نرگس می‌توانست اینجا باشد

امروز زنی که بچه‌ی چند ماهه‌ای را بغل کرده بود هر چه در توان داشت رو کرد ولی من اهمیتی ندادم. صورتش سیاه بود و چادر سیاهش را به زور دور کله‌اش تاب داده بود و بچه را با یک پارچه‌ی سفید به خودش بسته بود. چند بار به شیشه زد ولی من مثل همیشه گول نخوردم و شیشه را پایین ندادم. بعد بی‌خیال شد و سراغ ماشین بعدی رفت. یک دختر جوان‌تر آمد با مقنعه‌ی مدرسه یا دانشگاه. چند دسته گل دستش بود. نگاهم کرد. من نگاهش نمی‌کردم و داشتم ثانیه‌شمار لعنتی چراغ‌قرمز را می‌دیدم که روی صفر مانده بود ولی سبز نمی‌شد. سنگینی نگاهش را احساس کردم ولی فریبش را نخوردم و آهنگ Only Time از Enya که پخش می‌شد را برای خودم زمزمه کردم تا دختر مطمئن بشود که کل حواسم جای دیگری است. می‌فهمیدم که نرگس می‌فروشد. من بوی نرگس را دوست دارم. دوست دارم یک دسته از آن گل را داشته باشم هر چند شاید دخترانه باشد. شاید دادمش به زنم، عیالم، خانمم، همسرم. بستگی دارد کجای تهران زندگی کنم. بستگی دارد چه درسی خوانده باشم و در بیرون از خانه چه کاره باشم. شاید هم قبل از خانه، رفتم یک سر به مادرم بزنم. به مامانم، ننه‌ام. نرگس را شاید به او هم بدهم. شاید هم یادم برود و در ماشین بماند. فردا که در ماشین را باز کنم، بویش توی صورتم می‌کوبد. ولی نمی‌خواهم توجه کنم. باید آهنگ را ادامه بدهم تا این چراغ سبز شود. دو مرد دیگر آن‌طرف‌تر ایستاده‌اند. روی آن جدول‌ها. منتظرند چراغ آن‌طرف چهارراه قرمز بشود، تا بروند سراغ ماشین‌های آن‌طرف.

ماشین را تازه کارواش برده‌ام. یک ساعت توی کارواش مثل سگ لرزیدم از سرما. پنج هزار تومان پول کارواش و نظافت داخل ماشین دادم. یادم می‌آید که با سطل، کف را می‌ریخت روی ماشینم. بعد دائم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد و دستش را می‌کشید روی ماشین. حواسش اصلاً به ماشین نبود و فقط می‌مالید روی بدنه و نگاه می‌کرد ببیند کدام ماشین به کدام کارگر چقدر انعام می‌دهد. بعد هم آبپاش را گرفت روی ماشین و زیرپایی‌ها را انداخت رویش. یادم می‌آید سعی کردم نگاهش نکنم تا بتوانم انعام ندهم. بعد ولی پررو ایستاد و به من گفت انعام بدهم. دستور داد که انعام بدهم. من هم به او گفتم که نباید دستور بدهد و هزار تومان انعام دادم برای کاری که وظیفه‌اش بود. من عادت کرده‌ام به این‌بازی. اول سعی می‌کنم انعام ندهم و تا آخر مقاومت کنم، ولی کارواشی‌ها می‌گیرند. نمی‌دانم چرا هر دفعه خام می‌شوم. بعد حساب کتاب می‌کنم که دو نفر هم قرار است ماشین را خشک کنند. به آن‌ها هم که نمی‌شود پانصد تومان داد. باید نفری هزار تومان بدهم لااقل. این می‌شود که به حساب من شصت درصد پول کارواش را هم باید به آن‌ها بدهم. البته این منصفانه نیست که آن‌ها در سرما بلرزند و صاحب یا زن صاحب آن Panamera؛ کمربند HERMES ابتیاع کند و دکمه‌های مانتویش را باز بگذارد تا دسته‌های H اش در چشم بدخواهان فرو برود؛ ولی من نباید بهای این تفاوت را بپردازم. بهای کارواش آن‌چیزی است که من اول پرداخته‌ام. کارگر کارواش وظیفه‌اش است که شیشه‌ی ماشین را برق بیاندازد.

خب من اعصابم به هم می‌ریزد که پشت چراغ‌قرمز، شیشه‌ی برق افتاده را دستمال کثیف بکشند. برای همین این پسر بچه را که به شیشه‌شوی و کهنه مجهز است و دارد مستقیم به سمت ماشین من می‌آید را باید ببینم. نباید رویم را آن‌طرف بکنم. یک لحظه غفلت بکنم تمام پنج‌هزار تومان کارواش و سه‌هزار تومان انعام کارگرهای کارواش را با یک حرکت به لعنتی می‌دهد. بوق و چراغ و بال بال می‌زنم که کهنه‌اش را روی شیشه نکشد. قیافه‌اش را مثل گربه‌ی لگد خورده می‌کند ولی من عادت کرده‌ام به ادا و اطوارهایشان و به کفشم هم نیست. به کفشم هم نیست. کفشم. من کفشم را دوست داشتم وقتی خریدم. ولی بعداً با همسرم یا زنم یا عیالم یا خانمم به این نتیجه رسیدیم که GEOX خیلی جنسش تخماتیک است و هشتاد دلار بینوا را دور ریخته‌ایم. کثافت‌های سرمایه‌دار آمریکایی بهایی یهودی، نفتمان را می‌برند و پول می‌دهند. بعد GUCCI و VERSACE را تا دسته فشار می‌دهند به خودمان، طوری که حتی پاشنه‌اش هم بیرون نمی‌ماند و پولشان را پس می‌گیرند. من می‌دانم که کاپیتالیسم ما را به گا می‌دهد. من این‌ها را می‌فهمم چون آدم روشنفکری هستم و برای خودم عنی هستم. من زیاد اخبار می‌خوانم، فیلم‌های خوب می‌بینم و موزیک‌های خوب گوش می‌دهم. من فرق گه را با گوشت کوبیده می‌دانم، اگر لپه‌هایش معلوم باشد. یادم می‌آید که یک‌بار رفتم گل‌فروشی و پول دادم و گل خریدم. آدم باید برای چیزهایی که می‌خرد پول بدهد، ولی مجبور نیست انعام بدهد. چراغ حالا برای ما سبز شده و می‌توانیم برویم. و کم کم گل‌فروش‌ها و شیشه‌شوی‌ها از سر راه ماشین‌ها کنار می‌روند و می‌دوند آن‌سوی چهار راه.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

ورود بانوان ممنوع

رفته‌ام دکتر اورولوژی. دکتر، پدر یکی از دوستانم است. هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم از پسرش وقت بگیرم، شماره‌اش را از یکی دیگر از دوستانم گرفتم و خودم وقت گرفتم و حتی آشنایی ندادم که من دوست پسرتان هستم. زیر شکمم چند وقتی می‌سوخت و تیر می‌کشید. در دفع ادرار مشکل داشتم و تا چند ساعت بعد از حضور من در دستشویی، هیچ جنبنده‌ای در آن نزدیکی پرسه نمی‌زد. یک‌بار هنگام اجابت مزاج یک سوسک را دیدم که پا به فرار گذاشت و رفت در دورترین کنج دستشویی و حتی تلاش کرد از کاشی‌های لیز توالت هم بالا برود که موفق نشد، ولی چهار چنگولی همان‌جا آرام شد و اوضاع را تحت نظر گرفت. کار خدا بود که یک دفعه بال نزند که من همان‌طور بالا نکشیده مجبور بشوم فرار کنم. بعد از این اینترنت کوفتی خواندم که این‌ها همه می‌تواند نشانه‌های بیماری‌هایی باشد که مو به تن آدم سیخ می‌کند. این شد که بالاخره با خودم کنار آمدم که بروم و برای دکتر پایین بکشم. بله پایین کشیدن حرف زشتی است. حتی دکتر اورولوژی هم حرف قشنگی نیست. اصلاً صحبت کردن در مورد تشکیلاتی که در شورت قرار می‌گیرند انگار جسارت می‌طلبد و وقتی شروع به ایراد خطابه در مورد مشکلاتی چون دفع ادرار و مدفوع می‌کنی، همه از اطرافت متواری می‌شوند. ولی وقتی که یک‌جایی در موردشان بنویسی یا حتی فیلم یا عکسی از مورد داشته باشی که آدم‌ها بتوانند در تنهایی برای خود بخوانند انگار خیلی هم خوب است. ولی وقتی می‌نویسی – مثل من – طرف می‌خواند و بعد ممکن است بگوید تو دیوانه هستی. این چیزها چیست که می‌نویسی؟ البته آدم‌ها به این فکر نمی‌کنند که در این مورد خاص من بیشتر از گفتن، به خواندن آن‌ها اهمیت می‌دهم. یعنی مهم نیست که من دیوانه فرض شوم؛ مهم این است که اگر موقع شاشیدن در مجاریشان سوزش احساس کردند، مثل این‌که سرما خورده‌اند با آن برخورد کنند و نگذارند سرطان پروستات بچسبد زیر گلویشان. من دیوانه فرض شوم و بی‌ادب، شاید بهتر از این باشد که آدم‌ها آجر روی آجر این دیوارهای احمقانه بگذارند و روز به روز حرف زدن در این موارد سخت‌تر بشود. همین الآن که دارم این متن را می‌نویسم بردیا آنلاین شده و دارد حرف می‌زند. به او می‌گویم که ساکت باشد تا من بتوانم بنویسم و می‌پرسد چه می‌نویسی؟ من هم تا اینجای متن را برایش فرستادم. این هم جوابش است:

زدی به سیم آخر؟ یه دفعه پورنو بنویس خودتو راحت کن داداش. خجالت بکش مرد گنده! جمع کن این بساط رو.

این می‌شود که به سرم می‌زند بی‌خیال بشوم. قصد داشتم یک پست بلند بنویسم، ولی خیلی بد است که همه آدم را مسخره کنند. خب من که وقتی شروع کردم به نوشتن این متن تصمیمم را گرفتم اگر کسی مسخره‌ام کرد، ناراحت نشوم! ولی شدم. خب حالا یا باید ادامه بدهم و متن را تمام کنم و همه بخوانند و آخر سر هم در دلشان به ریشم بخندند که خجالت نمی‌کشد مرتیکه‌ی احمق؛ یا این‌که همه‌ی این‌هایی که نوشته‌ام و به نظرم مزخرف نیست و ارزش خوانده شدن را دارد با یک کلیک روی لینک “انتقال به زباله‌دان” حذف کنم. نه خانی آمده، نه خانی رفته. ولی این نوشته‌ها به درد زباله‌ها نمی‌خورند. مثل این است که کاندوم نو را بیاندازی توی سطل زباله تا یک‌وقت کسی نبیند. ولی آن کاندوم قابل استفاده است و ما فقط برای این‌که خودمان را ضایع نکنیم می‌اندازیمش دور. می‌بینید؟ فرصت‌های زیادی دارم تا این حرف‌ها را نزم و در نظر خیلی‌ها احمق جلوه نکنم. ولی ادامه می‌دهم. آدم‌ها نباید برای چشم و فکر دیگران زندگی کنند. باید بتوانند اگر کاری به نظرشان درست است، آن را انجام بدهند و از این دست حرف‌های دو زاری که همه می‌زنند ولی موقع عمل زیرش زایمان می‌کنند.

خب کجا بودیم؟ مطب دکتر اورولوژی! به هر حال طبیعی است که نیاز به معاینه هست و من مجبور شدم تشکیلات را بدهم به دست‌های توانمند آقای دکتر که روی یک صندلی کوتاه نشسته بود و عینکش را روی نوک دماغش تکیه داده بود. با این‌که خیلی تمرین کرده بودم ولی باز هم سر به زنگاه جوک “دکتر گلوم” آن‌موقع آمد جلوی چشمم. چند جمله قواعد نگارش را بی‌خیال بشوید تا بتوانم جوک را درست تعریف کنم:

همشهریه گلویش درد می‌کرده. می‌ره دکتر. صداش از ته چاه در می‌اومد و به دکتره می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتر می‌گه: “برو روی تخت بخواب و لباست را در بیآر”. یارو تعجب می‌کنه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برو روی تخت”. یارو می‌ره پیرهنش رو در می‌آره و با تعجب منتظر دکتر می‌شه. دکتره می‌آد می‌گه: “شلوار و شورتـت رو هم در بیار”. طرف با یه نگاه ملتمسانه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره دوباره می‌گه: “شما که علم پزشکی نداری، در بیار عزیزم. در بیار”. یارو در می‌آره، دکتره می‌گه: “برگرد و دراز بکش روی تخت”. طفلی دیگه کم مونده بود بزنه زیر گریه. می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره باز هم می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برگرد آقا جان. برگرد بهت می‌گم”. آقایی که شما باشی، یارو برگشتن همانا و اون‌چیزی که خودتون می‌دونین همانا. بعد از یه چند دقیقه یارو می‌گه: “دکتر می‌شه پرده رو بکشی”؟ دکتره می‌گه: “چرا عزیزم”؟ می‌گه: “آخه بقیه که علم پزشکی ندارن، فکر می‌کنن شما داری با من یه کار دیگه می‌کنی”.

برعکس آن‌چه انتظارش را داشتم، کار سختی نبود. برخلاف تمام جوک‌هایی که از بچگی برای هم تعریف می‌کردیم، محیط خیلی معمولی بود و با مطب دندان‌سازی ملعون و یا دکترهای عمومی فرقی نمی‌کرد. تنها فرقش این بود که آن‌ها چوب بستنی می‌کردند در حلق آدم، ولی این‌یکی با دستکش اوضاع را تحت نظر داشت و خدا را شکر خبری از چوب بستنی، فرز دندان‌سازی و یا انبر نبود. بعد هم من را نشاند روی یک صندلی شبیه توالت فرنگی و فرمان شاشیدن را صادر کرد و از آن‌طرف یک گراف آمد بیرون. تنها چیزی که فکر نمی‌کردم گراف داشته باشد، شاشیدن بود. بعد به این فکر کردم اگر روزی بخواهم کاندید بشوم و رأی بیآورم، گراف شاشیدن طرف به مملکت را می‌برم و به مردم نشان می‌دهم. دکتر گفت که این‌ها طبیعی است و فقط جهت حصول اطمینان یک سونوگرافی هم بکنم. دروغ نگویم، هنوز دوستم را ندیده‌ام ولی اگر ببینمش سخت است که تصویر پدرش را موقع کار فراموش کنم. یعنی من هم آن‌طور نیستم که بگویم روشنفکرم و این مسائل برای من حل شده و برای بقیه نه. برای من هم سخت است و این‌همه زر نزدم و آسمان و ریسمان نبافتم تا خاطره‌ی دکتر رفتنم را تعریف کنم و شما هم با هیجان دنبال کنید و بعد بروید دنبال بازیتان.

پی‌نوشت: سرطان پروستات دومین سرطان شایع در مردها است که اگر به موقع تشخیص داده شود و مراحل درمان را طی کند، تا حدی قابل درمان است. من خواستم بگویم خجالت نکشید و یا حتی نگذارید اطرافیانتان خجالت بکشند. حتی اگر زن هم هستید، و شوهر یا پسر یا پدرتان کسی را ندارد که این موارد را به او بگوید، خودتان دست به‌کار شوید دیوارها را خراب کنید تا بتواند با شما صحبت کند. مردهای بالای چهل سال حتماً باید برای معاینه این داستان به دکتر بروند. اصلاً‌ شما خودتان بی‌عیب و اشکال. دوست دارید پدرتان یا مردی که دوستش دارید دچار بشود؟ مردهای بالای پنجاه سال، هر سال باید آزمایش آنتی‌ژن بدهند. ادرار کردن پیاپی یا سخت، جاری شدن ضعیف ادرار، عدم توانایی در ادرار، بی‌اختیاری در ادرار، وجود خون در ادرار، خروج منی همراه با درد، درد مداوم قسمت پایین کمر. هر کدام از این عوامل هم می‌تواند نشانه‌ای از بروز سرطان پروستات باشد. من دیگر در حد توانم نوشتم. می‌ماند سرطان سینه که جایش این‌جا نیست ولی از هر هشت زن یک‌نفر را مبتلا می‌کند و آمارش مرتب رو به افزایش است، ولی با تشخیص زودهنگام کاملاً قابل درمان است. اگر از بانوان کسی حال داشت، یک مطلبی بنویسد در آن مورد که از پروستات بدتر است. در جامعه‌ی ما برای مردها هم سخت است نوشتن این مطالب، برای زن‌ها که جای خود دارد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

بوی دوستی

دوست واژه‌ی زیبایی است، ولی هیچ‌وقت لمس نمی‌شود. گاهی تجربه‌ی احساسات مخلوط مبهم با اشخاصی که فقط بیگانه نیستند، به دوستی تعبیر می‌شود. ولی دوست معنایی فراتر دارد و به خوشگذرانی و یا همراهی در رنج‌ها در مقاطع خاص محدود نمی‌شود. توقع داشتن ریشه‌ی بسیاری از مشکلات روابط اجتماعی ما است. ولی همه از کسی که واژه‌ی دوست را یدک می‌کشد توقع دارند. یعنی دوست بودن توقع داشتن را به دنبال دارد، چون دوستی حاصل انتخاب است و مثل خواهر و برادر و فک و فامیل اجباری در آن نیست. و اگر قرار باشد از دوست توقع نداشته باشیم، چرا با قاشق، یا ماشین‌حساب دوست نباشیم؟ من می‌توانم تمام دردهایم را برای منگنه‌ی روی میز کارم بگویم. می‌توانم یک ساعت برایش گریه کنم و توقعی از آن نداشته باشم. دوست قرار بود یک موجود دیگری باشد، طبق تعریفش! دوست قرار بود یک تفاوت‌هایی با منگنه داشته باشد. قرار نبود اگر چند سالی یک بار، وقتی از همه‌جا دلم گرفت و نیاز داشتم رفیقم کنارم باشد تا در آغوشش بگیرم و دردم را حداقل به او بگویم، نباشد. قرار نبود اسمش دوست باشد و فرقی با بقیه نکند. فرقی با سرایدار ساختمان، ساندویچ‌فروش محل یا با مجری تلویزیون نداشته باشد.

ما در یک دادگاه که انگار برگزاری‌اش را به یاد نمی‌آوریم، محکوم شده‌ایم به تنهایی و تبعید شده‌ایم به دنیا. ما تنها به دنیا می‌آییم، تنها زندگی می‌کنیم و تنها توی آن چاله می‌رویم. زندگی اجتماعی با تمام زرق و برقش، رقت‌آور است. همراهی‌ها کرانه‌های بسیار محدودی دارند که تنها گاهی در اثر هم‌گرایی عوامل طبیعی‌ای مثل شادی کوتاه‌مدت جمعی، احساس خفه‌گی مشترک، خوردن زیاد الکل، نیاز به نیکوتین، تجربه‌ی شنیدن موسیقی مشترک و… اندکی جابجا می‌شوند. هیاهوها که می‌خوابد، باز هم تنها هستیم.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

کبوتر بچه کرده

پیشاپیش از هرگونه سوء تفاهمی که با خواندن عنوان ممکن است پیش بیآید عذرخواهی می‌کنم. منظور همان بچه‌دار شدن کبوتر است. و البته مهم این نیست که کبوتر واقعاً بچه کرده است یا نکرده است. مهم آن قسمتی است که حدف شده. یعنی کاش بودی و می‌دیدی. اتفاقاً شانس آورده‌ای که نیستی و ببینی! این رسم روزگار است که اغلب قسمت‌های مهم حذف می‌شوند.

من به احتمال زیاد با لگد توی دهان فرزندم خواهم زد اگر کسی از او بپرسد که دوست دارد بزرگ که شد چه کاره بشود، و او یکی از پاسخ‌های زیر را بدهد:

پزشک: خیلی از ما وقتی بچه بودیم و کسی از ما سؤال می‌کرد می‌خواهی چه کاره بشوی می‌گفتیم می‌خواهیم دکتر بشویم. آن موقع تصور ما از پزشکی احتمالاً زیبا بوده. ولی الآن تصور من از پزشک، نهایتاً یک جراح زیبایی است که مثل احسان قائم‌مقامی که یک‌تنه با ششصد و چهارده نفر مسابقه‌ی شطرنج داد، چهارصد نفر را خوابانده روی تخت و روی دماغ هر کدام یک چکش می‌زند. پول عمل‌های جراحی را هم از قبل به حسابش ریخته‌اند. یا یک دندان‌پزشک که خون مردم را توی شیشه می‌کند و طرف باید ماشینش را بریزد توی دهانش. یعنی ماشینش را بفروشد و پولش را خرج دندان‌هایش کند.

خلبان: کودکی ما پر بود از خلبانان تحصیل‌کرده‌ی هواپیماهای جنگی که اف-۱۴ را مثل هوندا ۱۲۵ توی چنگ خود داشتند و هنوز بعد از سی سال وقتی سریال شهید بابایی را می‌سازند، مردم می‌بینند و لذت می‌برند. الآن اما اوضاع فرق می‌کند. بچه‌ی من اگر بگوید با خفاش شب و اصغر قاتل دارند می‌روند پیک نیک احتمالاً کمتر نگرانش خواهم شد تا سوار هواپیما بشود و جان سیصد نفر دیگر را هم در دستش بگیرد. آخر هم باید جنازه‌اش را در مجتمع مسکونی‌ای، بیابانی، اقیانوسی چیزی پیدا کنیم.

پلیس: اگر نتواند درجه‌دار بشود و موتور و بنز بیاندازد زیر پایش، احتمالاً سر چهار راه‌ها توی سرما و گرما باید از مردم فحش بخورد که چرا چند ثانیه زودتر چراغ را سبز نمی‌کند. اگر هم درجه‌دار بشود، خیلی باید اسکل باشد که رشوه‌بگیر نشود. از آن‌جایی که احتمال زیادی وجود دارد که فرزندم هم مثل خودم اسکل بشود پس همان بهتر که پلیس نشود تا لنگ نان شبش باشد.

کارمند: [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]… این‌ها همه فحش‌های کشدار و آبدار و همه‌چی‌دار بود که متأسفانه در این مقال نمی‌گنجد. فرقی هم نمی‌کند بخواهد معلم مدرسه بشود یا کارمند بانک یا کارمند وزارت‌خانه یا هر جای دیگری. کلاً [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]…

صنعتگر و کارخانه‌دار: یعنی اگر بچه‌ام بگوید می‌خواهم کارخانه بزنم و شغل ایجاد کنم و تولید کنم، یک روز که بردمش شهربازی توی شلوغی جمعیت گمش خواهم کرد تا این بلای آسمانی و نفرین ابدی از ما دور بشود. شاید حتی به حذف فیزیکی او از روی کره‌ی خاکی دست بزنم.

دام‌دار: آخر دام‌دار بشود که چه؟ کیلویی بیست هزار تومان خرج گاوش بکند، بعد دولت برود شب عید گوشت از برزیل وارد کند کیلویی نه هزار تومان؟ بعد هم به مردم اطمینان بدهد که نگران ذبح گوشت‌ها نباشند که کاملاً اسلامی است و بسمل گفته شده؟ بچه‌ی بی‌نوای من هم باید گاوش را به جای ماهی قرمز بیاندازند توی تنگ و بگذارد سر سفره‌ی هفت سین.

کشاورز: اولین سؤالی که از او می‌کنم این است که چه می‌خواهد بکارد؟ برنج؟ چای؟ سیر؟ گندم؟ میوه؟ بعد نقشه‌ی دنیا را می‌گذارم جلوی رویش و به ترتیب می‌گویم که این‌ها از کجا به ایران وارد می‌شوند تا بازار کنترل شود. بعد هم یک سر می‌برمش به خانه‌ی شالی‌کاران و چای‌کاران شمال یا گندم‌کاران جنوب تا وضعیت زندگی‌شان را ببیند و شاید درس عبرت بگیرد.

نماینده مجلس: برای این مورد احتیاجی به توضیح نیست. هر چه باشد من پدرش هستم و خیلی چیزها ممکن است متوجه من بشود.

رئیس جمهور: اگر بخواهد رئیس جمهور بشود، اصرارش می‌کنم که همان نماینده‌ی مجلس بشود لااقل.

قاضی: مجسمه‌ی معروفی هست که یک قاضی، ترازویی در دستش است و مثلاً عدالت را اجرا می‌کند. من از آن مجسمه خیلی می‌ترسم. علتش را هم مثلاً نمی‌دانم! دو نقطه چشمک.

خلاصه سراغ خیلی از کارها اگر برود احتمالاً با او به مشکل خواهم خورد. ممکن است بپرسد که خب چه کاره بشود؟ من هم کمی فکر خواهم کرد و به او پیشنهاد می‌کنم روزنامه‌نگار و خبرنگار یا فعال حقوق کودکان یا زنان یا حیوانات یا حتی نباتات، بشود. یا می‌تواند وکیل مدافع بشود و از حقوق مردم دفاع کند. یا نویسنده، سینماگر، هنرمند و یا عکاس بشود و درد مردم را روایت کند. اصلاً بهترین راه این است که از همان اول زندانی بشود. زندانی‌ها حداقل الآن از نظر اجتماعی منزلت و اعتبار دارند.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

یادداشتی برای خودکشی

این هفته توی بازار یک نفر خودکشی کرد. بازار آهن جای بزرگ و گل و گشادی است، ولی در این متن اهمیت ندارد. یک جوان بیست و شش ساله بوده. می‌گویند قرص برنج خورده بوده. بعد هم به گه خوردن افتاده. آمده پایین مغازه. مغازه‌های بازار آهن دو طبقه است  و دفاتر طبقه‌ی دوم است و آهن‌ها طبقه‌ی اول. و این البته به متن ما ربطی ندارد. به همسایه‌اش گفته که پشیمان است. گفته ببرندش بیمارستان و معده و روده‌اش را بشورند. نمی‌دانم کدام بیمارستان برده‌اند و چه کار کرده‌اند. فقط می‌گویند وقتی در غسالخانه چشم‌هایش باد داشته و ظاهرش به هم ریخته بوده. می‌گویند بدهی داشته ولی آن‌قدری داشته که بتواند بدهی‌ها را بدهد. به علاوه پدرش و دایی‌هایش کله گنده بوده‌اند و می‌توانستند اوضاع را جمع و جور کنند. همه‌ی این‌ها هیچ ارتباطی به متن ما نداشتند.

فرانسیس و کورتنی، من به خاطر شماها می‌رم. کورتنی، ادامه بده. به خاطر فرانسیس. اون بدون من خیلی خوشبخت‌تر می‌شه؛ دوستتون دارم. دوستتون دارم.

این یاداشت خودکشی کرت کابین خواننده‌ی نیروانا است. وقتی پلیس بالای سر جنازه‌اش حاضر می‌شود تفنگ هنوز رو به چانه‌اش بوده. یک روش ضربتی. این‌ها البته ربطی به متن ما ندارد و فرانتسیس و کورتنی را هم بیشتر مردم دنیا نمی‌شناسند و نمی‌دانند که دختر و همسرش هستند.

ویرجینیا وولف نویسنده‌ی فمینیست انگلیسی با یک روش الهام‌بخش دیگر خودش را کشت. او جیب‌هایش را پر از سنگ کرد و خودش را در رودخانه‌ی نزدیک محل سکونتش غرق کرد. یادداشت او را می‌توان با نوع خودکشی‌اش مرتبط کرد:

احساس می‌کنم باز به یکی از حمله‌های دیوانگی‌ام نزدیک می‌شوم. دیگر نمی‌توانم به این وضعیت وحشتناک ادامه دهم. این بار بهبود نخواهم یافت. صداهایی در سرم می‌شنوم و نمی‌توانم روی نوشته‌هایم تمرکز کنم. تا به حال مبارزه کرده‌ام ولی دیگر نمی‌توانم.

این دقیقاً جایی است که به متن ما مرتبط می‌شود. آن‌هایی که خودشان را می‌کشند لزوماً آدم‌های دیوانه‌ای نیستند. یا شاید هم باشند. نمی‌دانم. نمی‌شود قضاوت کرد. خودکشی شاید جدی‌ترین جایی است که شخص از تمام قضاوت‌ها خود را رها می‌کند و برایش احتمالاً کمترین درجه‌ی اهمیت را خواهد داشت که مردم بعد از این‌کار درباره‌ی او چه خواهند گفت. همان طور که هکسوم یکی دیگر از بزرگانی که خودکشی کرده جایی گفته:

برام مهم نیست که مردم می‌گن من زیاد با دخترها بیرون می‌رم یا نه، برام مهم نیست که فکر می‌کنن من هم‌جنس‌بازم یا می‌گن که استرالیایی‌ام. کی اهمیت می‌ده! مسلمه که ترجیح می‌دادم مردم نگن هم‌جنس‌بازم. ولی حالا که می‌گن، خب بذار بگن. اونقدرهام مهم نیست. از اینکه چند دفعه هم با رفقام به بارِ هم‌جنس‌بازها رفتم نگران نیستم.

هکسوم در یادداشتی که خیلی‌ها آن را مرتبط با خودکشی می‌دانند می‌گوید:

شماها این قمار رو باور می‌کنین؟

بهترین کسی که می‌تواند بر کارهای کسی قضاوت کند، خود آدم است. صادق هدایت دو بار خودکشی کرد. خودکشی دوم منجر به مرگ او شد. خودکشی اول او در سن بیست و شش سالگی بود. همان سنی که آن پسر در بازار آهن خودکشی کرد. هدایت خود را به رودخانه مارن (فرانسه) انداخت ولی یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. صادق به برادرش محمود می‌نویسند:

یک دیوانگی کردم، بخیر گذشت.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn