کشتیِ ناخدا

ناخدا روی عرشه ایستاده بود و پیپ می‌کشید. نزدیک غروب آفتاب بود و مه غلیظی هوا را گرفته بود. همه نگران بودند که مبادا کشتی به صخره‌ای برخورد کند. طوطی روی شانه‌ی ناخدا سر تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «داریم می‌رسیم. داریم می‌رسیم». ناخدا وزنش را از روی پای قطع شده‌اش که اطباء یک چوب به جایش گذاشته بودند برداشت و به طرف کابین رفت.

جاشوهای جوان مشغول تمیز کردن کف زمین بودند. دریا متلاطم بود و با هر موج مقداری آب به کف کشتی می‌ریخت. جاشوها با خواندن دسته‌جمعی سرود “زنده‌باد کشتی ناخدا” کف کشتی را تمیز می‌کردند. همیشه همین کارشان بود. چه دریا صاف بود و هوا آفتابی، چه دریا متلاطم و هوا طوفانی!

سکان‌دار سیگارش را خاموش کرد و چشمانش را تنگ، تا شاید جلو را بهتر ببیند ولی بی‌فایده بود. از غروب متنفر بود و صبح را دوست داشت. ده ساعتی می‌شد که بی‌وقفه خیره به دریا مانده بود. به سکان‌دار کسی توجه لازم را نمی‌کرد. کارش را دوست داشت و همیشه از این‌که کار مهمی دارد و کشتی در دستان اوست به خودش افتخار می‌کرد. ولی این موضوع که بقیه هیچ‌وقت اهمیت کار او را درک نمی‌کردند آزارش می‌داد. شاگرد نوجوانش سکان را گرفت و از او خواست تا کمی استراحت کند.

چند ساعت بعد ناخدا به تخت نرم خود رفت به این امید که فردا به ساحلی برسند. یکی از جاشوها که هنوز هم بوی عرق می‌داد در زد و وارد اتاق ناخدا شد. لباسش را درآورد و رفت پیش ناخدا…

سکان‌دار حمام کوتاهی گرفت و به رختخواب رفت. خیره شد به قطرات باران که خودشان را محکم به شیشه‌های کابین می‌کوبیدند. پتو را تا زیر گلو بالا کشید و خودارضایی شبانه‌اش را شروع کرد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

داستان رقّت‌انگیز سگ‌ها

من از سگ می‌ترسم. خیلی هم می‌ترسم. یک بار که یکی از این سگ‌های ژرمن چی چی پرید و دو دست مبارک را روی شانه‌های من گذاشت و من را مثل اعلامیه چسباند به دیوار. سگ که می‌گویم نه از این سگ‌هایی که به گربه می‌گویند عمو. نه. هیکلش کم از رونی کلمن نداشت. زبانش مثل راسته‌ی گوساله. آنچنان وحشت کرده بودم که شاشیدم. شاید هم ریدم. درست یادم نیست. فقط یادم است که تا یک ساعت نمی‌توانستم زر بزنم. عکس پسرعمویش را هم از [اینجا] می‌توانید ببینید، فقط گول قیافه‌ی مهربانش را نخوردید.

یک‌بار هم یکی از دوستانم کلی تعریف سگش را کرد که چنین است و چنان. من هم خر شدم و گفتم برویم ته باغ ببینیمش اگر در قفس است. خیلی دلیرانه با هم تا ته باغ قدم زدیم. چشمم که به سگش افتاد تمامی دستور زبان فارسی را فراموش کردم. زبانم خشک شده بود. هر چقدر این رفیقم تعریف می‌کرد و می‌گفت دستش را ببین، پایش را ببین، تخمش را ببین، من فقط خشک شده بودم و نگاه می‌کردم. باور بفرمائید دست‌هایش از مایکل جردن بلندتر بود. این را که می‌گویم بزرگش نمی‌کنم. عین واقعیت را می‌گویم. [این] عکس را ببینید تا به عمق فاجعه پی ببرید. بعد رفیقم گفت بگذار درب قفس را باز کنم تا ببینی چقدر ما با هم رفیقیم. منظورش با سگ بود، مگر نه با من که رفاقتی نداشت. اگر داشت که از این مسخره‌بازی‌ها در نمی‌آورد. اگر رفیق بود که از رنگ و روی من و خیس شدن شلوارم باید می‌فهمید که پاپیون کرده‌ام. من همچنان داشتم نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم حرف بزنم. رفت طرف درب. نمی‌دانم چه شد که توهم زدم درب باز شده و سگ مادرسگ دنبال من کرده. درختان باغ حتی به خاطر نمی‌آوردند بادی با آن سرعت از آن منطقه گذشته باشد. جالب اینجا بود که از صدای خش خش پای خودم ترسیده بودم و دائم جاخالی می‌دادم. دیگر خودتان مسخره بودن صحنه را از پشت تجسم کنید.

یک بار دیگر هم شلوار جینی که تازه خریده بودم را پوشیده بودم و با دمپایی داشتم برای مادرم سوپ می‌بردم. خانه‌ی ما تا خانه‌ی مادرم دو تا کوچه و یک پارک فاصله دارد. از پارک که گذشتم از زیر یکی از این ساختمان‌های نیمه‌کاره یک سگ سیاه پارس کرد و دوید دنبالم. جایتان خالی  صفر تا صد را زیر ده ثانیه پر کردم. ولی آن سگ‌پدر هم سرعتش بالا بود. همین که به من رسید و نزدیک بود پاچه‌ام را بگیرد از پشت چنان لگدی به پوزه‌اش زدم که دو متر پرت شد آن‌طرف. بعد هم زوزه‌ایی از درد کشید و گم شد. من هم البته با ظرف سوپ ولو شدم روی زمین. شلوار نازنیم پاره شد و زانویم زخم. از آن به بعد هر بار از پارک رد می‌شوم صدها بار صحنه‌ی درگیری با سگ را برای خودم بازسازی می‌کنم و تصمیم گرفته‌ام این‌بار اگر به طرفم آمد بزنمش و انتقام شلوار نازنینم را از ایل و تبارش بگیرم. ولی هر دفعه هم هراس دارم. حتی‌المقدور راهم را کج می‌کنم تا کمتر با سگی روبرو شوم. در پارک که راه می‌روم به جای این‌که احساس آرامش کنم، جو فضای امنیتی باعث می‌شود تا سریعتر کارم را انجام دهم. و هر بار نقشه‌ی ضد حمله به سگ‌ها را در سرم می‌پرورانم.

در کل همه‌ی ما انسان‌ها همین‌طور هستیم. از فضای امنیتی بدمان می‌آید و دوست داریم جایی در آرامش باشیم. سعی می‌کنیم با سگ‌ها روبرو نشویم، چون نه سودی به نفعمان دارد و نه سگ‌ها تنبیه می‌شوند. فوقش یک سگ را می‌زنیم. فردایش کلی سگ دیگر هستند که ممکن است سر راهمان سبز شوند. آخر ما آدمیم. ما را چه به نزاع و مقابله با سگ‌ها. سگ‌ها اگر خیلی بامرام باشند و البته خوش‌شانس، باید بروند نگهبانی یک آدم را بدهند و برایش دم تکان بدهند تا شاید تکه گوشتی برایشان پرتاب کند. بقیه سگ‌ها هم که نژاد درست و درمانی ندارند باید ول بگردند و هر از چند گاهی به دنبال ماشین‌ها و آدم‌ها پارس کنند. سگ‌های ولگرد صاحب بیابان‌های هیچ هستند.

ضمیمه: گالری پاشویه با مجوعه‌ی جدیدی به نام Minimalist منتظر شماست.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

انتخاب کن! آمریکا یا ایران؟

با توجه به این‌که گفته شده:

مردم دنیا الآن دارند انتخاب می‌کنند. یا آمریکا یا ایران.

دیگر انتخاب‌های پیش روی مردم دنیا عبارتند از:

آرنولد یا جمشید هاشم‌پور

هایپ یا ساندیس

یاهو یا یاحق

آل پاچینو یا محمدرضا شریفی‌نیا

آپولو یا ماهواره امید

هیلاری کلینتون یا مرضیه وحید دستجردی

کریستوفر نولان یا مسعود ده‌نمکی

هاینیکن یا ایستک

دروغ بزرگ یازده سپتامبر یا حماسه‌ی بصیرت نهم دی

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

نیا گل نرگس

وقتی از کودکی در مغزت می‌خوانند دست یک نفر همیشه بالای سرت است. وقتی می‌گویند که همه چیز روزی رو به راه خواهد شد. وقتی قبل از این‌که باور کنی، باید ایمان بیاوری. و قبل از این‌که بفهمی، باید دعای فرجش را حفظ کنی و بخوانی. این باور با تو همراه خواهد شد و رشد خواهد کرد. حقیقتی می‌شود که نمی‌شناسیش ولی نمی‌توانی ردش کنی. جرأتش را نداری که ردش کنی. ایمان نیاورده‌ای و فقط تکرار کرده‌ای. آن‌قدر هر جمعه تکرار کرده‌ای و تکرار کرده‌اند که کهنه شده است. بسته‌ی عجیب و تازه‌ی باز نشده‌ای که کهنه شده است.

برای عجیب بودن و غیرقابل باور بودنش است شاید، که دلتنگش می‌شوی. برای همین غریب بودن و ناشناخته بودنش است شاید، که مظلومش می‌بینی. برای این شاید دلت می‌لرزد که نمی‌دانی چه می‌خواهی از او. برای قدرت غیرقابل باورش است شاید، که دوست داری بماند در گوشه‌ی ذهنت. شاید دوست داری که هیچ‌وقت همه‌ی درها بسته نشود. شاید دلخوش باشی با یادش فقط. راحتت کنم، شاید هیچ‌وقت نخواهی این دلخوشی را از دست بدهی. می‌خواهی همیشه گوشه‌ای برای امیدی جا داشته باشی که نمی‌دانی چیست. شاید حتی واقعاً نخواهی که بیاید. اگر آمد و امیدت رفت چه؟ اگر آمد و ناامید شدی چه؟ برای همین سوالات است شاید که همیشه فرجش را می‌خواهی، ولی باور نداری.

گاهی هم می‌مانی مثل حالا که چطوری می‌توانی ردش کنی. چطور می‌توانی فریاد بزنی: «یا مهدی، من باورت ندارم. هر چه گفته‌اند و گفته‌ام فقط ورد و لفظ بوده و بس. نمی‌دانم کیستی و نمی‌دانم هستی یا نه.»

جمعه باشد و غروب باشد و دلت گرفته باشد. تنها باشی و به او فکر کنی و با خودت کلنجار بروی و از ارتفاعات مغزت بالا بروی. حالت خراب باشد از ایمانی که نداری و دوستی پیامک بفرستد:

نیا گل نرگس! جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لب‌ها، یکی برای تو نیست

نیا گـل نـرگـس! نیا بـه دعـــوت مــا

هزار نامه‌ی کوفی، یکی برای تو نیست

نیا گل نرگـس! به جـان تشـنه‌ی عـشـق

دعا، دعای ظهور است. ولی برای تو نیست

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn

نام‌گذاری وبلاگ‌ها

از اون‌جایی که من استعداد نهفته‌ای در نامگذاری وبلاگ دارم و متأسفانه کسی من رو تا این لحظه کشف نکرده، تصمیم گرفتم تعدادی اسم برای وبلاگ پیشنهاد کنم تا دوستانی که لنگ اسم‌های متفاوت و تماشاگرپسند هستن، از این اسامی به طور رایگان استفاده کنن.

کره بزی در ایستگاه اتوبوس

کف‌گیر چوبی فوتبالیستی که در تاریکی شب می‌خاراند پشت مربی تیم ملی را، در آفساید سوت می‌زند

یک پا دو پا زدن‌های یک سیرابی بیست و پنج کیلویی

چرگیماژز

زولبیا بامیه‌ی یک الاغ لیبرال دموکرات

وازکتومی روحی

هیوسین

یک منشی

یادداشت‌های یک اسپرم به رحم نرسیده

سه سال پیش با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت

هشت – مجتبی محرمی

این‌جوریه؟

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this pageShare on LinkedIn