»
«

آرشیو برای سیاسی

یک روز صبح

به آفتاب نگاه کن. صبح با امید شروع می‌کند و به ظهر که می‌رسد، سایه‌ها را شکست می‌دهد. بعد اما یا حالش را ندارد یا قدرتش را یا هر دلیل دیگری، بی‌خیال می‌شود و کم کم سایه‌ها بزرگتر و بزرگتر می‌شوند. غروب که می‌شود رنگ خون می‌گیرد. آسمان هم خونی می‌شود. آدم‌ها دلشان می‌گیرد از غم آفتاب و کم کم چراغ‌های کوچک خانه‌هایشان را برای خود روشن می‌کنند. حکومت سایه‌ها شروع می‌شود. ترس، دروغ، کشتار، دزدی؛ همه در حکومت سایه‌ها اتفاق می‌افتد. ولی طنین آفتاب در کوچه‌ها شنیده می‌شود:

نزدیک غروب آفتاب است، و من صبح را دوست دارم.

خنده‌دار نیست

در کوچه و خیابان مردم آویزان می‌شوند و می‌گویند فلانی چرا دیگر در وبلاگت طنز نمی‌نویسی؟ بعد از خودم می‌پرسم، واقعاً چرا طنز نمی‌نویسم؟ بعد برای خودم دنبال سوژه می‌گردم که پرورشش بدهم و کمی نمک رویش بریزم و قر بیآیم و توی پاچه‌ی جماعت کنم. ولی سراغ هر سوژه‌ای که می‌روم می‌بینم به اندازه‌ی کافی طنز است. مثلاً این خود به خود طنز است که از مخارج تبلیغات کاندیداهای انتخابات مجلس انتقاد می‌کنند! این خود به خود طنز است که می‌گویند در کشور بحران وجود ندارد. این‌که تعدادی را مورد رأفت اسلامی قرار می‌دهند. این‌که از کندی اینترنت ابراز بی‌اطلاعی می‌کنند. بعد کم کم احساس می‌کنم اسکل فرضمان کرده‌اند. این است که طنز به جای شیرین بودن، مزه‌ی تلخ و گسی به خودش می‌گیرد و به شکل دردآوری می‌ماسد روی دکمه‌های کیبورد. درد و بدبختی مردم، طنز نیست.

خون دل‌ها

مدت‌هاست ننوشته‌ام راجع‌به دغدغه‌ی هر روزه‌ام. اینجا ننوشته‌ام که هنوز منتظر روزهای سبز هستم. منتظر پیروزی، منتظر آزادی. یک استخوان در گلویم مانده و حنجره‌ام را می‌خراشد انگار. من سبزم. این را خودم می‌دانم. تکلیفم با خودم مشخص است و الآن هم آمده‌ام تا ثبتش کنم. من اعتراض دارم به وضعیت موجود و خواهان تغییرم، ولی مثل خیلی‌ها که خودشان را طرفدار جنبش سبز جار می‌زنند، برای ورود دشمن‌های قسم‌خورده‌ی مملکتم ثانیه‌شماری نمی‌کنم. من نمی‌توانم تحمل کنم مجری‌هایی را که با هیجان و ذوق‌زدگی از بدبختی‌های ما می‌گویند و در اتاق خبرشان بالا و پایین می‌پرند. من در خیابان شعار “رأی ما یک کلام، نخست‌وزیر امام” نمی‌دادم اگر هر دو را قبول نداشتم. من حتی این انقلاب را قبول دارم ولی معتقدم از مسیرش منحرف شده. من برای خائنین سابق و زورگوهای دیروز – مثل مشابه‌های امروزشان – ارزشی قائل نیستم و معتقدم خرابی وضعیت موجود دلیل بر خوب بودن وضعیت گذشته نیست. من مسلمانم و اسلام را باعث عقب‌ماندگی کشورم نمی‌دانم. من ایرانی هستم و معتقدم ارزش هر سرباز کشته شده در راه دفاع از کشور با هزار پادشاه و حاکم برابری نمی‌کند. این‌ها را هم تنها برای خودم می‌نویسم تا یادم نرود چه کرده‌ایم، چطور و با چه کسانی آمده‌ایم و کجا و با چه کسانی می‌خواهیم برویم.

ساعت‌ها دروغ می‌گویند

لئونارد، شخصیت اصلی فیلم Memento از زمان قتل همسرش، حافظه‌ی کوتاه‌مدت خود را از دست داده است. برای این‌که چیزی یادش بماند آن را روی بدنش خال‌کوبی می‌کند و یا از آن عکس فوری می‌گیرد و همان لحظه مطلبی را زیر آن عکس می‌نویسد. لئونارد حتی سی ثانیه قبل را هم یادش نمی‌آید. ولی با همین وضعیت دنبال قاتل همسرش می‌گردد. در صحنه‌ای در کافه، ناتالی که مدارکی از قاتل او تهیه کرده به او می‌دهد و به او می‌گوید: “چرا دنبالش می‌گردی؟ تو که همه چیز رو فراموش می‌کنی!” لئونارد می‌گوید: “انتقام حق همسرمه. این‌که ما چشم‌هامون رو ببندیم، دلیل نمی‌شه که دنیا حرکت نکنه.”

یکی از نزدیکانم که دوست ندارد نامش فاش شود، هفته‌ی قبل از من آدرس گرفته و بلند شده و رفته در خانه‌ی میرحسین. زنگ زده. آیفون را برداشته‌اند و گفته‌اند: “بله؟” گفته: “من با خانم رهنورد کار دارم.” گفته‌اند: “بله؟!” گفته: “من شاگردشون بودم و از مکه برای ایشون سوغاتی آوردم.” یک شال سبز و یک تسبیح برایش آورده بوده. یک نفر در را باز می‌کند و با شلوار گرمکن دم در می‌ایستد و اطلاعات کامل را می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهم به خانم رهنورد بگویم. او هم می‌گوید: “می‌دونم واسه خودتون می‌خواین، این شماره‌ام، این هم اسم و فامیلم!”

من را کشیده کنار و این داستان را تعریف می‌کند. من با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌پرسم: “آخه چرا این‌کار رو کردی؟” با تعجب نگاهم می‌کند. خودم جواب خودم را در دلم می‌دهم: “این‌که ما چشم‌هامون رو ببندیم، دلیل نمی‌شه که دنیا حرکت نکنه”.

نفرت پایان راه نیست

دو نفر که همدیگه رو دوست داشته باشن، وقتی با هم مشکل پیدا می‌کنن اول زود به زود از هم دل‌گیر می‌شن ولی کمتر حرفش رو می‌زنن. این دلگیر شدن برای اینه که از هم توقع یه سری کارها رو ندارن. دوست دارن همه چیز ایده‌آل باشه، و خب توی دنیای واقعی این ممکن نیست. ولی در عین حال اگه کسی بهشون نگاه چپ بکنه، جوابش رو می‌دن. بعد از یه مدت به پر و پای هم می‌پیچن. به هم گیر می‌دن. چون همدیگه رو دوست دارن و می‌خوان روزهای خوبشون همیشگی باشه. می‌خوان همدیگه رو درست کنن. می‌خوان همدیگه رو اصلاح کنن. بعد اونی که مغرورتره و یا به هر دلیلی قدرت بیشتری داره بیشتر می‌پیچه به پر و پای طرف مقابل. طرف ضعیف‌تر چندین و چند بار – بستگی به مقدار صبرش داره – زیر سبیلی رد می‌کنه. بعد از یه مدت گیر دادن‌ها به صورت عادت در می‌آد. برای این گیر می‌ده که پایه‌های قدرتش محکم‌تر بشه. برای این گیر می‌ده که حاشیه امنیت برای خودش و روان خودش ایجاد کنه. خودش شب راحت خوابش ببره، مهم نیست طرفش چه حالی داره. بعد آدم ضعیف‌تر کم کم احساس می‌کنه داره از مقدار دوست داشتنش کم می‌شه. نگران می‌شه. حرف می‌زنه ولی طرف قبول نمی‌کنه. با بقیه درد دل می‌کنه ولی فرد قوی‌تر وقتی می‌فهمه، می‌گه تو اسرار ما رو به در و همسایه می‌گی. متهم می‌شه. کتک می‌خوره حتی. شاید توی خونه حبس هم بشه.

بعد اونی که ضعیف‌تره باید تصمیم بگیره. باید دوست داشتنش رو نجات بده. شروع می‌کنه به بلند بلند اعتراض کردن. همه‌ی این‌ها برای اینه که اون دوست داشتنه رو برگردونه. اونی که قوی‌تره فکر می‌کنه قدرتش همیشگیه، شروع می‌کنه به سرکوب. سرکوب. سرکوب. صدای اعتراض هر از چند گاهی می‌خوابه، و بعد دوباره به هر بهانه‌ای بلند می‌شه. و دو طرف به کار خودشون ادامه می‌دن. سرکوب، اعتراض. سرکوبه که اعتراض می‌آره.

بعد آدم مظلوم‌تر و ضعیف‌تر که می‌بینه فریادش به جایی نمی‌رسه، کم کم عشق توی دلش می‌میره و برای مدت کوتاهی جاش رو به نفرت می‌ده. دیگه دوست داشتنی وجود نداره. کم کم بی‌خیال اعتراض کردن می‌شه. نفرت تمام وجودش رو پر می‌کنه و از همه‌ی حرکات طرف مقابلش، حتی نفس کشیدنش، حالش به هم می‌خوره. ولی نفرت پایان راه نیست. آدم همیشه نمی‌تونه متنفر باشه، چون نفرت از آدم انرژی می‌گیره. اینه که یه روز آفتابی از خواب بیدار می‌شه و احساس می‌کنه که “بی‌خیال” شده. به طرف مقابلش هیچ حسی نداره. حتی توی اعماق وجودش اون‌قدر براش ارزش قائل نیست که ازش متنفر بشه.

اگه فرد ضعیف‌تر نترسه و بتونه ادامه بده، اون‌وقته که ورق برمی‌گرده. خیلی آروم هم برمی‌گرده. چون دیگه احساسی نداره و کاملاً منطقی قدم برمی‌داره. لازم نیست خودش رو به مشت و لگد و فحش بسپاره. فرد قوی‌تر متوجه این عدم علاقه می‌شه و از داخل نابود می‌شه. ممکنه حتی مشت و لگد جای خودش رو به گل و هدیه بده. ممکنه به جای فحش روزی صد بار داد بزنه دوست دارم. ولی با هر کدوم از این کارها ضعفش بیشتر آشکار می‌شه و آدم ضعیف‌تر بیشتر به هدفش و خودش امیدوار می‌شه.

ولی اگه فرد ضعیف‌تر بترسه… از این‌جای قصه شاید دیگه خیلی قشنگ نباشه. شاید یه قصه‌ی آموزنده نباشه. اگه فرد مظلوم ترسیده باشه دیگه قصه مناسب خونده شدن برای بچه‌های کوچیک نیست.

بیانیه پانزدهم: کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه‌ی شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا…

123...5