ورود بانوان ممنوع

رفته‌ام دکتر اورولوژی. دکتر، پدر یکی از دوستانم است. هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم از پسرش وقت بگیرم، شماره‌اش را از یکی دیگر از دوستانم گرفتم و خودم وقت گرفتم و حتی آشنایی ندادم که من دوست پسرتان هستم. زیر شکمم چند وقتی می‌سوخت و تیر می‌کشید. در دفع ادرار مشکل داشتم و تا چند ساعت بعد از حضور من در دستشویی، هیچ جنبنده‌ای در آن نزدیکی پرسه نمی‌زد. یک‌بار هنگام اجابت مزاج یک سوسک را دیدم که پا به فرار گذاشت و رفت در دورترین کنج دستشویی و حتی تلاش کرد از کاشی‌های لیز توالت هم بالا برود که موفق نشد، ولی چهار چنگولی همان‌جا آرام شد و اوضاع را تحت نظر گرفت. کار خدا بود که یک دفعه بال نزند که من همان‌طور بالا نکشیده مجبور بشوم فرار کنم. بعد از این اینترنت کوفتی خواندم که این‌ها همه می‌تواند نشانه‌های بیماری‌هایی باشد که مو به تن آدم سیخ می‌کند. این شد که بالاخره با خودم کنار آمدم که بروم و برای دکتر پایین بکشم. بله پایین کشیدن حرف زشتی است. حتی دکتر اورولوژی هم حرف قشنگی نیست. اصلاً صحبت کردن در مورد تشکیلاتی که در شورت قرار می‌گیرند انگار جسارت می‌طلبد و وقتی شروع به ایراد خطابه در مورد مشکلاتی چون دفع ادرار و مدفوع می‌کنی، همه از اطرافت متواری می‌شوند. ولی وقتی که یک‌جایی در موردشان بنویسی یا حتی فیلم یا عکسی از مورد داشته باشی که آدم‌ها بتوانند در تنهایی برای خود بخوانند انگار خیلی هم خوب است. ولی وقتی می‌نویسی – مثل من – طرف می‌خواند و بعد ممکن است بگوید تو دیوانه هستی. این چیزها چیست که می‌نویسی؟ البته آدم‌ها به این فکر نمی‌کنند که در این مورد خاص من بیشتر از گفتن، به خواندن آن‌ها اهمیت می‌دهم. یعنی مهم نیست که من دیوانه فرض شوم؛ مهم این است که اگر موقع شاشیدن در مجاریشان سوزش احساس کردند، مثل این‌که سرما خورده‌اند با آن برخورد کنند و نگذارند سرطان پروستات بچسبد زیر گلویشان. من دیوانه فرض شوم و بی‌ادب، شاید بهتر از این باشد که آدم‌ها آجر روی آجر این دیوارهای احمقانه بگذارند و روز به روز حرف زدن در این موارد سخت‌تر بشود. همین الآن که دارم این متن را می‌نویسم بردیا آنلاین شده و دارد حرف می‌زند. به او می‌گویم که ساکت باشد تا من بتوانم بنویسم و می‌پرسد چه می‌نویسی؟ من هم تا اینجای متن را برایش فرستادم. این هم جوابش است:

زدی به سیم آخر؟ یه دفعه پورنو بنویس خودتو راحت کن داداش. خجالت بکش مرد گنده! جمع کن این بساط رو.

این می‌شود که به سرم می‌زند بی‌خیال بشوم. قصد داشتم یک پست بلند بنویسم، ولی خیلی بد است که همه آدم را مسخره کنند. خب من که وقتی شروع کردم به نوشتن این متن تصمیمم را گرفتم اگر کسی مسخره‌ام کرد، ناراحت نشوم! ولی شدم. خب حالا یا باید ادامه بدهم و متن را تمام کنم و همه بخوانند و آخر سر هم در دلشان به ریشم بخندند که خجالت نمی‌کشد مرتیکه‌ی احمق؛ یا این‌که همه‌ی این‌هایی که نوشته‌ام و به نظرم مزخرف نیست و ارزش خوانده شدن را دارد با یک کلیک روی لینک “انتقال به زباله‌دان” حذف کنم. نه خانی آمده، نه خانی رفته. ولی این نوشته‌ها به درد زباله‌ها نمی‌خورند. مثل این است که کاندوم نو را بیاندازی توی سطل زباله تا یک‌وقت کسی نبیند. ولی آن کاندوم قابل استفاده است و ما فقط برای این‌که خودمان را ضایع نکنیم می‌اندازیمش دور. می‌بینید؟ فرصت‌های زیادی دارم تا این حرف‌ها را نزم و در نظر خیلی‌ها احمق جلوه نکنم. ولی ادامه می‌دهم. آدم‌ها نباید برای چشم و فکر دیگران زندگی کنند. باید بتوانند اگر کاری به نظرشان درست است، آن را انجام بدهند و از این دست حرف‌های دو زاری که همه می‌زنند ولی موقع عمل زیرش زایمان می‌کنند.

خب کجا بودیم؟ مطب دکتر اورولوژی! به هر حال طبیعی است که نیاز به معاینه هست و من مجبور شدم تشکیلات را بدهم به دست‌های توانمند آقای دکتر که روی یک صندلی کوتاه نشسته بود و عینکش را روی نوک دماغش تکیه داده بود. با این‌که خیلی تمرین کرده بودم ولی باز هم سر به زنگاه جوک “دکتر گلوم” آن‌موقع آمد جلوی چشمم. چند جمله قواعد نگارش را بی‌خیال بشوید تا بتوانم جوک را درست تعریف کنم:

همشهریه گلویش درد می‌کرده. می‌ره دکتر. صداش از ته چاه در می‌اومد و به دکتره می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتر می‌گه: “برو روی تخت بخواب و لباست را در بیآر”. یارو تعجب می‌کنه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برو روی تخت”. یارو می‌ره پیرهنش رو در می‌آره و با تعجب منتظر دکتر می‌شه. دکتره می‌آد می‌گه: “شلوار و شورتـت رو هم در بیار”. طرف با یه نگاه ملتمسانه می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره دوباره می‌گه: “شما که علم پزشکی نداری، در بیار عزیزم. در بیار”. یارو در می‌آره، دکتره می‌گه: “برگرد و دراز بکش روی تخت”. طفلی دیگه کم مونده بود بزنه زیر گریه. می‌گه: “دکتر گلوم”. دکتره باز هم می‌گه: “شما علم پزشکی نداری، برگرد آقا جان. برگرد بهت می‌گم”. آقایی که شما باشی، یارو برگشتن همانا و اون‌چیزی که خودتون می‌دونین همانا. بعد از یه چند دقیقه یارو می‌گه: “دکتر می‌شه پرده رو بکشی”؟ دکتره می‌گه: “چرا عزیزم”؟ می‌گه: “آخه بقیه که علم پزشکی ندارن، فکر می‌کنن شما داری با من یه کار دیگه می‌کنی”.

برعکس آن‌چه انتظارش را داشتم، کار سختی نبود. برخلاف تمام جوک‌هایی که از بچگی برای هم تعریف می‌کردیم، محیط خیلی معمولی بود و با مطب دندان‌سازی ملعون و یا دکترهای عمومی فرقی نمی‌کرد. تنها فرقش این بود که آن‌ها چوب بستنی می‌کردند در حلق آدم، ولی این‌یکی با دستکش اوضاع را تحت نظر داشت و خدا را شکر خبری از چوب بستنی، فرز دندان‌سازی و یا انبر نبود. بعد هم من را نشاند روی یک صندلی شبیه توالت فرنگی و فرمان شاشیدن را صادر کرد و از آن‌طرف یک گراف آمد بیرون. تنها چیزی که فکر نمی‌کردم گراف داشته باشد، شاشیدن بود. بعد به این فکر کردم اگر روزی بخواهم کاندید بشوم و رأی بیآورم، گراف شاشیدن طرف به مملکت را می‌برم و به مردم نشان می‌دهم. دکتر گفت که این‌ها طبیعی است و فقط جهت حصول اطمینان یک سونوگرافی هم بکنم. دروغ نگویم، هنوز دوستم را ندیده‌ام ولی اگر ببینمش سخت است که تصویر پدرش را موقع کار فراموش کنم. یعنی من هم آن‌طور نیستم که بگویم روشنفکرم و این مسائل برای من حل شده و برای بقیه نه. برای من هم سخت است و این‌همه زر نزدم و آسمان و ریسمان نبافتم تا خاطره‌ی دکتر رفتنم را تعریف کنم و شما هم با هیجان دنبال کنید و بعد بروید دنبال بازیتان.

پی‌نوشت: سرطان پروستات دومین سرطان شایع در مردها است که اگر به موقع تشخیص داده شود و مراحل درمان را طی کند، تا حدی قابل درمان است. من خواستم بگویم خجالت نکشید و یا حتی نگذارید اطرافیانتان خجالت بکشند. حتی اگر زن هم هستید، و شوهر یا پسر یا پدرتان کسی را ندارد که این موارد را به او بگوید، خودتان دست به‌کار شوید دیوارها را خراب کنید تا بتواند با شما صحبت کند. مردهای بالای چهل سال حتماً باید برای معاینه این داستان به دکتر بروند. اصلاً‌ شما خودتان بی‌عیب و اشکال. دوست دارید پدرتان یا مردی که دوستش دارید دچار بشود؟ مردهای بالای پنجاه سال، هر سال باید آزمایش آنتی‌ژن بدهند. ادرار کردن پیاپی یا سخت، جاری شدن ضعیف ادرار، عدم توانایی در ادرار، بی‌اختیاری در ادرار، وجود خون در ادرار، خروج منی همراه با درد، درد مداوم قسمت پایین کمر. هر کدام از این عوامل هم می‌تواند نشانه‌ای از بروز سرطان پروستات باشد. من دیگر در حد توانم نوشتم. می‌ماند سرطان سینه که جایش این‌جا نیست ولی از هر هشت زن یک‌نفر را مبتلا می‌کند و آمارش مرتب رو به افزایش است، ولی با تشخیص زودهنگام کاملاً قابل درمان است. اگر از بانوان کسی حال داشت، یک مطلبی بنویسد در آن مورد که از پروستات بدتر است. در جامعه‌ی ما برای مردها هم سخت است نوشتن این مطالب، برای زن‌ها که جای خود دارد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

کبوتر بچه کرده

پیشاپیش از هرگونه سوء تفاهمی که با خواندن عنوان ممکن است پیش بیآید عذرخواهی می‌کنم. منظور همان بچه‌دار شدن کبوتر است. و البته مهم این نیست که کبوتر واقعاً بچه کرده است یا نکرده است. مهم آن قسمتی است که حدف شده. یعنی کاش بودی و می‌دیدی. اتفاقاً شانس آورده‌ای که نیستی و ببینی! این رسم روزگار است که اغلب قسمت‌های مهم حذف می‌شوند.

من به احتمال زیاد با لگد توی دهان فرزندم خواهم زد اگر کسی از او بپرسد که دوست دارد بزرگ که شد چه کاره بشود، و او یکی از پاسخ‌های زیر را بدهد:

پزشک: خیلی از ما وقتی بچه بودیم و کسی از ما سؤال می‌کرد می‌خواهی چه کاره بشوی می‌گفتیم می‌خواهیم دکتر بشویم. آن موقع تصور ما از پزشکی احتمالاً زیبا بوده. ولی الآن تصور من از پزشک، نهایتاً یک جراح زیبایی است که مثل احسان قائم‌مقامی که یک‌تنه با ششصد و چهارده نفر مسابقه‌ی شطرنج داد، چهارصد نفر را خوابانده روی تخت و روی دماغ هر کدام یک چکش می‌زند. پول عمل‌های جراحی را هم از قبل به حسابش ریخته‌اند. یا یک دندان‌پزشک که خون مردم را توی شیشه می‌کند و طرف باید ماشینش را بریزد توی دهانش. یعنی ماشینش را بفروشد و پولش را خرج دندان‌هایش کند.

خلبان: کودکی ما پر بود از خلبانان تحصیل‌کرده‌ی هواپیماهای جنگی که اف-۱۴ را مثل هوندا ۱۲۵ توی چنگ خود داشتند و هنوز بعد از سی سال وقتی سریال شهید بابایی را می‌سازند، مردم می‌بینند و لذت می‌برند. الآن اما اوضاع فرق می‌کند. بچه‌ی من اگر بگوید با خفاش شب و اصغر قاتل دارند می‌روند پیک نیک احتمالاً کمتر نگرانش خواهم شد تا سوار هواپیما بشود و جان سیصد نفر دیگر را هم در دستش بگیرد. آخر هم باید جنازه‌اش را در مجتمع مسکونی‌ای، بیابانی، اقیانوسی چیزی پیدا کنیم.

پلیس: اگر نتواند درجه‌دار بشود و موتور و بنز بیاندازد زیر پایش، احتمالاً سر چهار راه‌ها توی سرما و گرما باید از مردم فحش بخورد که چرا چند ثانیه زودتر چراغ را سبز نمی‌کند. اگر هم درجه‌دار بشود، خیلی باید اسکل باشد که رشوه‌بگیر نشود. از آن‌جایی که احتمال زیادی وجود دارد که فرزندم هم مثل خودم اسکل بشود پس همان بهتر که پلیس نشود تا لنگ نان شبش باشد.

کارمند: [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]… این‌ها همه فحش‌های کشدار و آبدار و همه‌چی‌دار بود که متأسفانه در این مقال نمی‌گنجد. فرقی هم نمی‌کند بخواهد معلم مدرسه بشود یا کارمند بانک یا کارمند وزارت‌خانه یا هر جای دیگری. کلاً [بیب] [بیب] [بیب] [بیب]…

صنعتگر و کارخانه‌دار: یعنی اگر بچه‌ام بگوید می‌خواهم کارخانه بزنم و شغل ایجاد کنم و تولید کنم، یک روز که بردمش شهربازی توی شلوغی جمعیت گمش خواهم کرد تا این بلای آسمانی و نفرین ابدی از ما دور بشود. شاید حتی به حذف فیزیکی او از روی کره‌ی خاکی دست بزنم.

دام‌دار: آخر دام‌دار بشود که چه؟ کیلویی بیست هزار تومان خرج گاوش بکند، بعد دولت برود شب عید گوشت از برزیل وارد کند کیلویی نه هزار تومان؟ بعد هم به مردم اطمینان بدهد که نگران ذبح گوشت‌ها نباشند که کاملاً اسلامی است و بسمل گفته شده؟ بچه‌ی بی‌نوای من هم باید گاوش را به جای ماهی قرمز بیاندازند توی تنگ و بگذارد سر سفره‌ی هفت سین.

کشاورز: اولین سؤالی که از او می‌کنم این است که چه می‌خواهد بکارد؟ برنج؟ چای؟ سیر؟ گندم؟ میوه؟ بعد نقشه‌ی دنیا را می‌گذارم جلوی رویش و به ترتیب می‌گویم که این‌ها از کجا به ایران وارد می‌شوند تا بازار کنترل شود. بعد هم یک سر می‌برمش به خانه‌ی شالی‌کاران و چای‌کاران شمال یا گندم‌کاران جنوب تا وضعیت زندگی‌شان را ببیند و شاید درس عبرت بگیرد.

نماینده مجلس: برای این مورد احتیاجی به توضیح نیست. هر چه باشد من پدرش هستم و خیلی چیزها ممکن است متوجه من بشود.

رئیس جمهور: اگر بخواهد رئیس جمهور بشود، اصرارش می‌کنم که همان نماینده‌ی مجلس بشود لااقل.

قاضی: مجسمه‌ی معروفی هست که یک قاضی، ترازویی در دستش است و مثلاً عدالت را اجرا می‌کند. من از آن مجسمه خیلی می‌ترسم. علتش را هم مثلاً نمی‌دانم! دو نقطه چشمک.

خلاصه سراغ خیلی از کارها اگر برود احتمالاً با او به مشکل خواهم خورد. ممکن است بپرسد که خب چه کاره بشود؟ من هم کمی فکر خواهم کرد و به او پیشنهاد می‌کنم روزنامه‌نگار و خبرنگار یا فعال حقوق کودکان یا زنان یا حیوانات یا حتی نباتات، بشود. یا می‌تواند وکیل مدافع بشود و از حقوق مردم دفاع کند. یا نویسنده، سینماگر، هنرمند و یا عکاس بشود و درد مردم را روایت کند. اصلاً بهترین راه این است که از همان اول زندانی بشود. زندانی‌ها حداقل الآن از نظر اجتماعی منزلت و اعتبار دارند.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

مصائب مایکل شوماخر

یکی از ناموسی‌ترین فحش‌هایی که می‌توانید به یک پسر بدهید این است که به او بگوئید پسرخاله یا پسرعمه یا یا پسرفلانش، از او دست فرمانش بهتر است. تقریباً همه‌ی پسرها در اعماق وجودشان اعتقاد راسخ دارند که بهترین راننده‌ی دنیا هستند. هرچند ممکن است گاهی متواضعانه چیز دیگری بگویند تا ریا نشود. من هم البته پسر هستم. دختر نیستم که بعد از یک عمر رانندگی، پارک دوبل کردن برایم سخت‌تر از زدن شمشیر در کون فیل به شیوه‌ی دو دستی باشد. به هر حال من هم آن‌قدر فروتن هستم که نگویم بهترین راننده‌ی دنیا هستم.

درست است که بلوغ علائمی مانند درآمدن موهای زائد و بقیه‌ی ماجرا دارد، ولی برای پسرها بلوغ زمانی حاصل می‌شود که گوهینامه‌ات را بگیری و بگذاری درون کیف پولت. امروزه گواهینامه‌ی رانندگی بعد از گذراندن ساعت‌ها کلاس آموزشی در آموزشگاه‌ها حاصل می‌شود. خب سخت است. وقت و بی‌وقت باید بروی و در تمام سوراخ سمبه‌های شهر کنار یک دیلاق بنشینی که می‌خواهد به بهترین راننده‌ی دنیا رانندگی یاد بدهد. به نوعی کسر لاتی است. از پشت هم مدام مردم بوق بزنند و این دیلاق نگذارد تیک‌آف کنی و دو تا لایی بکشی و از معرکه بگریزی. ولی برای ما که دوازده سیزده سالی می‌شود گواهینامه گرفته‌ایم قسمت سخت قضیه، ربطی به رانندگی نداشت. یک شهرک آزمایش بود که الآن هم هست، ولی چه چیز الآن ربطی به ده دوازده سال پیش دارد که شهرک آزمایش داشته باشد؟ شما فرض کنید یکی از ساختمان‌های به‌جا مانده از جنگ جهانی دوم را آورده‌اند گذاشته‌اند کنار شیخ فضل‌الله. اتوبانش البته. هر روز صبح زمانی که همه‌ی مردم این شهرِ تازه از زیر شلاق جنگ خلاص شده، خواب بودند. همان زمانی که تنها صدایی که می‌شد در خیابان‌ها شنید صدای جاروی رفتگرها بود. همان موقع که اگر سگ را می‌زدی از خانه‌اش در نمی‌آمد. عده‌ای از جوانان برومند این مرز و بوم روبروی در شهرک آزمایش صف کشیده بودند. خیلی از شماها شاید معنی درست صف را نفهمیده باشید. حق هم دارید. ندیده‌اید. راستی چرا. دیده‌اید. این صف که می‌گویم، یک چیزی شبیه صفی بود که برای رأی دادن به میرحسین بسته بودید. صف مثل هدفونی که دو دقیقه در جیب می‌ماند و همه جایش به همه جای دیگر می‌پیچد بود. همه صبحانه نخورده می‌آمدند تا چند نفری جلوتر باشند. دهان‌ها همه بوی فاضلاب می‌داد. همه این‌پا آن‌پا می‌کردند و آن‌ها که دیگر نمی‌توانستند تحمل کنند می‌رفتند پشت درختی، ماشینی، تیر چراغ برقی چیزی و ادامه‌ی ماجرا.

بعد از باز شدن درها، دو ماراتن شروع می‌شد. آن بیچاره‌هایی که اولین بار بود می‌آمدند یا باید قبلاً از دوستانشان کروکی گرفته بودند، یا مثل دم مارمولک که کنده می‌شود خودشان را به این‌طرف و آن‌طرف می‌کوبیدند. بی‌هدف! تمامی عملیات، از دادن عکس سه در چهار تا گواهی تحصیلی با استرس زیاد انجام می‌شد. حتی می‌ترسیدی طرف که شناسنامه‌ات را کپی می‌کند یک گیری بدهد. افسرها که جای خودشان را دارند، سربازهای گوش مخملی هم طوری برخورد می‌کردند که انگار سرباز ایرانی در اردوگاه عراقی‌ها اسیر شده. حتی معاینه چشمش هم استرس داشت. اصلاً نسل ما همه چیزش با استرس بود. به‌نوعی سرنوشتمان با آژیر قرمز و علامتی که می‌شنوید معنا و مفهومش کوفت است، عجین شده بود.

بعد می‌رفتیم روی سکوها می‌نشستیم. مثل استادیوم. پنج تا پیکان آن پایین بود که همیشه بوی کلاچشان درآمده بود. پنج نفر – پنج نفر صدا می‌کردند و سوار یک پیکان می‌شدند و امتحان می‌دادند. ما هم آن بالا آنالیز می‌کرذیم. خوب رفت. بد رفت. بد دور زد. الآن می‌ره توی جدول. رید. داداش فندک داری؟ این‌ها همه جملات پرکاربرد آنجا بودند. بیست نفر رد می‌شدند و پیاده می‌شدند و فحش می‌دادند. نک و نال می‌کردند و ادای گریه‌کردن را درمی‌آوردند. یک نفر در را باز می‌کرد، پشتک می‌زد و روی آسفالت شنای قورباغه می‌رفت و همه به سر و کله‌اش می‌زدند. مثل نصرتی و رضایی. اصولاً با آن پیکان‌ها و آن وضعیت، قبول شدن در آزمون، به فاصله‌ی آخرین نزدیکی افسر مذکور و نیم‌کلاچ‌های او بیشتر مرتبط بود تا سطح تسلط ما روی نیم‌کلاچ و سنگ‌چین.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

با هزار متر زمین چی کار می‌شه کرد؟

برای استفاده بهتر از زمین هزار متری‌تان که قرار است به زودی تحویل بگیرید، چند پیشنهاد دارم:

زمین‌تان را وقف زندانیانی کنید که به سلول‌های یک متر در دو متر عادت کرده‌اند. یک فضای مفرح را ایجاد کنید تا بتوانند با خیال راحت دنبال رأی‌های‌شان بگردند.

به نیروهای مسلح اجاره بدهید تا در آن سیلوهای پرتاب موشک کار بگذارند و شما هم در ثوابش شریک شوید.

زمین خاکی فوتبال راه‌اندازی کنید. چون آب که احتمالاً نخواهد داشت. این‌طوری فرزندانتان همیشه می‌توانند ادعا کنند که فوتبال‌شان را از زمین‌های خاکی شروع کرده‌اند. شوخی با شورت فوتبالی هم خیلی دیگر خز شده است. بی‌خیالش می‌شویم.

بانک آقا. بانک! امروز بر سر هر کسی می‌زنید یک بانک تأسیس می‌کند. انگار این راحت‌ترین کاری است که می‌توانید انجام بدهید.

زمین هزار متری‌تان را ستاد انتخاباتی آقای “جریان انحرافی” کنید تا انشاءلله دوره‌ی بعد هزار متر دیگر گیرتان بیآید.

اگر جا بشود هم می‌توانید در این زمین هزار متری همه‌ی دردها و رنج‌هایتان، همه‌ی بغض‌هایتان، همه فریادهای نکشیده‌تان، همه‌ی بدبختی‌هایتان را جا بدهید. اگر جا بشود.

پی‌نوشت: عنوان این پست از جمله‌ی “با هزار تومان چی کار میشه کرد؟” خیریه محک گرفته شده است. [اینجا] کلیک کنید و شما هم به‌راحتی کمک کنید.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

امروز، گذشته‌ی شیرین فردا

از اول این‌طور نبود که این‌قدر زاخار باشم. قبل از این‌که به صورت موجود تک‌سلولی‌ای در بیآیم که فقط پشت کامپیوتر می‌نشیند و کنترل تلویزیون را در دستش می‌گیرد و فضای یک متر در یک متری را اشغال می‌کند، آدم اکتیوی بودم. مثل حالا این‌قدر نمی‌نشستم و حسرت خاطرات گذشته را بخورم. آن زمان‌ها بدون این‌که بدانم، برای آینده‌ی خودم مشغول ساختن خاطرات بودم. مثلاً آن زمان که فانیفکس می‌خوردم اصلاً فکر نمی‌کردم که روزی حسرتش را بخورم. تبدیل به آدمی شده‌ام که بلندترین مسافت روزانه‌اش را فقط برای قضای حاجت طی می‌کند. حالا شما هم قیافه نگیرید. خودتان هم دست کمی از من ندارید. شده‌ایم یک مشت انسان که روی هم اندازه‌ی یک تیم فوتبال تحرک نداریم.

یادم هست زمانی که جوان‌تر بودم برای خودمان تفریح می‌تراشیدیم. یعنی لزوماً محیط اطراف خیلی محیط جذاب و فان‌ی نبود، ولی ما از دلش شوخی‌های پشت وانتی در می‌آوردیم. این را می‌گویم که دنبال بهانه نگردیم که حالا دیگر نمی‌شود و نمی‌توانیم و زمانه عوض شده و…

یک‌بار یادم هست با پسردایی‌ام حوصله‌مان سر رفته بود. دایی‌ام یک پیکان آبی کمرنگ داشت که امیر – پسر دایی‌ام – که تازه گواهینامه گرفته بود، بزکش کرده بود. قالپاق‌های براق آینه‌ای انداخته بود و همه جایش را واکس زده بود و برق می‌زد. دست که به جلوی داشبوردش می‌کشیدی، دستت چرب می‌شد. پیکان دایی را برداشتیم و راه افتادیم توی خیابان. دنبال یک سرگرمی بودیم. گفتیم برویم مسافرکشی. به نظرمان کار جالبی می‌آمد. رفتیم سر شهرک غرب و شروع کردیم داد زدن برای سعادت آباد. چند تا از این خطی‌ها آمدند و گیر دادند. ما هم خیلی بچه بودیم. البته اگر بزرگ هم بودیم باز گهی نمی‌توانستیم بخوریم. مجبور شدیم مثل تازه‌کارها حرکت کنیم و در راه مسافر بزنیم. یکی دو بار از شهرک به سعادت و برعکس آمدیم و در راه حرف از سیاست و اقتصاد به میان کشیدیم که بخندیم. مردم هم با ما همراه می‌شدند. ولی این هیجانی نبود که ما دنبالش بودیم. من همیشه نقشه‌های تیم را می‌کشیدم. از جیبم یک دویست تومانی درآوردم و گذاشتم بالای داشبورد. جایی که از صندلی‌های عقب کاملاً قابل مشاهده باشد. به امیر گفتم وقتی مسافر زدی و حرکت کردی رویت را آن‌طرف کن و من این دویست تومانی را کش می‌روم، جوری که مسافرهایی که عقب نشسته‌اند ببینند. سه نفر مسافر عقب سوار کردیم. یکی افغانی بود و دو مرد میانسال دیگر. راه که افتادیم امیر شروع کرد به ناله کردن از زندگی که از صبح کاسبی نکرده و این‌ها. بعد رویش را برگرداند و من به شکل خیلی تابلویی دویست تومانی را دزدیدم و گذاشتم در جیبم. بعد امیر برگشت و گفت آقا شما این دویست تومانی را ندیدی که اینجا بود؟ من گفتم نه. از عقبی‌ها پرسید. یک نفرشان همان موقع گفت آقا من پیاده می‌شوم. پیاده شد و رفت. امیر راه افتاد و دوباره از آن‌ها پرسید که دویست تومانی را ندیده‌اند؟ می‌گفت از صبح همین دویست تومان را کار کرده. نمی‌دانم آن عقب اشاره‌ای چیزی می‌کردند یا نه. خلاصه آن یکی مرد هم گفت من هم پیاده می‌شود. من ماندم و امیر و افغانی. افغانی به امیر گفت من دیدم. این را که گفت هنوز ماشین کامل راه نیافتاده بود. من درب را باز کردم و پریدم بیرون و دویدم توی یک کوچه. تا آخرهای کوچه دویدم و می‌خندیدم. بعد از یکی دو دقیقه دیدم امیر دارد می‌آید. می‌خندیدم و برایش دست تکان می‌دادم. به من که رسید دیدم ای داد بیداد. با افغانی آمده. به من که رسیدند پیاده شدند و امیر داد زد بگیرش. احمق من را به افغانی فروخته بود. من از یک‌طرف خنده‌ام گرفته بود و از طرفی می‌ترسیدم. از شدت خنده نمی‌توانستم دیگر راه بروم. افغانی حمله کرد و دستم را گرفت. گفتم آقا شوخی بود. افغانی گفت دزدی کردی. شوخی چیه؟ امیر هم گفت راست می‌گه. دزدی کردی، می‌گی شوخی بود؟ خلاصه یک لحظه خودم را باور کردم و با مشت روی دست افغانی زدم و دوباره فرار کردم. این دو تا هم یک کم دنبالم کردند و بعد بی‌خیال شدند.

قصد نداشتم این‌قدر طولانی خاطره تعریف کنم، فقط می‌خواستم بگویم با نشستن و حسرت خوردن اتفاق خاصی در زندگی آدم نمی‌افتد. همین حالا بهتر است این کامپیوتر و زندگی میکروپلانکتونی را ول کنم و بروم برای چند سال دیگر خودم خاطرات شیرین بسازم.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn