن رسید. جلوتر مردی چهارشانه با ته‌ریش‌های جو گندمی ایستاده و پشت به ما با تلفن صحبت می‌کرد. صدایش کرد. مرد برگشت و با دهان نیمه باز نگاهش کرد. می‌شد ترس را از چشمانش شناخت.مرد دو قدمی به عقب رفت. حرف‌هایی می‌زدند که نمی‌شنیدم. انگشتانش را دور گلوی آن مرد پیچد و به عقب هلش داد تا به دیوار خورد. با چاقو خط آرامی بالای پلکش انداخت. مرد چشمانش را به‌هم فشرده بود. دستانم می‌لرزید و می‌خواستم فرار کنم تا صحنه را نبینم. ولی نمی‌دانم چرا درب را باز کردم تا صدایشان را بشنوم. در حالیکه چاقو را آرام در دهان مرد می‌کرد، گفت:

«می‌دانی سال‌ها مصنوعی خندیدن یعنی چه؟».

چاقو را از انتهای لبش کشید به طرف گوشش. از آن طرف هم این‌کار را تکرار کرد. لبخندی خونین بر لبان مرد نقش بست. مرد تسلیم بود و ملتمسانه نگاه می‌کرد. شاید سال‌ها انتظار آن لحظه را کشیده بود و ترس از روبرویی با آن آرامش را از او سلب کرده بود. به سختی نفس می‌کشید. چاقو را نزدیک حلقومش کرد و گفت:

«نمی‌توانی نفس بکشی؟».

چاقو را از حلقش به داخل فرو کرد. صدای هوای آزاد شده از گلویش بیرون آمد. چند قدمی به عقب آمد. چشمانش را بست و در حالی که زیرلب آواز می‌خواند، چرخید و با چاقو روی بدن مرد خطی کشید. دو مرتبه عقب رفت و جلو آمد. این‌بار چاقو را در پهلویش فرو کرد و بیرون کشید. آوازش بلندتر می‌شد و حرکاتش سریعتر. چرخید و پاهایش را از زمین بلند کرد و چاقو را تا انتها در شکم مرد فشار داد و بیرون کشید. بعد قلبش را. گردنش را. شبیه قتل نبود. یک رقص باله‌ی باشکوه بود. از وقتی می‌شناختمش تا آن موقع، این‌قدر صورتش را آرام و رها ندیده بودم. هر ضربه‌ای که می‌زد، گویی باری سنگین از پشتش برداشته می‌شد. مرد به زمین افتاد و دیگر نفس نکشید. چشمانش را باز کرد و صحنه را دید. یکی دو قدمی به عقب آمد و بعد برگشت و با سرعت به سمت درب دوید. درب را که باز کرد، پریدم جلوی راهش. چشم در چشم هم. دستش را از مچ گرفتم و چاقویش را به شکمش فرو کردم. درد می‌کشیدم. فریاد می‌زدم. چاقو را بیرون کشیدم و به جای دیگری از شکمش زدم. اشک می‌ریختم و فریاد می‌کشیدم. با چشم‌ها و دهان باز، نگاهم می‌کرد. نفسش را به داخل می‌کشید. بر روی زانو نشست و دستش را روی شکمش گرفت، ولی باز هم من را نگاه می‌کرد. چاقو را از دستش گرفتم. می‌دانستم که با ضربات داخل شکم، احتمال مردنش کم است. چشمانم را بستم تا چاقو را بر گلویش بزنم و کار را تمام کنم. با سرش ضربه‌ای به شکم من زد و از خانه به بیرون دوید.

خیابان شلوغ بود. هر چه چشم می‌انداختم، آدم‌ها شبیه هم بودند. یکی کیفی به دستش بود و با موبایل راجع به جلسه‌ای حرف می‌زد. دیگری دست همسرش را گرفته بود و کنار ایستگاه اتوبوس منتظر بود. مردم به سرعت در پیاده‌روها راه می‌رفتند. سراسیمه مردم را کنار می‌زدم و دنبالش می‌گشتم. ماشین‌ها با سرعت در خیابان‌ها حرکت می‌کردند. زندگی خیلی شلوغ بود.

پی‌نوشت:

– نارسیوس: در اساطیر یونان، جوان زیبارویی که به عشق دلباختگان خود توجهی نمی‌کرد و حتی به الهه‌هایی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی می‌کرد. تا اینکه روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن صورت خود را در آب می‌بیند و فریفته‌ی خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود. خدایان به‌خاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.
– تقدیم به یاسربه‌روز که در یک سال گذشته وقت زیادی رو برای این شاگرد خنگ خودش گذاشت و هیچ وقت مأیوس نشد.
– عنوان برگرفته از وبلاگ برگویش.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

فحش باید داد به این شهر غریب

پروفسور “میثم الله‌داد” استاد جامعه شناسی و عضو هیأت علمی دانشگاه ساسکاچوانا در مقدمه‌ی کتاب “فحش باید داد به این شهر غریب” این‌گونه آورده است:

این واقعیت را بپذیریم که هر کدام از ما، دارای جنبه‌های محتلف شخصیتی در یک موجود منسجم به نام “من” هستیم. تمامی شخصیت‌های قاتلین حرفه‌ای، موجودات مهربان و فداکار، آدم‌های بد دهن، یا حسود‌ها را در یک مجموعه دارا هستیم. باید دید کدام‌یک از آن‌ها را بیشتر پرورش داده‌ایم و به آن‌ها توجه کرده‌ایم. پس نباید از دیدن شخصیت‌های مختلف به آن‌ها ایراد بگیریم و خودمان را جدا از ایشان بدانیم. بلکه باید آن‌ها را تحسین کنیم، به‌واسطه‌ی این‌که جنبه‌های شخصیتی خود را پرورانده‌اند.

و در قسمت پایانی مقدمه‌ی این کتاب آورده است:

پس برای ما ادای آدم‌های بی‌ادب را در نیاورید و از خواندن این متن من را ملامت نکنید. خودتان بهتر می‌دانید که این شخصیت در نهاد شما هم هست. حالا شاید کمتر به آن پرداخته‌اید.


توجه شما را به فرازهایی از این کتاب جلب می‌کنم:
صبح با یه سر درد بیب‌ی از خواب بیب‌‌ی‌تر بیدار شدم. تمام شب خواب‌های بیب‌ی می‌دیدم. مثل هر شب. صبحونه نخورده زدم یبیرون. هوای کوچه خیلی سرد نیست. زمستون‌های این قبرستون هم داره بیب‌ی تر از تابستون می‌شه. می‌رسم به چهار راهی که یه مدرسه‌ی راهنمایی دخترونه سرشه. از این مدرسه‌هایی که دختراش یکی از یکی بیب‌ی تر و بیب‌ی تر هستن. هر روز صدای بیب‌ی ناظمشون که جیغ و ویغ می‌کنه توی خونه شنیده می‌شه. روی دیوارشون با رنگ‌های بیب‌ی نقاشی‌های دری وری کشیدن. از همون‌هایی که روی بیشتر مدرسه‌های راهنمایی دخترونه می‌کشن. دخترهاش هم که معلومه. مثل تمام دختر مدرسه‌ای ها که به زور روی سرشون روسری کشیدن و تا از مدرسه در می‌آن مقنعه‌ها رو بالای سرشون می‌فرستن. قیافه‌های بلاتکلیفشون جدی جدی، مسخره‌ی مسخره است. رسیدم به خیابون اصلی که باید سوار تاکسی بشم. یه یارو از سوپر سر خیابون در می‌آد و در حالی که مستقیم توی چشم‌های من نگاه می‌کنه و داره توی پیاده رو راه می‌ره داد می‌زنه:

اَاَاَاَ…


نه این‌طوری که تو می‌خونی. داد می‌زنه. قشنگ داد می‌زنه. تو هم که داری می‌خونی داد بزن. این‌جوری:

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ…


بلندتر بچه:

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَوخ‌خ‌خ‌خ‌خ…


چند ثانیه مکث می‌کنه و درحالی که دهنش بسته است و لپ‌هاش یه کم باد کرده، هنوز داره مستقیم توی چشم‌های من نگاه می‌کنه. یه دفعه سرش رو می‌گیره اون‌طرف و:

تـــُـف


یه ماشین می‌آد و بوق می‌زنه. داد می‌زنم:

انقلاب

ولی وای نمی‌سـَـه. نمی‌دونم چرا توی این مملکت بیب‌ی تا کی ما باید برای تاکسی‌ها داد بزنیم؟ چرا هیچ وقت نمی‌آن جلوی پامون وایستن و مثل آدم ازمون بپرسن کدوم قبری می‌ریم؟ تا چند وقت پیش که باید چیک تو چیک با یه مرتیکه یا زنیکه‌ای جلوی ماشین‌ها سوار می‌شدیم که تاکسی‌چرون یه نفر کرایه بیشتر گیرش بیآد. حالا اگر ماشینش از این پیکان جدیدها بود که اون وسط هر وقت هم می‌خواست دنده عوض کنه، یه حالی هم به ما تحت ملت می‌داد. حالا معلوم نیست چند سال باید بیب خودمون رو پاره کنیم تا این به اصطلاح تاکسی‌های شخصی یاد بگیرن که باید جلوی پای مسافر ترمز کنن و شیشه رو بکشن پایین و مثل بچه‌ی آدم که می‌خواد یه مشتری – که اتفاقاً انسان هم هست و نه حیوان – رو سوار کنه، ازش مودبانه سوال کنه:

جناب؛ کجا تشریف می‌برین؟ در خدمتم.


چرا باید اینجوری حرف بزنه؟ خیلی ساده است. چون ما می‌خوایم بهش پول بدیم. تاکسی بعدی می‌آد و نور بالا می‌زنه. نه مثل اینکه تاکسی نیست، چون سرعتش رو کم نمی‌کنه. می‌افته توی چاله‌ای که نزدیک منه و ته مونده آب کثافتی که سوپری مادر بیب، وقتی داشته صبح جلوی مغازه‌اش رو آب‌پاشی می‌کرده جمع شده اون‌جا، می‌پاشه به شلوار من. این بار چون نمی‌دونم کدومشون بیشتر مقصر هستن، باید جفتشون فحش بخورن. ماشین بعدی می‌آد. یه بوق می‌زنه.

انقلاب


دو تا بوق می‌زنه که توی ادبیات تاکسی‌چرون‌ها یعنی می‌خوره، بیا بالا. حالا کی می‌خوره و چی می‌خوره رو من نمی‌دونم. سوار می‌شم و برای این‌که مطمئن بشم که گوش‌های بیب‌یش درست شنیده می‌گم:

آقا انقلاب می‌ری دیگه؟

دقت کن چی می‌گما. انقلاب می‌ری. نه برو انقلاب. من دارم ازش درخواست می‌کنم که اگر انقلاب می‌ره، من رو هم ببره و اون مرتیکه‌ی دیلاق که داره ناشتا آخرین دود سیگارش رو بیرون می‌ده و آشغال سیگارش که انگار به هدف خاصی توی خیابون نشونه گرفته پرت می‌کنه بیرون، بدون اینکه نگاهی به من بکنه و یا زبون چند مثقالی رو تکون بده، کله‌ی پنج کیلویی رو به علامت تأیید بالا پایین می‌کنه. مثل اسبی که سطل غذایی که کله‌اش رو توش کرده داره تکون می‌ده تا آخرین دونه‌های ینجه رو شکار کنه. در رو می‌بندم و هیکل نحسم رو جمع و جور می‌کنم. راننده برمی‌گرده و می‌گه:

در طویله رو هم این‌قدر محکم می‌بندن آخه داداش من؟

در حالی‌که زیر چشمی نگاش می‌کنم دارم تصور می‌کنم که اگه همچین داداش داشته باشم و عمری از وجودش بی‌خبر باشم، با چه رویی می‌خوام به بقیه معرفی‌اش کنم، یا اصلاً چقدر باید انرژی برای ترک کردنش بذارم؟
انقلاب پیاده می‌شم و یه پونصدی بهش می‌دم. بی‌ناموس پاش رو می‌ذاره روی گاز و بدون اینکه صد تومن بقیه‌ی پولم رو برگردونه سر خر رو کج می‌کنه و دور می‌شه. می‌خوام با لگد بزنم توی درش که یه موتوری می‌آد از بین من و ماشین راهش رو باز می‌کنه و می‌گه:


داداش نفتی نشی.

داداش؟ چه همه داداش! نفت؟ می‌رم دم کیوسک روزنامه فروشی و تیتر روزنامه‌ها رو یه نگاهی می‌اندازم. جالبه که اینقدر خبرها زیادن که تیترهای روزنامه‌ها کمتر مشابه هم هستن. «بسته‌ی پیشنهادی غرب، امروز بررسی می‌شود». «آلبوم جدید چاوشی باز هم لو رفت». «قیمت نفت به بالاترین سطح خود در طول تاریخ رسید». «یک مقام سپاه: در صورت حمله‌ی نظامی، آمریکا با جواب کوبنده‌ای روبرو خواهد شد». «نظام وظیفه شایعه‌ی فروش سربازی را رد کرد». «مافیای نفتی به زودی معرفی خواهند شد».
راه می‌افتم و به این فکر می‌کنم که اگر توی یه کشوری مثل نیوزلند زندگی می‌کردم، از بی‌خبری حتماً حالم به هم می‌خورد. یه موش که تقریباً هم هیکل گربه است توی جوب خیلی خرامان داره راه می‌ره. هوا اینقدر کثیفه که وقتی نفس می‌کشم، زیر دماغم می‌سوزه. به دانشگاه می‌رسم. یاد پنجاه تومنی افتادم. جالبه که با دیدن سر در دانشگاه تهران، یاد پول افتادم. در پنجاه تومنی. دور و اطرافم رو نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم زمان انقلاب رو تصور کنم. اینجا چه خبر بوده؟
اگر دو ساعت آهنگ گوش کنم، آخرین آهنگی که شنیدم تا دو ساعت توی مغزم می‌مونه و گاهی ناخودآگاه زمزمه‌اش می‌کنم. الآن هم آخرین حرفی که شنیدم توی گوشم زنگ می‌زنه. داداش نفتی نشی. چه جمله‌ی سیاسی هست این. داداش نفتی نشی.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

برنامه‌ی نود؛ از این هفته با خیابانی و شفیع

از:ریاست سازمان تربیت بدنی

به: حراست سازمان تربیت بدنی
با سلام؛
لطفاً شرایطی حاصل گردانید که از این پس به جای نیروهای ضد انقلاب و اصلاح طلب در برنامه‌های زنده‌ی سیما، از نیروهای مخلصی همچون آقایان شفیع و خیابانی استفاده شود.
با تشکر
————————————-
از: حراست سازمان تربیت بدنی
به: حراست سازمان صدا و سیما
با سلام؛
از آنجایی که در دوره‌ی اصلاحات، شاهد نفوذ افراد ضد انقلاب و برانداز به بدنه‌ی نظام بودیم، لازم است در این مقطع افرادی در سطوح مختلف به کار گرفته شوند که مویی برای این انقلاب سفید کرده‌اند. به عنوان نمونه زمان آن رسیده است که در برنامه‌های ورزشی پربیننده، از آقایانی که در بدترین شرایط در خدمت مردم بوده‌اند استفاده شود. انسان‌های وارسته‌ای که در گذشته‌ای نه چندان دور، گزارش مسابقات جام جهانی را حتی در نیمه‌های شب برای ملت شهید پرور انجام می‌دادند. ملت اسلامی، اجراهای برادران بهرام شفیع و جواد خیابانی را از یاد نخواهند برد.
من الله توفیق
————————————-
از: حراست سازمان صدا و سیما
به: ریاست سازمان صدا و سیما
با سلام و خسته نباشید؛
به پیوست نامه‌ی حراست سازمان تربیت بدنی خدمتتان ایفاد می گردد. خواهشمند است سریعتر اقدام بفرمائید و نتایج را اعلام کنید.
من الله توفیق
————————————-
از: ریاست سازمان صدا و سیما
به: حراست سازمان صدا سیما
با سلام؛
ضمن سپاس از توجه شما، آقای شفیع بازنشسته شده‌اند و آقای خیابانی هم صلاح نیست در چنین برنامه‌هایی باشند. در حال حاضر نیروهای خوبی مانند آقایان فردوسی‌پور و میرزایی را در اختیار داریم و برنامه‌های ایشان مورد تأیید سازمان است.
با تشکر
رونوشت:
حراست سازمان تربیت بدنی
رئیس سازمان تربیت بدنی
————————————-
بعد از چند ساعت تماس تلفنی
————————————-
از: …
به: رئیس سازمان صدا و سیما
از این به بعد به جای فردوسی پور و میرزایی از شفیع و خیابانی در نود استفاده کن.
————————————-
از: ریاست صدا و سیما
به: تهیه کننده‌ی برنامه‌ی نود
جناب آقای فردوسی پور؛
با سلام؛
بنا بر توافقات به عمل آمده، خواهشمند است از برنامه‌ی این هفته آقایان شفیع و خیابانی مدیریت و اجرای برنامه‌ی نود را بر عهده بگیرند. از زحمات شما در این پست سپاسگذارم.
با تشکر
————————————-
دوربین – صدا – حرکت
————————————-
در این متن تمامی صحبت‌های آقای شفیع با رنگ نارنجی و تمامی صحبت‌های آقای خیابانی با رنگ آبی هستند.
سلام
از
امشب
برنامه‌ی
نود
با
ما[به طور همزمان] خلاصه‌ی برنامه پخش می‌شود که هنوز یادگار خدا بیامرز فردوسی‌پور است و از آخرین اثرات او در این برنامه است.
امشب مهمان ارجمندی داریم. کارشناسی خبره که قبلاً خیلی از ایشون استفاده کردیم و دیدید که از همین کارشناسی‌های تلویزیونی به ریاست فدراسیون فوتبال رسیدند. آقای داریوش مصطفوی.
داریوش جان سلام. خوش اومدی.
دوربین روی مصطفوی می‌رود و ایشان هم سری تکان می‌دهند.
امروز مسابقه‌ی پیامک هم داریم. به نظر شما با حضور آقایان شفیع و خیابانی به جای آقای فردوسی‌پور، وزن برنامه‌ی ما یعنی برنامه‌ی نود چه تغییری کرده؟
یک – بالا رفتیم
دو – پایین اومدیم
چهار – فرقی نکرده
شش – هیچکدام
هفت– همه‌ی موارد

شما می‌توانید گزینه‌ی مورد نظر را به شماره‌ی سه – سه صفر – نود ارسال کنید.
اول لازم می‌دونم تشکر ویژه‌ای بکنم از مسوولین سازمان صدا و سیما، از رئیس سازمان تربیت بدنی، از آقای رئیس جمهور، از مسوول دفتر ایشون. مسوول سازمان حفظ آثار، ریاست محترم فدراسیون فوتبال، والیبال، کشتی، فوتسال و بقیه‌ی عزیزانی که مشغول به خدمت به مردم هستند.
و اون‌هایی که الآن در شیفت شب کارخانه‌ها کار می‌کنند، یا پرستاران و پزشکانی که در اورژانس بیمارستان‌ها هستند و هم اکنون برنامه‌ی ما رو به صورت زنده مشاهده می‌کنند. دست و پای تک تک عزیزان را از دور می‌بوسیم.

پشت سر مجریان برنامه، یونولیتی با سه رنگ قرمز و سفید و سبز قرار داده شده که عدد نود در وسط آن نوشته شده. جلوی روی آقای خیابانی یه مانیتور قدیمی پانزده اینچ قرار دارد و مدام به صفحه‌ی آن نگاه می‌کند و مطالبی را می‌خواند. آقای شفیع رو به دوربین در مورد خدمات دولت نهم و مردم دار بودن ایشان و همچنین رئیس سازمان تربیت بدنی و اقوام صحبت می‌کند و خاطر نشان می‌کند که در دوره‌ی ریاست ایشان بیشترین خدمات انجام شده. از آن جمله بازسازی چند بار صندلی‌های ورزشگاه آزادی. آقای شفیع می‌فرمایند که استادیوم آزادی افتخار کشور است و سالم بودن زمین چمن این استادیوم از بزرگترین و ارزشمندترین خدمات عصر حاضر در عرصه‌ی ورزش است.
خب تصاویری رو می‌بینیم از کتک‌های آقای میثاقیان که دوربین‌های برنامه نود شکار کردند.
آقای میثاقیان در حالی به تصویر کشیده شده که با پنجه بوکس در رختکن به جان بازیکن‌ها افتاده. تصویری پخش می‌شود از گونه‌ی پاره شده‌ی یکی از بازیکنان و دماغ شکسته‌ی کاپیتان تیم که از ترس در گوشه‌ی رختکن چمپاتمه زده‌اند.
حاج اکبر آقای میثاقیان سلام
سلام خدمت شما آقای شفیع و آقای خیابانی و بینندگان محترم و مهمان برنامه.
آقای میثاقیان ضمن تشکر از شما به خاطر این اقدام، شما با این کار باعث می‌شی که بازیکن سالاری در ورزش رواج پیدا نکنه. می‌شه از شرایط بگی برامون؟ چی شد که شما اقدام به این حرکات کردید؟
ممنونم آقای خیابانی. راستش ما باید این بازی رو می‌بردیم، ولی من هر چی به بازیکن‌ها می‌گفتم، گوش نمی‌کردن. و ما متأسفانه سه امتیاز این بازی رو از دست دادیم. این آقایی که می‌بینی مثل موش نشسته کنار رختکن و گونه‌اش پاره شده دو بار بهش گفتم پاس بده و نداد. این شد که زدمش.
کاپیتان چطور؟
کاپیتان هم یکی مثل اون.
ممنون آقای میثاقیان. ارتباط مستقیم داریم با علی کریمی. آقای کریمی شما به تیم ملی برمی‌گردید؟
سلام. نه آقای شفیع. من ترجیح می‌دم برای تیم ملی در این شرایط و با این مربی بازی نکنم.
حالا علی آقا اگه من از شما خواهش کنم چی؟ شما بالاخره بهترین بازیکن ایران هستی. مردم شما رو دوست دارن. شما باید بیآی تیم ملی.
نه دیگه نمی‌آم.
علی جان، جون جواد بیا.
نوکرتم جواد جون. نه. نمی‌آم. تا خود علی دایی نیآد توی تلویزیون و در مورد درگیری‌های جام جهانی معذرت خواهی نکنه من توی تیم ملی بازی نمی‌کنم.
ممنون از تو علی جون. ما سعی می‌کنیم که ترتیب عذرخواهی آقای دایی رو بدیم تا شما برای تیم ملی بازی کنی. الآن تعداد زیادی از مسوولان پشت خط هستند تا ما باهاشون صحبت کنیم و ازشون تشکر کنیم. قبل از اون یه مطلبی رو خدممتون عرض کنم. و اینکه این هفته دوربین نود که عکس‌های ارسالی شما هست برای سایت نود، متأسفانه به دست ما نرسیده و من هر چی سعی می‌کنم وارد سایت بشم و پسورد می‌زنم، موفق نمی‌شم. پسورد سایت دست عادل هست.
دوربین در حالی که صورت خیابانی را در کادر قرار داده، کم کم روی صورت ایشان زوم می‌کند. لحظه‌ای ساکت می‌شود و اشک در چشمانش جمع می‌شود.
عادل می‌دونم که الآن صدای من رو می‌شنوی. اگه چهره‌ی من رو می‌بینی، پسورد رو برام اس ام اس کن. تو رو خدا.
و باز هم سکوت و چهره‌ی درمانده‌ی خیابانی.
خب از ماهواره تصاویری به دستمون رسیده به صورت مستقیم که تقدیم حضورتون می‌کنیم. آ.ث.میلان هست در برابر یونتوس. دقیقه بیست و پنجم. همکاران ما خیلی زحمت کشیدند و این تصاویر رو به دست ما رسوندند. مالدینی پا به توپ هست. برای بازیکن شماره‌ی هفده، اون هم برای شماره‌ی نوزده. باز هم به عقب برای مالدینی. مالدینی. پا به توپ. خود مالدینی. به شماره‌ی هفت. آندریاس شفچینکوف. برای شماره‌ی نوزده و به اوت. اگر بیست تا دروازه می‌ذاشتن، توپ به تیرک دروازه‌ی بیستم می‌خورد.
دوربین به استودیو برمی‌گردد و چهره‌ی مصطفوی را نشان می‌دهد.
خب آقای مصطفوی نظرتون راجع این بازی چی هست؟
با سلام. تیم آ.ث.میلان با تیم اودینزه
بله. همین الآن یه اس ام اس رسید برای من که امیدوارم عادل باشه. بذارید بخونم. سلام جواد جان. برنامه را می‌بینم. لطف کن از من هم تعریف کن. قربانت. محمد فنایی.
پس ممد بود نه عادل. هنوز پرچم خط نگهداریش توی جام جهانی جلوی چشمم هست. بگیرش الآن با موبایل باهاش حرف بزنیم.
خودت بگیر بهرام جان.
جان جواد بگیر.
باشه. الو. ممد جان. خوبی؟ بهرام سلام می‌رسونه. حتماً. حتماً. اون رو که همه می‌دونن، شما یکی از بهترین داورهای دنیا هستی. این نیازی به تعریف نداره. قربان شکل ماهت.
چند ساعتی از برنامه گذشته و الآن تقریباً ساعت سه شب هست که برنامه‌ی تجلیل از مدیران ورزشی سپاه داره پخش می‌شه. جواد خیابانی رفته توی اتاق بغل تا چرتی بزنه و شفیع داره نم نم توضیح می‌ده راجع به خدمات نیروهای مسلح به ورزشکاران.
سه هزار نفر در مسابقه‌ی پیامک شرکت کردند، که دو هزار و دویست و دو نفر جواب غیر قابل قبول دادند. بقیه هم گفتند که وزن برنامه بالا رفته.
داریوش جان یه شماره بگو.
سی و دو هزار و پنجاه.
خب آقای رضایی از بندر جاسک برنده‌ی ما هستن که باهاشون تماس گرفته می‌شه. ممنون از این که همراه ما بودید. به اتفاق آقای مصطفوی از شما خداحافظی می‌کنم.
عکس از: علی بهرامن

  • دوستان؛ برای حمایت از عادل فردوسی پور و همچنین دیدن چهره‌های نورانی آقایان [اینجا] کلیک کنید.
  • برای اطلاع از اتفاقات حواشی برنامه‌ی نود، [اینجا] کلیک کنید.
  • برای نظر دادن راجع به این نوشته [اینجا] کلیک کنید.
  • برای فرستادن کمپوت به زندان اوین [اینجا] کلیک کنید.
  • برای ارسال کمک‌های انسان دوستان به مردم غزه [اینجا] کلیک کنید.
  • برای حمایت از آقای خیابانی [اینجا] کلیک کنید.
  • برای فحش دادن به هر چی که خواستید [اینجا] کلیک کنید.
  • برای دیدن عکس‌های نانسی عجرم [اینجا] کلیک کنید.
  • برای حمایت از نویسنده [اینجا] کلیک کنید.
  • برای حمایت از عکاس [اینجا] کلیک کنید.
  • برای خواندن بلاگ‌های خاله زبیده [اینجا] کلیک کنید.
  • برای دیدن تصاویر مستقیم از مشهد مقدس [اینجا] کلیک کنید.
  • برای دانلود زیرنویس فارسی سریال‌های لاست و پریزون برک و دکستر [اینجا] کلیک کنید.
  • برای تغییر نام خلیج فارس، به خلیج دوستی و برعکس [اینجا] کلیک کنید.

دوستان اگر لینک این بلاگ را به دو هزار نفر از دوستانتان در یاهو نفرستید، و در بلاست‌های خود نگذارید، آی‌دی‌های شما آی‌دی اضافی شناخته می‌شه و از طرف یاهو از کار می‌افته. پس برای اینکه باز هم بتوانیم در محیط یاهو دور هم باشیم دوهزار تا صلوات بفرست و این لینک رو برای دو هزار نفر بفرست. تا آخر هفته، خبرهای خوبی خواهی گرفت. اگر نفرستی در یک تصادف دو دست و یک سرت رو از دست می‌دی و مجبوری تا آخر عمر بدون دست و سر زندگی کنی.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn